گنجور

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - مهر درخشان

 

شبا هنگام چون شد ناپدید این گوهر رخشا

عیان از عین گردون شد هزاران لؤلؤ لالا

چو موسی گشت خور اندر به طور ایمن مغرب

چو عِجْل سامری فرعون شب شد ناگهان پیدا

چو یوسف شد نهان خورشید خاور در چه مغرب

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷ - گل گلزار علیین

 

تو را ای مرغ دل تا کی، در این منزل بود مأوی

به بند دام نفسانی، تو را تا چند باشد پا

قفس را بشکن و بگسل ز پای خویش دام ای دل

روان شو جانب منزل، از این بیدای ناپیدا

اگر خواهی روان بینی،‌ نهال قامت جانان

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - میرغضنفرفر

 

توئی ای عارض جانان، توئی ای طلعت دلبر

دل انگیز و فرح خیز و طرب بیز و روان پرور

تو را زلف و رخ و چشم و لب است و من ز غم دارم

سرشکی سرخ و رنگی زرد و کامی خشک و چشمی تر

ز مستوری و مهجوری و رنج دوریت ما را

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۲ - داور فرخ رُخ

 

صباح عید بازآمد به فیروزی و فال و فرّ

فرح خیز و طرب بیز و الم ریز و روان پرور

بود کز در، درآیی مرمرا ای لعبت سیمین

خرامان و غزلخوان و خوی افشان و طرب آور

ز مستوری و مهجوری و رنج دوریت ما را،

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۹ - کلام الله ناطق

 

جهان شوخی است دستان ساز و دلها گرم دستانش

یکی زی خویشتن باز آی و بستان دل ز دستانش

مشو مفتون دلداری که آفت زاست دیدارش

مجو پیوند معشوقی که رنج افزاست پیمانش

اگر آسایشت باید، مبر اندر پیش زحمت

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - میرِ مُلک آرا

 

بیا این چشم صورت بین بنه ای دل دمی برهم

به خلوتخانه معنی درآ، با خاطری خرّم

ز خودبینی درآ، یک دم اگر خواهی خدابینی

چو ماهی آب می جوئی و هستی غوطه ور در یم

بود در باطنت پنهان، سراسر عالم امکان

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۷ - درسوگ همسر خود

 

فلک جمعیتم بر هم زند، خواهد پریشانم

نمی داند من از زلف بتی آشفته سامانم

پری زادی که با خود رام کردم با هزار افسون

هنوزش سیر نادیدم که شد از دیده پنهانم

عجب شمع فروزانی اجل خاموش کرد از من

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۳ - روضه رضوان

 

بنال ای خطه یزد و ببال ای ساحت کرمان

که جانت از بدن شد دور، و وارد بر تنت شد جان

ز فیض مقدم شه گشتی ای کرمان بی رونق

به گیتی تا ابد پیرایه بخش روضه رضوان

ز درد دوری شه آمدی ای یزد با زیور

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۶ - دل ایمن

 

چرا ایمن نباشد دل، چرا ساکن نگردد جان

که دل شد منزل دلبر، که جان شد مسکن جانان

از آن در عرصه جانباختن سرگشته دارم دل

که دل باشد مرا چون گوی و آمد طرّه اش چوگان

مرا لعل لبش بر درد درمان است و می گوید

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۳ - خدیو کشور توحید

 

به مصر باختر چون یوسف خور گشت در زندان

زلیخای فلک زآن اشک حسرت ریخت بر دامان

سپاه روم را بیغوله مغرب چو شد منزل

سپهدار حبش آمد هم اندر طرف این میدان

چو شد این لاله حمرا، نهان زین گلشن خضرا

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۵ - بهار بی خزان

 

مرا کاین صبح روشن زا یک امشب در کنار استی

چه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی

به گونه طره افکندی و کردی تیره گون روزم

چگونه گونه نخراشم که اینم شام تار استی

تو را چشم و مرا دل هر دو بیمارند و این طرفه

[...]

افسر کرمانی
 

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۶ - خسرو خوبان

 

مرا کی صبح روشن زا یک امشب در کنار استی

چه کارم ز این سپس با صبح و شام روزگار استی

چه طرف از بوستان و از بهارم هست از ایراک

تو سیمین تن به از هر بوستان و هر بهار استی

بنازم چشم مستت را، که از مستی و مخموری

[...]

افسر کرمانی