گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

الا ای روی تو صد ماه و مهتابمگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب
مرا در سایه‌ات ای کعبه جانبه هر مسجد ز خورشیدست محراب
غلط گفتم که اندر مسجد مابرون در بود خورشید بواب
از این هفت آسیا ما نان نجوییمننوشیم آب ما زین سبز دولاب
مسبب اوست اسباب جهان راچه باشد تار و پود لاف اسباب
ز مستی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

گل رویت عرق کرد از می ناب
ز شبنم تازه شد گل برگ سیراب
بناز آن چشم را از خواب مگشای
همان بهتر که باشد فتنه در خواب
تعالی الله! چه حسنست اینکه هر روز
دهد سر پنجه خورشید را تاب؟
ز پا افتادم، آخر دست من گیر
همین گویم: مرا دریاب، دریاب
چو در سر میل ابروی تو دارم
سر ما کی فرودآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵

 

صنم تا کی دل ما را کنی آب
دل نازک ندارد اینقدر تاب
اگر تو راست می‌گویی به فایز
به بیداری بیا پیشم نه در خواب


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۶

 

سحرگه زورق سیمین مهتاب
چو در دریای اخضر گشت غرقاب
بت فایز ز هامون سر برآورد
دوباره شد شب مهتاب احباب


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز