سخنگوینده، پیرِ پارسیخوان
چنین گفت از ملوک پارسیدان
که چون خسرو به ارمن کس فرستاد
به پرسش کردنِ آن سروِ آزاد
شب و روز انتظار یار میداشت
امید وعدهٔ دیدار میداشت
به شام و صبح اندر خدمت شاه
کمر میبست چون خورشید و چون ماه
چو تخت آرای شد طرف کلاهش
ز شادی تاجِ سر میخواند شاهش
گرامی بود بر چشم جهاندار
چنین تا چشم زخم افتاد در کار
که از پولاد کاری خصم خونریز
درم را سکه زد بر نام پرویز
به هر شهری فرستاد آن درم را
بشورانید از آن شاه عجم را
ز بیم سکه و نیروی شمشیر
هراسان شد کهنگرگ از جوانشیر
چنان پنداشت آن منصوبه را شاه
که خسرو باخت آن شطرنج ناگاه
بر آن دل شد که لعبی چند سازد
بگیرد شاه نو را بند سازد
حسابی بر گرفت از روی تدبیر
نبود آگه ز بازیهای تقدیر
که نتوان راه خسرو را گرفتن
نه در عقده مه نو را گرفتن
چو هر کاو راستی در دل پذیرد
جهان گیرد جهان او را نگیرد
بزرگ امٌید ازین معنی خبر یافت
شه نو را به خلوت جست و دریافت
حکایت کرد کاختر در وبال است
ملک را با تو قصد گوشمال است
بباید رفت روزی چند ازین پیش
شتاب آوردن و بردن سر خویش
مگر کاین آتشت بیدود گردد
وبال اخترت مسعود گردد
چو خسرو دید کآشوب زمانه
هلاکش را همی سازد بهانه
به مشگو رفت، پیش مشگمویان
وصیت کرد با آن ماهرویان
که میخواهم خرامیدن به نخجیر
دو هفته بیش و کم زین کاخ دلگیر
شما خندان و خرّمدل نشینید
طرب سازید و روی غم نبینید
گر آید نار پستانی در این باغ
چو طاووسی نشسته بر پر زاغ
فرود آرید، کآن مهمان عزیز است
شما ماهید و خورشید آن کنیز است
بمانیدش که تا بیغم نشیند
طرب میسازد و شادی گزیند
و گر تَنگ آید از مشکوی خَضرا
چو خضر آهنگ سازد سوی صحرا
در آن صحرا که او خواهد بتازید
بهشتیروی را قصری بسازید
بدان صورت که دل دادش گوایی
خبر میداد از الهام خدایی
چو گفت این قصه، بیرون رفت چون باد
سلیمانوار با جمعی پریزاد
زمینکَن کوهِ خود را گرم کرده
سوی ارمن زمین را نرم کرده
ز بیم شاه میشد دل پر از درد
دو منزل را به یک منزل همی کرد
قضا را اسبشان در راه شد سست
در آن منزل که آن مه موی میشست
غلامان را بفرمود ایستادن
ستوران را علوفه برنهادن
تنِ تنها ز نزدیک غلامان
سوی آن مرغزار آمد خرامان
طوافی زد در آن فیروزه گلشن
میان گلشن آبی دید روشن
چو طاووسی عقابی باز بسته
تذروی بر لب کوثر نشسته
گیا را زیر نعل آهسته میسفت
در آن آهستگی آهسته میگفت
گر این بت جان من بودی، چه بودی؟
ور این اسب آن من بودی، چه بودی؟
نبود آگه که آن شبرنگ و آن ماه
به برج او فرود آیند ناگاه
بسا معشوق کآید مست بر در
سبل در دیده باشد خواب در سر
بسا دولت که آید بر گذرگاه
چو مرد آگه نباشد، گم کند راه
ز هر سو کرد بر عادت نگاهی
نظر ناگه در افتادش به ماهی
چو لَختی دید از آن دیدن خطر دید
که بیش آشفته شد تا بیشتر دید
عروسی دید چون ماهی مهیا
که باشد جای آن مه بر ثریا
نه ماه، آیینهٔ سیماب داده
چو ماه نخشب از سیماب زاده
در آب نیلگون چون گُل نشسته
پرندی نیلگون تا ناف بسته
همه چشمه ز جسم آن گلاندام
گُلِ بادام و در گل مغزِ بادام
حواصل چون بوَد در آب چون رنگ؟
همان رونق در او از آب و از رنگ
ز هر سو شاخ گیسو شانه میکرد
بنفشه بر سر گل دانه میکرد
اگر زلفش غلط میکرد کاری
که دارم در بن هر موی ماری
نهان با شاه میگفت از بناگوش
که مولای توام هان حلقه در گوش
چو گنجی بود گنجش کیمیاسنج
به بازی زلف او چون مار بر گنج
فسونگر مار را نگرفته در مشت
گمان بردی که مار افسای را کشت
کلید از دست بستانبان فتاده
ز بستان نار پستان در گشاده
دلی کآن نارِ شیرینکار دیده
ز حسرت گشته چون نارِ کفیده
بدان چشمه که جای ماه گشته
عجب بین کآفتاب از راه گشته
چو بر فرق، آب میانداخت از دست
فلک بر ماه، مروارید میبست
تنش چون کوهِ برفین تاب میداد
ز حسرت شاه را برفآب میداد
شه از دیدار آن بلورِ دلکش
شده خورشید یعنی دل پر آتش
فشاند از دیده باران سحابی
که طالع شد قمر در برج آبی
سمنبر غافل از نظارهٔ شاه
که سنبل بسته بد بر نرگسش راه
چو ماه آمد برون از ابر مشگین
به شاهنشه درآمد چشم شیرین
همایی دید بر پشت تَذَروی
به بالای خدنگی، رَسته سروی
ز شرمِ چشمِ او در چشمهٔ آب
همی لرزید چون در چشمه مهتاب
جز این چاره ندید آن چشمهٔ قند
که گیسو را چو شب بر مه پراکند
عبیر افشاند بر ماهِ شبافروز
به شب خورشید میپوشید در روز
سوادی بر تن سیمین زد از بیم
که خوش باشد سواد نقش بر سیم
دل خسرو بر آن تابنده مهتاب
چنان چون زر در آمیزد به سیمآب
ولی چون دید کز شیر شکاری
به هم در شد گوزن مرغزاری
زبونگیری نکرد آن شیر نخجیر
که نبوَد شیر صیدافکن زبونگیر
به صبری کآورد فرهنگ در هوش
نشاند آن آتش جوشنده را جوش
جوانمردی، خوشآمد را ادب کرد
نظرگاهش دگر جایی طلب کرد
به گِرد چشمه دل را دانه میکاشت
نظر جای دگر بیگانه میداشت
دو گل بین کز دو چشمه خار دیدند
دو تشنه کز دو آب آزار دیدند
همان را روز اول چشمه زد راه
همین از چشمهای افتاد در چاه
به سرچشمه گشاید هر کسی رخت
به چشمه نرم گردد توشهٔ سخت
جز ایشان را که رخت از چشمه بردند
ز نرمیها به سختیها سپردند
نبینی چشمهای کز آتش دل
ندارد تشنهای را پای در گل
نه خورشید جهان کاین چشمهٔ خون
بدین کار است گردان گرد گردون
چو شه میکرد مه را پردهداری
که خاتون بُرد نتوان بیعماری
برون آمد پریرخ چون پری تیز
قبا پوشید و شد بر پشت شبدیز
حسابی کرد با خود کاین جوانمرد
که زد بر گِردِ من چون چرخ نآورد
شگفت آید مرا گر یار من نیست
دلم چون بُرد؟ اگر دلدار من نیست!
شنیدم لعل در لعل است کانش
اگر دلدار من شد، کو نشانش؟
نبود آگه که شاهان جامهٔ راه
دگرگونه کنند از بیم بدخواه
هوای دل رهش میزد که برخیز
گُل خود را بدین شِکّر برآمیز
گر آن صورت بُد، این رخشنده، جان است
خبر بود آن و این باری عیان است
دگر ره گفت از این ره روی برتاب
روا نبود نمازی در دو محراب
ز یک دوران دو شربت خورد نتوان
دو صاحب را پرستش کرد نتوان
و گر هست این جوان آن نازنینشاه
نه جای پرسش است او را در این راه
مرا به کاز درونِ پرده بیند
که بر بیپردگان گَردی نشیند
هنوز از پرده بیرون نیست این کار
ز پرده چون برون آیم به یکبار؟
عقاب خویش را در پویه پَر داد
ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد
تک از باد صبا پیشی گرفته
به جنبش با فلک خویشی گرفته
پری را میگرفت از گرمخیزی
به چشم دیو در میشد ز تیزی
پس از یک لحظه خسرو باز پس دید
به جز خود ناکسم گر هیچکس دید
ز هر سو کرد مرکب را روانه
نه دل دید و نه دلبر در میانه
فرود آمد بدان چشمه زمانی
ز هر سو جُست از آن گوهر نشانی
شگفت آمد دلش را کاین چنین تیز
بدین زودی کجا رفت آن دلآویز؟
گَهی سوی درختان دید گستاخ
که گویی مرغ شد پرید بر شاخ
گَهی دیده به آب چشمه میشست
چو ماهی ماه را در آب میجست
زمانی پل بر آب چشم بستی
گَهی بر آب چشمه پل شکستی
ز چشمش برده آن چشمه سیاهی
در او غلطید چون در چشمه ماهی
چنان نالید کز بس نالش او
پشیمان شد سپهر از مالش او
مه و شبدیز را در باغ میجست
به چشمی باز و چشمی زاغ میجست
ز هر سو حملهبر چون بازِ نخجیر
که زاغی کرد بازش را گروگیر
از آن زاغ سبکپر، مانده پُر داغ
جهان تاریک بر وی چون پر زاغ
شده زاغِ سیه، بازِ سپیدش
درخت خار گشته، مشکبیدش
ز بیدش گر به بید انجیر کرده
سرشگش تخم بید انجیر خورده
خمیده بیدش از سودای خورشید
بلی رسم است چوگان کردن از بید
بر آورد از جگر سوزنده آهی
که آتش در چو من مردم گیاهی
بهاری یافتم زو بر نخوردم
فراتی دیدم و لب تر نکردم
به نادانی ز گوهر داشتم چنگ
کنون میبایدم بر دل زدن سنگ
گلی دیدم نچیدم بامدادش
دریغا چون شب آمد برد بادش
در آبی نرگسی دیدم شکفته
چو آبی خفته وز او آب، خفته
شنیدم کآب خفتد، زر شود خاک
چرا سیماب گشت آن سرو چالاک؟
همایی بر سرم میداد سایه
سریرم را ز گردون کرد پایه
بر آن سایه چو مه دامن فشاندم
چو سایه لاجرم بیسنگ ماندم
نمد زینم نگردد خشک از این خون
بَترزینم تبرزین چون بود چون!
برون آمد گلی از چشمهٔ آب
نمیگویم به بیداری که در خواب
کنون کآن چشمه را با گُل نبینم
چو خار آن به که بر آتش نشینم
که فرمودم که روی از مه بگردان؟
چو بخت آمد به راهت ره بگردان؟
کدامین دیو طبعم را بر این داشت؟
که از باغ ارم بگذشت و بگذاشت
همه جایی شکیبایی ستودهست
جز این یکجا که صید از من ربودهست
چو برق از جان چراغی برفروزم
شکیب خام را بر وی بسوزم
اگر من خوردمی زان چشمه آبی
نبایستی ز دل کردن کبابی
نصیحت بین که آن هندو چه فرمود
که چون مالی بیابی زود خور زود
در این باغ از گل سرخ و گل زرد
پشیمانی نخورد آن کس که برخورد
من و زین پس جگر در خونکشیدن
ز دل پیکانِ غم بیرون کشیدن
زنم چندان تپانچه بر سر و روی
که یارب یاربی خیزد ز هر موی
مگر کآسودهتر گردم در این درد
تنور آتشم لَختی شود سرد
ز بحرِ دیده چندان دُر ببارم
که جز گوهر نباشد در کنارم
کسی کاو را ز خون آماس خیزد
کی آسوده شود تا خون نریزد؟
زمانی گشت گرد چشمه نالان
به گریه دستها بر چشم مالان
زمانی بر زمین افتاد مدهوش
گرفت آن چشمه را چون گل در آغوش
از آن سرو روان کز چنگ رفته
ز سروَش آب و از گُل رنگ رفته
سهی سَروش فتاده بر سر خاک
شده لرزان چنان کز باد خاشاک
به دل گفتا گر این ماه آدمی بود
کجا آخر قدمگاهش زمی بود؟
و گر بود او پری دشوار باشد
پری بر چشمهها بسیار باشد
به کس نتوان نمود این داوری را
که خسرو دوست میدارد پری را
مرا زین کار کامی برنخیزد
پری پیوسته از مردم گریزد
به جفت مرغِ آبی باز کی شد؟
پری با آدمی دمساز کی شد؟
سلیمانم بباید نام کردن
پس آن گاهی پری را رام کردن
ازین اندیشه لَختی باز میگفت
حکایتهای دلپرداز میگفت
به نومیدی دل از دلخواه برداشت
به دارالملک ارمن راه برداشت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
خسرو پرویز بزرگامید خضر (اشاره) سلیمان (اشاره) خاتون
هوش مصنوعی: خسرو به منظور دیدار شیرین، پیامی به ارمن فرستاده و انتظار ملاقات او را میکشد. اما خبری از خوشی به گوشش نمیرسد و در پی توطئهای از جانب دشمنانش، او ناگزیر میشود از تهدیدات دوری کند و به مشگویی برود. در این میان، خسرو به یاد شیرین و جمال او میافتد و در دل حسرت میخورد. او مشاهده میکند که در چشمه ماهی وجود دارد که هرچه بیشتر به زیبایی آن نگاه کند، دلش بر آتش عشق میسوزد. در این حال، خسرو ناامید و اندوهگین از نبود شیرین، به راهی دور میرود و به سوی کاخ ارمن میرسد.
هوش مصنوعی: سخنگوی پیرِ فارسیزبان اینگونه گفت که از میان پادشاهان پارسیدان (یک دسته از شاهان) صحبت میکند.
پرسش کردن یعنی خواستگاری
هوش مصنوعی: خسرو شب و روز در انتظار دیدار شیرین بود و به ملاقات او امیدوار بود.
هوش مصنوعی: هر روز شام و صبح در خدمت شاه، که خسرو است، مشغول خدمتگزاری بود و با شکوه و زیبایی مانند خورشید و ماه به وی کمر میبست.
هوش مصنوعی: چون کلاهی که بهخاطر شادی بر سرش گذاشته شده، زیبایی و زیبایی آن تخت را بیشتر میکند، او (خسرو) را به عنوان پادشاه میخواند.
هوش مصنوعی: خسرو، پادشاهی بزرگ و محترم، برای همه عزیز و عزیزتر بود، اما زمانی که غم و التهابی به او وارد شد، دیگر موفقیتها و شادمانیهایش تحت تأثیر چشم بد و آسیبهای ناشی از آن قرار گرفت.
هوش مصنوعی: پولادی که به دست دشمنی خونی (خونریز) ساخته شده، سکهای را با نام پرویز حک کرده است. این اشاره به این دارد که سکه (درم) به عنوان نمادی از قدرت و ثروت، مرتبط با نام پرویز، یکی از شاهان بزرگ است.
