گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۵۴

 

زهی عشق تو را بر کفرو دین پشت
رخت آتش زده بر جان زردشت
بود روشن ز رخسار و جبینت
که تو خورشید و ماهی پشت بر پشت
به وصف زلف تو کرده دبیران
سیاهی و قلم زانگشت و انگشت
به افسون باز نتوان رستن از عشق
نشاید مشعل صبح از نفس کشت
به آن غمزه مشو جامی مقابل
مزن با آن درفش از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۵

 

یکی برزیگرک نالان درین دشتبخون دیدگان آلاله می‌کشت
همی کشت و همی گفت ای دریغابباید کشت و هشت و رفت ازین دشت


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۶

 

خرم کوه و خرم صحرا خرم دشتخرم آنانکه این آلالیان کشت
بسی هند و بسی شند و بسی یندهمان کوه و همان صحرا همان دشت


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۷

 

بهار آیو به صحرا و در و دشتجوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویهدمی که گلرخان آیند به گلگشت


متن کامل شعر را ببینید ...

باباطاهر
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » خدا آن ملتی را سروری داد

 

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش بدست خویش بنوشت

به آن ملت سروکاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری