جهان شوخی است دستان ساز و دلها گرم دستانش
یکی زی خویشتن باز آی و بستان دل ز دستانش
مشو مفتون دلداری که آفت زاست دیدارش
مجو پیوند معشوقی که رنج افزاست پیمانش
اگر آسایشت باید، مبر اندر پیش زحمت
وگر جمعیتت باید، مکن خاطر پریشانش
منه بر خط و خالش دل، که مجنون خواندت عاقل
مشو بر وصل او مایل، که در وصل است هجرانش
یکی مهمان کش است این شوخ بد عهد سیه کاسه،
که غیر از سم قاتل نیست چیزی شربت خوانش
مجو برگ تن آسایی از این معشوق هرجایی
که هر شب گوی چوگانی است سیمین گوی پستانش
مکن چون نار، دل پرخون و بر یاری مشو مفتون
که هر ساعت یکی بوید همی سیب زنخدانش
یکی رنگین دکان دارد مر این دنیای بوقلمون
که نبود جز زیان دین و ایمان سود دکانش
الا گر مرد دانایی بهل قانون خود رآیی
بکش خار غمش از پا، بنه از دست دامانش
منه رخت اندر این دریا که طوفان زاست گردابش
مزن گام اندر این بیدا، که ناپیداست پایانش
کند آهنگ خونریزی چو این معشوق عاشق کش
ندارد در نظر یک جو، گدا فرقی ز سلطانش
بسا خوبان جان پرور، که در خشتند مکنونش
بسا ترکان سیمین بر، که در خاکند پنهانش
یکی بر کاخ نوشروان به عبرت بگذر و بنگر
که از کسری پیامی گویدت هر خشت ایوانش
به فرمان سلیمان بود، گر دیو و دد و مردم
چو شد فرّ سلیمان و چه شد فرخنده فرمانش
اگر از خاوران تا باختر شد رام اسکندر،
به نعل آهنین سم، طی ظلمت کرد یکرانش
فلک نگذاشت جز نامی از او برجای در گیتی
چشاندش زهر مرگ آخر، نخست ار کرد مهمانش
الا، گر مرد عقبایی ره مردان عقبی جو
رها کن دامن دنیا و بگذر زآب و از نانش
چو طفلان تا کی ای جاهل، شوی مشغول آب و گل
کنی رنجور دردی دل، که پیدا نیست درمانش
بدان شوخی که دل بستی و صد ره از غمش خستی
اگر از تیر او رستی، مکن آهنگ میدانش
مبین آن چهرگان روشن و آن قد دلجویش
مبین آن زلفکان تیره و آن چشم فتانش
که ماری جانگزایت گردد، آن گیسوی پرتابش
که شامی تیره فامت گردد، آن رخسار رخشانش
چه سود ار نکهت عنبر وزد زآن مو، که در محشر
دماغ مرد و زن گندد همی از بوی عصیانش
به جای آب، خون دل دهی تا کی بدان گلبن،
که هر دم دیگری گردد همی مرغ خوش الحانش
کنی تا کی سپر از جان به پیش ناوک جانان
بهل، کافتد به خاک تیره آخر تیر مژگانش
خلاف مردمی باشد به اینان دادن آن دل را،
که درج گوهر مهر علی خوانده است یزدانش
ولی حضرت داور، امیرالمؤمنین حیدر
که بستوده است در قرآن جهاندار جهانبانش
شهنشاهی که آورده است سر در ربقه حکمش
ز آغاز وجود این باژگون گردون گردانش
کلام الله ناطق او، و آیات کتاب الله
همه در مدحت قدرش، همه در رفعت شانش
قضا بر دیده امضا نهد هر لحظه یرلیغش
قدر بر گوشه افسر نهد هر لمحه فرمانش
دو نور افکن، چراغ بزمگه، ناهید و برجیسش
دو روشن رخ، غلام بارگه، بهرام و کیوانش
همه اسرار سبحانی نهان در سینه پاکش
همه انوار یزدانی عیان از روی تابانش
اگر روی ارادت چرخ از کویش بگرداند،
تزلزل اندر افتد تا ابد بر چار ارکانش
جهان را جسم بی جان دان و در وی جسم او را جان
نجنبد عضوی از اعضا، نبخشد گر بدو جانش
الا، گر مرد حق جویی، همی بیخود چه می پویی،
ببین رخسار یزدان را، ز رخسار فروزانش
چنان رنگ خودی بزدوده از آیینه هستی،
که یزدان است سر تا پا و پا تا سر ز یزدانش
به ظاهر گرچه فرزندی گران مایه است آدم را،
ولی پیش از پدر در ملک هستی بوده جولانش
نخستین جلوه ای در جسم آدم کرد و آدم شد
و زآن پس شد پدید از صلب و از خود کرد پنهانش
دگر ره جلوه گر در حضرت عیسی بن مریم شد
چو در موسی درآمد نام شد موسی بن عمرانش
بوصفش تا به کی گویی که میکال است مملوکش
به مدحش تا به کی خوانی که جبریل است دربانش
کسی کایجاد جبرائیل و میکائیل کرداستی
چه طرفش زآن که هستند این دو تن مملوک احسانش
چو در میدان درآید از پی خونریزی اعدا
فلک ماننده گویی است اندر خم چوگانش
به روز رزم کز گرد سم اسبان گردون بر
برآید قیرگونه ابر و گردد تیر، بارانش
شود از سیل خون دریایی آنسان پهنه هامون
که اندازد خلل در فلک گردون موج طوفانش
در آن نوبت چو شاه دین برآید بر فراز زین
ملک بر وی کند تحسین، فلک درّد ز پیکانش
قضا از بیم جان گیرد مکان در ظلّ زنهارش
قدر از خوف سر جوید امان در زیر فرمانش
بخوشد خون به جسم پردلان از تیغ خونریزش
بپرد مرغ جان سرکشان از تیر پرّانش
بسختی خصمش ارثَهْلان شود در پهنه هیجا
کی از یک خردل است افزون به پیش تیغ برّانش
جهان گر پیل گردد یکسره با پشه همسنگش
زمین گر شیر گردد یکسره با مور یکسانش
شود از آستین بیرون یدی چون دست یزدانی
نماید کمتر از موران همه شیران غژمانش
جهاندارا، شها، از من چسان آید ثنای تو
که نتواند بیان کردن یک از بسیار حسانش
بویژه اندر این نوبت که جان در جسم پرمحنت
چنان پژمرده از زحمت که نتوان کرد ریانش
بحسرت آمده توأم، نشسته با غمان همدم
درون پرخون، مژه پرنم، ز جور چرخ و کیوانش
تو را ای شاه والا فرّ، تو را ای شافع محشر
به نور پاک پیغمبر دهم سوگند و یارانش
کز این فقر و غم و محنت وز این اندوه و این ذلت
رها کن افسر و برهان ز دست کید کیهانش
الا رنجور تا نالد همی از درد رنجوری
الا بیمار تا هذیان همی گوید به بحرانش
مُحِبَّت را بود عیشی که نتوان یافت انجامش
عدویت را بود دردی که نتوان یافت درمانش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به انتقاد از دنیا و عشقهای ناپایدار میپردازد. شاعر به مخاطب میگوید که دنیا مانند یک شوخی است و زیباییهای ظاهری آن فریبندهاند. او به خطرات عشقهای بدون بنیان و دلباختگی نسبت به معشوقانی که فقط درد و غم میآورند، اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که عشق واقعی و زندگی درست باید با حکمت و دوراندیشی همراه باشد و آدمی باید از دلبستگیهای سطحی دوری کند. در پایان، به عظمت و مقام علی (ع) و رسول خدا (ص) اشاره میکند که تنها حقیقت و راه نجات از رنجهای دنیوی هستند.
بهطور کلی، مضمون اصلی شعر بر دوری از فریبندگیهای دنیوی و جستجوی حقیقت و معانی عمیقتر در زندگی تأکید دارد.
هوش مصنوعی: دنیا مانند یک بازی است که با دستهای هنرمندانه ساخته شده و دلها در آن گرم و شاداب هستند. از خودت کنارهگیری کن و دل را از این دستهای ماهر دریافت کن.
هوش مصنوعی: در ارتباط با شخصی که تنها وعدههای دلخواهی میدهد و در واقع خطرناک است، نباید فریب خورد. بهتر است به دنبال ارتباطی با کسی نباشی که فقط درد و رنج بیشتری برایت به دنبال دارد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی آرامش داشته باشی، نباید به زحمتها و مشکلات فکر کنی و اگر به همراهی دیگران نیاز داری، نباید ذهن خود را پر از نگرانی و اضطراب کنی.
هوش مصنوعی: دل خود را به خط و خال او مشغول نکن، زیرا او تو را مجنون میخواند. به وصل او تمایل نداشته باش، چرا که در وصل نیز جدایی و فراق وجود دارد.
هوش مصنوعی: این شخص بازیگوش و بدعهد که خوشمشرب به نظر میرسد، در واقع تنها چیزی که به مهمانانش میدهد، زهر کشندهای است که هیچ منفعتی ندارد.
هوش مصنوعی: به دنبال آرامش و راحتی از این معشوق هر جایی نباش، زیرا هر شب مانند گوی چرخی است که در آن زیبایی و ظرافت وجود دارد.
هوش مصنوعی: دل خود را مثل آتش نکن و به عشق یاری خود غرق نشو، زیرا هر لحظه ممکن است یکی از افرادی که دوستش داری، مانند سیب روی گونهاش، از تو دور شود.
هوش مصنوعی: در این دنیا، برخی مانند بوقلمونهای رنگی دکانی پر زرق و برق دارند، اما در حقیقت سودی جز ضرر به دین و ایمان مردم ندارند.
هوش مصنوعی: اگر مردی دانا هستی، به خود قانون و اصولت پایبند باش و در پی راه حلی برای مشکلاتت باش. غم و غصه را از خود دور کن و دست از وابستگیهای نادرست بردار.
هوش مصنوعی: آرایش صورتت را در این دریا نزن، زیرا طوفان در آن وجود دارد. به این بیابان قدم نگذار، چرا که پایانش مشخص نیست.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساس عمیق عواطف انسانی و نابرابریهای اجتماعی میپردازد. در آن بیان میشود که وقتی عشق و معشوقهای وجود دارد که موجب درد و رنج میشود، دیگر تفاوتی میان افراد عادی و پادشاهان نیست. احساساتی که ناشی از عشق و جدایی هستند، همه را تحت تأثیر قرار میدهند و کسی در این زمینه برتری ندارد. در واقع، شدت عشق و آسیبهای آن میتواند همه را به یک اندازه تحت تأثیر قرار دهد، خواه گدا باشد یا سلطان.
هوش مصنوعی: در دنیا بسیاری از انسانهای نیکو و پرورشدهنده وجود دارند که ممکن است به طرز ناشناختهای در شرایط سخت و نامناسب زندگی کنند. همچنین، تعداد زیادی از زیبا رویان و جوانان نیز وجود دارند که در زیر خاک و در دل زمین مدفون شدهاند و از دید پنهان هستند.
هوش مصنوعی: بر فراز کاخ نوشروان بایست و با دقت نگاه کن؛ هر کدام از خشتهای ایوانش گویای داستانهایی از دوران کسری است.
هوش مصنوعی: به دستور سلیمان، اگر دیوان و جانوران و انسانها همگی تحت تاثیر قدرت او قرار بگیرند، چه اتفاقهای خوشی خواهد افتاد و چه فرمان مبارکی خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر اسکندر از شرق تا غرب را با نعل آهنین سم اسبش طی کند، در دل شب همه جا را تسخیر خواهد کرد.
هوش مصنوعی: آسمان به او اجازه نداد که جز نامی از او در دنیا باقی بماند. در نهایت، او را با زهر مرگ آشنا کرد، اما ابتدا او را مهمان خود ساخت.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به مقامهای بلند و واقعی دست یابی، باید از دلبستگیهای دنیوی مانند مال و غذای مادی بگذری و به دنبال مسیر انسانهای بزرگ بروی.