هوش مصنوعی: خسرو دستور داد آن سکه (درم) را به هر شهری بفرستند و از آن شاه عجم (پرویز) انتقام بگیرند.
هوش مصنوعی: کهنگرگ، که نمادی از رزمآوران قدیمی است، از ترس سکه (برای خرید یا رشوه) و قدرت شمشیر (نیرو) جوانشیر (مثلاً خسرو) هراسیده و نگران شده است.
هوش مصنوعی: شاه به ناگاه تصور کرد که خسرو در بازی شطرنج آن مهره را باخته است، زیرا حرکات او را در آن لحظه به این صورت دید.
هوش مصنوعی: خسرو تصمیم میگیرد که بازیهای مختلفی را شروع کند تا بتواند شاه را در تنگنا قرار دهد و او را به دام بیندازد.
هوش مصنوعی: خسرو به صورت حسابشده و با تدبیر عمل کرده، اما او نسبت به بازیهایی که سرنوشت برایش در نظر گرفته، بیخبر و ناگاه است.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند خسرو را به دام انداخت، نه در حالتی که او در ابتدای کار است و نه در زمانی که به اوج زیبایی و شکوه رسیده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که راستی را در دل بپذیرد، جهان او را در بر میگیرد و بر او تسلط نخواهد داشت.
هوش مصنوعی: بزرگ امید از این مفهوم باخبر شد و به دنبال این موضوع، شاه نو را در مکانی خلوت جستجو کرد و او را یافت.
هوش مصنوعی: کاختر (کسی از خدمتکاران یا نوکران) به خسرو میگوید که در وضعیت کنونی ملک (خسرو) نگرانی و مشکل جدی وجود دارد و این وضعیت به خاطر تو (شیرین) است که برای او دشواری ایجاد کرده است.
هوش مصنوعی: باید چند روزی از اینجا بروم و با شتاب به دنبال سرنوشت خود بروم.
هوش مصنوعی: آیا ممکن است این آتش (درد و شوق عشقی) بدون دود (عذاب و غم) خاموش شود و سرنوشت خوشی برای تو رقم بزند؟
هوش مصنوعی: وقتی خسرو دید که نابسامانیهای زمانه بهانهای برای نابودی او میشود، در دلش آشفتگی و اضطراب حس کرد.
هوش مصنوعی: خسرو به محل مشگ (عطر) رفت و به آن زنانی که موهای مشکی دارند، وصیت کرد و صحبتهایی با آن زیبایانی که مانند ماه هستند، انجام داد.
هوش مصنوعی: من میخواهم به شکار بروم و در این قصر دلگیر و غمانگیز، دو هفته یا کمتر در حال پرسهزنی باشم.
هوش مصنوعی: شما باید خوشحال و شاداب باشید، شادی کنید و به غم فکر نکنید.
هوش مصنوعی: اگر در این باغ، میوهای مثل انار با طراوت و سرزنده بیفتد، مانند طاووسی است که بر روی پر زاغ نشسته است.
هوش مصنوعی: این بیت از سخنانی است که به مهمانان گفته میشود. به آنها توصیه میشود که بیایند و بنشینند، زیرا مهمانشان بسیار عزیز و ارزشمند است. همچنین اینجا اشاره میشود که مهمان (شیرین) در مقام یک کنیز، به زیبایی ماه و خورشید است.
هوش مصنوعی: باید نزد خسرو بمانید تا او بدون غم بنشیند، زیرا او باعث شادی و خوشحالی میشود و آرامش را به جمع میآورد.
اگر از مشکوی خَضرا گرفتهدل شد (و برای گشایش دل) همچون خضر خواست به صحرا برود. ( خضر در صحراست و سبزپوش. مُشکو: کاخ خصوصی است، مقابل کاخهای رسمی که درباریان و مقامات در آن دیدار میکنند.)
به آن صحرا و دشتی که او میل دارد بروید و برای آسایش آن بهشترو، (خرگاه و خیمهای چون) قصر برپا کنید.
(این سفارشها را کرد) بدان صورت که دلش گواهی داد و و از الهام خدایی به او رسید.
پریزاد در اینجا کنایهاست از سواران تیزرو.
زمینکَن و کوه هردو وصف اسب او است که راه ارمن را در زیر سُم خود نرم میکرد
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از شاه، دلش از درد پر شده و در یک شب، دو منزل را طی میکرد.
هوش مصنوعی: در این مکان، به دلیل قضا و تقدیر، اسبهای آنها در مسیر ضعیف و ناتوان شدند، در حالی که در همان محل، آن دختر زیبای موی را میشست.
هوش مصنوعی: خسرو به غلامان دستور داد بایستند و به اسبها علوفه بدهند.
هوش مصنوعی: خسرو به تنهایی و بدون همراهی غلامان، به سوی مرغزاری که در آن گل و گیاه و زیبایی وجود دارد، با ناز و خرمی میرود.
هوش مصنوعی: خسرو در میان باغی زیبا و پر از گل، در حالی که به دور طاووس میچرخید، به آبی که در آنجا وجود داشت و روشن بود، توجه کرد.
هوش مصنوعی: مثل اینکه طاووس زیبا و شکستهبال، بر لب رود کوثر نشسته است.
هوش مصنوعی: در هنگام سفتن گیاهان زیر نعل اسب، به آرامی صدای میآمد که در آن سکوت، به آرامی به گوش میرسید.
هوش مصنوعی: اگر این معشوق، جان من بود، چه به حال من میآمد؟ و اگر این اسب نیز متعلق به من بود، چه تغییراتی در زندگی من به وجود میآورد؟
هوش مصنوعی: در آن شب، کسی آگاه نبود که آن زن زیبا و آن دختر ماهروی ناگهان به آن مکان بیفتند.
هوش مصنوعی: بسیاری از معشوقان هستند که به حالت مستی به درِ خانهٔ محبوب میآیند، اما محبوب در عالم خواب به سر میبرد و متوجه آنها نیست.
هوش مصنوعی: بسیاری از فرصتها و نعمتها میتوانند در مسیر زندگی به سراغ انسان بیایند، اما اگر فرد بیخبر و آگاه نباشد، ممکن است آنها را از دست بدهد و راه را گم کند.
هوش مصنوعی: در هر سو به عادت خود نگاهی کرد، ناگهان چشمش به ماهی افتاد.
هوش مصنوعی: چون لحظهای از آن نگاه کردن، خطر را احساس کرد، بیشتر آشفته شد و تمایل بیشتری به دیدن پیدا کرد.
هوش مصنوعی: عروسی را دید که مانند ماه آماده است، و باید جای آن ماه در آسمان (بهشت) قرار بگیرد.
هوش مصنوعی: اینجا گفته شده که عروس، همچون ماهی که در آینهای از نقره منعکس شده، زیبا و دلبر به نظر میرسد. او مانند ماهی، از نقره میدرخشد و زیباییاش به گونهای است که با زیبایی طبیعیاش مقایسه میشود.
هوش مصنوعی: پرندهای با رنگی نیلگون (آبی تیره) در آب نیلگون مانند گلی نشسته است و تا ناحیهٔ کمر خود در آب فرورفته است.
هوش مصنوعی: تمام چشمهها به سبب وجود آن دختر زیبا و خوشاندام است که مانند گل بادام است و گلبرگ او در دل و مغز بادام میماند.
حواصل در آب زلال (و پاک همچون چون جان) چطور بهنظر میرسد؟ شیرین هم در آب چشمه بههمان شیوه و آب و رنگ بهنظر میرسید. (حواصل پرندهای است آبزی و سپید. رنگ در مصرع اول یعنی جان و در مصرع دوم یعنی رنگ و ظاهر)
هوش مصنوعی: از هر سو شاخهای گیسوی شیرین را مرتب میکرد و بنفشه بر روی گل، دانه میپاشید.
هوش مصنوعی: اگر زلف شیرین به هم میریخت و ناز میکرد، من چیزی در دل دارم که مانند مار در بن (ریشه) هر موی او نهفته است.
هوش مصنوعی: شخصی به خسرو، شاه، میگوید که به طور پنهانی و با اشاره از او میخواهد که او را حلقه در گوش خود بداند، یعنی او را به عنوان یکی از خادمان یا نزدیکانش تلقی کند.
هوش مصنوعی: زیبایی و ناز زلف او به قدری ارزشمند است که مانند گنجی با ارزش و کیمیا (مادهای که طلا تولید میکند) میماند، و آن زلف به بازی و دلفریبی میزند، مانند ماری که بر روی گنج خزیده است.
هوش مصنوعی: مار جادویی (فنونگر) در دست نگهداشته نشده و تو گمان کردی که مار، افسای (نوعی مار سمی) را کشته است.
هوش مصنوعی: کلید بستان که در دست نگهبان بوده است، به زمین افتاده و در نتیجه دروازهٔ باغ میوههای شیرین و خوشمزه باز شده است.
هرکس که آن انار (پستان) خوشریخت را ببیند دلش از تاب و حسرتِ آن همانند انار بازشده میشکافد (شیرینکار یعنی خوشریخت، کفیده یعنی شکافته و ترکیده)
هوش مصنوعی: بدان چشمهای که ماه در آن رخ مینماید، شگفتا که آفتاب هم از آن راه به آنجا میرسد.
هوش مصنوعی: آب بر سر ماه (یعنی شیرین) میریخت و از این طریق آسمان بر او مرواریدهای درخشان مینگاشت.
بدنش مثل کوه برفین (در نور آفتاب) میدرخشید و شاه از حسرت آن آب میشد (تاب میداد یعنی میدرخشید)
هوش مصنوعی: شاه از دیدن آن دختر زیبا و دلربا خوشحال شده و چنان شگفتزده است که دلش مانند آتش میسوزد.
هوش مصنوعی: اشکهایش مانند باران از چشمانش میریزد، زیرا قمر (خسرو) در ماه زیبای آبی به دنیا آمده است.
هوش مصنوعی: سمن، گل خوشبوی لطیفی است و در اینجا اشاره به زیبایی دارد. در این بیت، شخصی غافل از دیدار شاه (خسرو) به سر میبرد و سنبل (گل خوشبو) سرسبز و زیبا، بر نرگس (گل دیگر) او راه پیدا کرده است. به عبارت دیگر، زیبایی و جذابیت آن گلها در غفلت او از نظارهٔ شاه نمایان شده است.