هوش مصنوعی: ای نادان، تا کی مانند کودکان در کارهای بیهوده سرگرم خواهی بود؟ آیا نمیدانی که در دل کسی که دردی دارد، درمانی نیست و این دردی که او احساس میکند، قابل مشاهده نیست؟
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که با این عشق و شوخی که به دل دادهای و بارها از غمش رنج بردهای، اگر از تیر عشق او رهایی یافتی، نباید دوباره به سمت میدان عشق او برداری.
هوش مصنوعی: به تماشای آن چهره زیبا و اندام دلربا نپردازید، و به زلفهای تاریک و چشمان فریبندهاش خیره نشوید.
هوش مصنوعی: اگر ماری جان تو را بگیرد، گیسوی زیبایت به چهرهای تیره بدل میشود و آن چهره درخشان تو را تحت تاثیر قرار میدهد.
هوش مصنوعی: اگر عطر خوش عنبر از موهای او بوزد، چه فایدهای دارد، وقتی در روز قیامت بوی گناه او باعث آزار دماغ مردان و زنان خواهد شد.
هوش مصنوعی: چقدر میتوانی از غم و دل شکستگی خود بذل و بخشش کنی تا چه زمانی به آن باغ گل توجه داشته باشی که هر لحظه پرندهای دیگر با صدای دلنشین جدیدی میآید؟
هوش مصنوعی: تا کی میخواهی از جان خود به عنوان سپر در برابر تیرهای محبوب دفاع کنی؟ آخر، بلاخره تیر چشمهایش تو را به خاک سیاه خواهد انداخت.
هوش مصنوعی: این افراد سزاوار نیستند که دل را به آنان داد، چرا که خداوند مهر علی را در دلشان قرار داده است.
هوش مصنوعی: حضرت داور، امیرالمؤمنین حیدر، که در قرآن مورد ستایش قرار گرفته است، فرمانروای جهان و بهترین سرپرست است.
هوش مصنوعی: پادشاهی که از ابتدای آفرینش، سرنوشتش در دستان قدرت او رقم خورده و دوران سختی را پشت سر گذاشته است.
هوش مصنوعی: خداوند سخن میگوید و آیات کتاب او همه در ستایش مقام و منزلت او وجود دارند و به بلندی شأن او اشاره میکنند.
هوش مصنوعی: هر لحظه تصمیمات و سرنوشتها بر چشمان من نقش میبندد و به نوعی بر گوشه و کنار زندگی من فرمان میدهد.
هوش مصنوعی: دو ستاره روشن، همچون چراغهایی در جشن و میهمانی، ناهید و برجیس با چهرهای درخشان به مانند دو خدمتکار در بارگاه، بهرام و کیوان نیز به چشم میآیند.
هوش مصنوعی: تمامی اسرار الهی در دل پاک او پنهان است و همه ویژگیهای خداوندی به وضوح در چهره درخشان او نمایان است.
هوش مصنوعی: اگر عشق و ارادت تو باعث شود که جهان به دور تو بچرخد، پس این تغییر به طور دائمی بر ثبات و استحکام چهار پایهاش تأثیر خواهد گذاشت.
هوش مصنوعی: جهان را مانند یک جسم بدون روح تصور کن، و در آن، جسم او (انسان) را در نظر بگیر که هیچ عضوی از اعضای آن، جان و روح را به او نمیبخشد، حتی اگر در تلاش باشد.
هوش مصنوعی: اگر حقیقتجوی واقعی هستی، چرا خود را به بیخودی میزنی؟ نگاهی به چهره خداوند بینداز، از نور چهرهاش بهرهمند شو.
هوش مصنوعی: انسان به قدری از وجود و ویژگیهای الهی پر شده که تمام وجودش، از بالا تا پایین، به یزدان شبیه شده است و هیچ جای خالی از این نور الهی ندارد.
هوش مصنوعی: اگرچه به نظر میرسد که انسان فرزندی ارزشمند و مهم است، اما او پیش از تولد و وجود پدرش در عالم هستی حضور داشته و به فعالیت پرداخته است.