هوش مصنوعی: هنگامی که ماه از پشت ابرهای تیره بیرون آمد، چشم شیرین به استقبال شاه (خسرو) آمد و به او نگاه کرد.
هوش مصنوعی: پرندهای به نام همای (نماد خوش شانسی و عشق) بر روی تَذَرو (نوعی درخت) نشسته و در کنار خدنگ (تیری که با آن تیراندازی میکنند) قامت سروی (سرو به عنوان نماد زیبایی و بلندی) را مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: چشمهای او به قدری زیبا و دلربا هستند که تصویرش در آب چشمه میلرزد، درست مانند نوری که ماه در سطح آب میتاباند.
شیرین جز این چارهای ندید که برای پوشاندن خود گیسوی سیاهش را بر بدن مهگونهاش بیفکند
هوش مصنوعی: عطر و بوی خوشی بر روی چهرهٔ ماهتابی او (شیرین) میپراکند و در روز مانند خورشید، نورانی و درخشان است.
هوش مصنوعی: خسرو بر تن شیرین خال یا علامتی زد تا نگرانیاش برطرف شود و فکر کند که این خال باعث زیبایی او میشود.
دل خسرو مانند سیماب و زر که درهم آمیزد بر آن ماه زیبا به جوش و غلیان آمد
هوش مصنوعی: اما وقتی خسرو دید که شیر شکاری به گوزن در مرتع حملهور شده است، وضعیت را به هم ریخت و آشفتگی ایجاد کرد.
آن شیر نخجیر ضعیفگیری نکرد زیرا که شیر صیدافکن ضعیفگیر نیست.
هوش مصنوعی: با صبری که در یادگیری و دانش به دست آورد، آن آتش درونش (احساسات و عشق) را آرام کرد و زیر کنترل درآورد.
جوانمردی او اشتیاقش را ادب کرد پس روی را برگرداند و به جایی دیگر نگاه کرد
دلش در اطراف چشمه بود و چشمش به جایی دیگر توجه میکرد
هوش مصنوعی: دو گل از دو چشمهای که در کنار هم هستند، خارها را مشاهده کردند و دو تشنه نیز که از دو آب رنج و ناراحتی کشیدند.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که روز اول، چشمهای بوجود آمد که به آن راهی داده شد، و همین چشمه به شکلی به چاهی رسیده است. این اشاره به تأثیرات و عواقب اولیه یک رویداد در آینده دارد.
هوش مصنوعی: هر کسی که به سرچشمه نزدیک شود و بار خود را بر زمین بگذارد، میتواند به راحتی و نرمی به مقاصد دشوار خود دست یابد.
هوش مصنوعی: غیر از کسانی که از چشمه آب برداشتند، باقی افراد به دلیل نرمی و لطافت، به سختی و مشکلات دچار شدند.
چشمهای را نمییابی که تشنهای برای رفع تشنگی به آن رفته، اما در آنجا گرفتار عشق و دل نشده باشد.
هوش مصنوعی: این چشمهٔ خون به این علت جاری شده است که خورشید جهان، یعنی خسرو، در اینجا وجود ندارد و به خاطر این کمبود، گردون (آسمان) هم در حال گردش است.
هوش مصنوعی: وقتی سلطان (خسرو) از ماه (شیرین) پردهداری میکند، به این دلیل است که خانم (شیرین) نمیتواند بدون پردهداری او به سراغش بیاید.
هوش مصنوعی: پریرخ، که به زیبایی یک پری است، از جایی بیرون آمد و مانند پری، لباسی شیک و زینتی پوشید و بر پشت اسب شبدیز نشست.
با خود گفت که این جوانمرد که بر گِردِ من چون چرخِ فلک و قضا حمله آورد
متعجبم اگر این یار من (خسرو) نیست چطور است که در دلم نسبت به او مهر و محبت دارم؟
هوش مصنوعی: شنیدم که سنگی به رنگ لعل (یعنی قرمز) وجود دارد، اما اگر دلدار من (شیرین) به آن رنگ درآمده باشد، باید نشانهای از او وجود داشته باشد.
(شیرین) آگه نبود که شاهان در سفر، لباس معمولی میپوشند (تا ناشناس مانده و) از صدمه بدخواهان به دور باشند.
هوش مصنوعی: دل او میخواست که از جا برخیزد و گل خود را با این شکر (شیرینی و محبت) بیامیزد.
هوش مصنوعی: اگر آن چهره زیبا باشد، این زیبایی به روشنی نشاندهندهٔ جان و روح است؛ همانطور که خبر آن زیبایی قبلاً شناخته شده بود، حالا این مسئله برای همه آشکار است.
مصرع: شیرین با خود گفت این راه را مرو (و این قصد را از سر بهدر کن)
هوش مصنوعی: انسان نمیتواند در یک زمان دو نوشیدنی (دستکم دو چیز متفاوت) را بنوشد و همچنین نمیتوان دو نفر را در یکجا همزمان ستایش کرد.
اگر هم این جوان، خود خسرو است اینجا جای پرسش و جُستن نیست.
هوش مصنوعی: من را از آنجا که در پرده هستم ببین که بر کسانی که بیپردهاند، گردی مینشیند.
هوش مصنوعی: این کار هنوز از پشت پرده خارج نشده است. وقتی که من به یکباره از پرده بیرون بیایم، چه اتفاقی میافتد؟
هوش مصنوعی: عقاب، پرواز خود را با سرعت و چالاکی آغاز کرد و از نشانههایش، به گاو و ماهی خبر داد که او به سوی چه چیزی در حال حرکت است.
هوش مصنوعی: باد صبا (باد ملایم و خوشبو) از دیگر بادها جلو افتاده و به خاطر تحرکش با آسمان یعنی فلک، نزدیکی و دوستی پیدا کرده است.
هوش مصنوعی: پری که بهخاطر زیبایی و شادابیاش توجه همگان را جلب میکند، به واسطهٔ چشمان تیزبین و تندبین خود، در نگاه دیوها قرار میگیرد و از آنها برمیخیزد.
هوش مصنوعی: خسرو پس از لحظهای دوباره به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که در کنار او کسی جز خود او نیست و هیچکس دیگر را نمیبیند.
هوش مصنوعی: خسرو به هر سمت، اسبش را به حرکت درآورد و نه دل خود را احساس کرد و نه معشوقش را در میان راه دید.
هوش مصنوعی: خسرو به آن چشمه فرود آمد و وقتی که در آنجا توقف کرد، از هر سو دنبال نشانهای از آن جواهر (شیرین) گشت.
هوش مصنوعی: دل خسرو از اینکه بهاینزودی شیرین را فراموش کرده و دلش بهسرعت از او دور شده، شگفتزده و متعجب است.
هوش مصنوعی: گاهی به درختان نگاه میکرد و به نظر میرسید که مانند یک پرنده با جسارت بر شاخهها نشسته است.
هوش مصنوعی: گاهی چشم خود را در آب چشمه میشست، مثل ماهی که به دنبال ماه خود در آب میگردد.
هوش مصنوعی: مدتی به تماشای آب چشمه نشسته بودی و گاهی پل بر روی آن میزدی و گاهی پل را بر میداشتی.
هوش مصنوعی: از چشمان شیرین، آن چشمه سیاه شده و دلیری او مانند ماهی در چشمه میرقصد.
هوش مصنوعی: چنان ناله و زاری کرد که آسمان (سپهر) از شکایتهای او شرمنده و پشیمان شد.
هوش مصنوعی: خسرو در باغ به دنبال مه و شبدیز (اسبش) میگردد و با چشمی باز به جستوجو مشغول است و با چشمی دیگر (چشمی در حال مراقبت، مانند زاغ) به اطراف نظر دارد.
مثل باز شکاری در جستجویش به هر طرف حملهور میشد زیرا زاغی بازش را برده بود (در مصرع دوم ایهام است زیرا شیرین بر شبدیز (که مانند زاغ سیاه است) از آنجا رفت همچنین یعنی بازِ شکاریِ خسرو، خود اسیرِ شکار شد)
از حسرت شیرین و با دلی پرداغ، جهان در پیش چشمش مثل پر زاغ، سیاه شد (زاغ سبکپر در این بیت کنایه از شیرین است که سبکپَر و سریع ناپدید شد.)
هوش مصنوعی: زاغ سیاه، به پرندهٔ سپید تغییر یافته و درخت خسخار هم به مشک بید تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: اگر درخت بیدش، به درخت انجیر تبدیل شود، برای او اشک ریخته و بذر درخت انجیر را خورده است.
هوش مصنوعی: بید که به خاطر عشق به خورشید (خسرو) خمیده شده، نشان میدهد که در عشق و آرزو، این وضعیت طبیعی است که چون بیدران میچرخند، زندگی و حرکت کنند.
خسرو آهی آتشین از سینه برآورد و با خود گفت که «سزاوار منِ بیحمیت آتش است» (مردمگیا به گیاه نهمرد و نهزن معروف است و خسرو با تشبیه خود به آن، خود را سرزنش میکند که چرا فرصت چشمه را از دست داده و بازش بر سینه تذرو ننشسته است)
هوش مصنوعی: بهار زیبایی را پیدا کردم ولی از آب فرات که در آن بهشتی است، نوشیدنی نداشتم و لب به آن نزدم.
هوش مصنوعی: به خاطر نادانی، به ارزش و زیبایی واقعی چیزها پی نبردم و حالا باید دلی را که آسیب دیده، با سنگی زخم بزنم.
هوش مصنوعی: گلی را در بامداد دیدم، اما آن را نچیدم. افسوس که با آمدن شب، باد آن را برد.
هوش مصنوعی: در آب نرگس، شکوفهای را دیدم که مانند آبی خوابیده به نظر میرسید و به دلیل آن آب، دیگر خواب رفته بود.
خسرو در اینجا خود را به خاکی تشبیه میکند که در کنار برف قرار گرفته و قرار بوده به زر تبدیل شود، اما شیرین همچون سیماب و جیوه ناپدید میشود.
هوش مصنوعی: پرندهای بزرگ (همای) بر بالای سر من نشسته بود و سایهاش بهنوعی مایهٔ احترام و عظمت من شده بود، پس از آسمان (گردون) پایم را به زمین (پایه) نهاد.