هوش مصنوعی: در ابتدا، زیبایی و نمایی از خود را در بدن انسان به وجود آورد و انسان شکل گرفت. سپس، از او فرزندانی به وجود آمد که خود را از دیدهها پنهان کردند.
هوش مصنوعی: در زمانی دیگر، جلوهای از خداوند در وجود عیسی بن مریم نمایان شد، همانطور که پیشتر در وجود موسی بن عمران وجود داشت.
هوش مصنوعی: تا کی میخواهی از وصف او بگویی، که انگار میکال (فرشته نعمت) غلام اوست؟ و تا چه زمانی میخواهی در مدح او سخن بگویی، که جبریل (فرشته وحی) خدمتکار اوست؟
هوش مصنوعی: کسی که جبرائیل و میکائیل را آفریده است، چه طرفی میتواند داشته باشد در برابر این دو که در واقع مخلوق و تحت فرمان او هستند.
هوش مصنوعی: زمانی که در میدان نبرد، برای کشتن دشمنان وارد میشود، همچون گویای است که در بین چمنهای چوگان در حرکت است.
هوش مصنوعی: در روز جنگ، زمانی که غبار شاخهای اسبها به آسمان بلند میشود، ابرهای تیره و تار تشکیل میشوند و باران باریدن میگیرد.
هوش مصنوعی: خون زیادی که در اثر این سیلابها به وجود میآید، به حدی است که میتواند دریاچههای بزرگ را پر کند و به قدری قوی است که میتواند حتی به آسمان آسیب برساند و موجهای طوفانی ایجاد کند.
هوش مصنوعی: در آن زمان که پادشاه دین به بالای زین سوار میشود، آسمان به خاطر تیرهایش به او تحسین میگوید و از آن تیرها دردل دارد.
هوش مصنوعی: سرنوشت به خاطر ترس از جان در سایهبان او پناه میگیرد و از روی ترس قدرت به دنبال امنیت در زیر فرمان او میگردد.
هوش مصنوعی: با خوشی، خون به بدن دلیران از تیرهای کشنده میریزد و پرندگان جان با این تیر پرواز میکنند.
هوش مصنوعی: اگر خصم او به زحمت به ارث برسد، در بیابان و ناپایداری، آیا چیزی به اندازه یک دانه خردل در برابر تیغ تیزش بیشتر است؟
هوش مصنوعی: اگر جهان به اندازه یک فیل بزرگ شود، با وجود پشهای کوچک همتراز خواهد بود. همچنین، اگر شیر تمام جهان را بگیرد، همچنان با یک مورچه برابر خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر دستان یزدان از آستین بیرون بیاید، قدرت و عظمتش به قدری است که حتی شیران نیز در برابر او کوچک و ناچیز خواهند بود.
هوش مصنوعی: ای پادشاه جهان، چگونه میتوانم ستایش تو را بیان کنم در حالی که نمیتوانم حتی یکی از زیباترین ویژگیهایت را به تصویر بکشم؟
هوش مصنوعی: بهویژه در این زمان که جان در جسمی پر از درد و رنج به حدی خسته و پژمرده است که دیگر نمیتوان آن را شاداب و سرزنده کرد.
هوش مصنوعی: به شدت حسرت میخورم و در کنار غمهایم نشستهام. درونم پر از درد است و چشمانم پر از اشک، از سختیها و فشارهایی که زندگی به من تحمیل کرده است.
هوش مصنوعی: ای پادشاه بلندمرتبه و با شکوه، ای شفاعتکننده در روز قیامت، به نور پاک پیامبر و همراهانش قسم میخورم.
هوش مصنوعی: از این فقر و غم و زحمت و این اندوه و ذلت رهایم کن، و تاج و مقام را از دست این سرنوشت نادرست بگیر.
هوش مصنوعی: مگر رنجوری که از دردش ناله کند، یا بیماری که در حال هذیان است، میتواند به واقعیت خود آگاه باشد؟
هوش مصنوعی: عشق لذتی دارد که هیچوقت نمیتوان به پایانش رسید و دشمنی هم دردی به همراه دارد که هیچوقت نمیتوان درمانش کرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.