بیسنگ ماندم: مرا بیارزش گذاشت.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر میگوید که نمد (نوعی پارچه) به خاطر اشک و خونش خشک نمیشود و او هرگز از این حالت نترسد و حالش را عوض نکند. احساسات شدیدش او را به این وضعیت دچار کرده و در نتیجه نمیتواند از حالت اندوه و ناراحتی خود فاصله بگیرد.
هوش مصنوعی: گل سرخی از چشمهٔ آب بیرون آمد، اما نمیگویم که این گل در حالت بیداری است، چون مانند چیزی که در خواب میبینیم، ممکن است واقعی نباشد.
هوش مصنوعی: اکنون که آن چشمه و گل را نمیبینم، بهتر است که خار (زخم و رنج) را احساس کنم تا اینکه بر آتش (درد و عذاب) بنشینم.
(خسرو خود را سرزنش میکند که) چه کسی گفت که روی از ماه بگردانی؟ و هنگامیکه بخت و اقبال به راهت آمد از راه دیگر بروی؟
هوش مصنوعی: کدام موجود شرور یا دیوانهای، که میتواند به عنوان نماد غم و رنج تعبیر شود، باعث شد که من از باغ ارم، که مکانی زیبا و پر از نعمت است، دور شوم و آن را ترک کنم؟
هوش مصنوعی: شکیبایی در همه جا ستوده شده است، اما در این یک مورد خاص که عشق یا آرزو (صیاد) مرا از دست داده، هیچ ستایش و شکیبایی وجود ندارد.
هوش مصنوعی: چون برق، شعلهای از جانم برمیافروزم و خاموشی و بیتحملی او را بسوزانم.
هوش مصنوعی: اگر من از آن چشمهی آب بنوشم، نباید دلتنگ و آشفته شوم.
هوش مصنوعی: نصیحت میکند که به سخن هندو توجه کن که گفت: وقتی مالی به دست آوردی، سریع آن را بخور و از آن لذت ببر؛ چون ممکن است عمرت به پایان برسد.
هوش مصنوعی: در این باغ پر از گلهای سرخ و زرد، کسی که به خوشی و لذت عشق دست یابد، هیچگاه از انتخاب خود پشیمان نمیشود.
هوش مصنوعی: من و بعد از این باید دلم را با درد و رنج تکهتکه کنم و غم را از قلبم بیرون بکشم.
هوش مصنوعی: من آنقدر بر سر و صورتم سیلی میزنم که ای کاش یاری از هر مویی از من بلند شود و مرا نجات دهد.
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر احساس درد و عذاب است. گوینده میگوید: آیا ممکن است در این وضعیت ناآرامی و درد، کمی آرامتر شوم و آتش وجودم کمی کمتر شعلهور شود؟ به نوعی از longing برای آرامش و کاهش درد خبر میدهد.
هوش مصنوعی: اگر چشمانم آنقدر اشک بریزند که تنها جواهر (گوهر) در کنارم باقی بماند، هیچ چیز دیگری نخواهم داشت.
هوش مصنوعی: کس که از خشم و غضب خود به حالتی برمیخیزد، چه زمانی میتواند آرام گیرد و بیآنکه خونی بریزد، راحت شود؟
هوش مصنوعی: مدتی در اطراف چشمه به خاطر غم و اندوه ناله میکرد و با اشک، دستهایش را بر چشمانش میمالید.
هوش مصنوعی: خسرو مدتی بر روی زمین بیهوش افتاد و چشمه را مانند گلی در آغوش گرفت.
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که آن سرو (درخت زیبا)، که به آرامی و لطافت در حال رقصیدن بود، اکنون از چنگال خود رها شده و به نظر میرسد که از آب و رنگ گُل جدا شده است. این توصیف نمادین، حال و هوای زیبایی و لطافت را به تصویر میکشد که تحت تأثیر محیط قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: سرو زیبایی که بر خاک افتاده، چنان لرزان است که گویی از باد، شاخ و برگهایش در هم ریخته و پراکنده شدهاند.
هوش مصنوعی: دل به خود میگوید اگر این دختر زیبا انسانی باشد، پس جای قدمش بر روی زمین کجاست؟
هوش مصنوعی: اگر او (شیرین) پری باشد، سخت است؛ زیرا بر چشمهها پریهای زیادی وجود دارد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند در این مورد قضاوت کند که خسرو، که از او به عنوان یک پادشاه و عاشق یاد میشود، پری را دوست دارد.
هوش مصنوعی: من از این کار هیچ بهرهای نمیبرم، زیرا پری (شیرین) همیشه از انسانها دوری میکند.
هوش مصنوعی: آیا مرغ آبی و پری (که نماد زیبایی و عشق هستند) به هم جفت میشوند؟ آیا پری (نماد عشق) با انسان هماهنگ و مرتبط میشود؟
هوش مصنوعی: من باید مثل سلیمان، نامش را برم، و سپس او را به تسلط خود درآورم.
هوش مصنوعی: خسرو از این فکر مدتی به تأمل میپرداخت و داستانهای عاشقانه و دلنشینی را نقل میکرد.
هوش مصنوعی: با ناامیدی از عشق و آنچه دوست داشت فاصله گرفت و به سمت ارمن، پایتخت خود سفر کرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههای دیگر
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.