گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیرهر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردارکه در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان به جویکه این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
معاشری خوش و رودی بساز می‌خواهمکه درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
بر آن سرم که ننوشم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

وحشی » گزیده اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۳ - عباس بیگ گردون قدر

 

یگانهٔ دو جهان زبده و خلاصه عهدتویی که مهر و سپهرت ندیده شبه و نظیر
سوار عزم تو هرجا که رخش حکم جهانددوید بر اثر او جنیبت تقدیر
ز لشکر تو سواری اگر برون تازدکند حصار فلک را به حمله‌ای تسخیر
دو عمده‌اند برابر به سد جهان لشکرسنان و تیغ تو از به هر پاس تاج و سریر
بلند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵

 

همی بکشتی تا در عدو نماند شجاعهمی بدادی تا در ولی نماند فقیر
بسا کسا که بره‌ست و فرخشه بر خوانشبسا کسا که جوین نان همی نیابد سیر
مبادرت کن و خامش مباش چندینااگرت بدره رساند همی به بدر منیر


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

فتاده‌ام به طلسم کشاکش تقدیرنه گرد خانه به دوشم نه خاک دامن‌گیر
دل رمیده و شوق بهانه خود دارمکه دیده است دو دیوانه را به یک زنجیر
چه طرف‌ها که نبستم ز رهنمائی دلدلیل رهزن من مست خواب و راه خطیر
خدا زیارت فتراک دل نصیب کنادرمیده خاطرم از دام راه بی‌تاثیر
نفس کشیدن مرغ اسیر پرواز استمباد صید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

بدان دو عارض چون شیر و آن دو زلف چو قیر
به ابروان چو کمان و به غمزگان چون تیر
به زیب قدی کش بنده گشت سرو سهی
به حسن رویی کش بنده گشت بدر منیر
به چشم چشمی کش سرمه بود سحر حلال
به بوی زلفی کش دانه بود مشک و عبیر
که گر تنم را زین پس کنی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در مدح صدر معظم کمال‌الدین مسعود عارض

 

زهی ز بارگه ملک تو سفیر سفیرزمان زمان سوی این بندهٔ غریب اسیر
زهی بنان تو توجیه رزق را قانونخهی بیان تو آیات ملک را تفسیر
به ظل جاه تو در پایهٔ سپهر نهانبه چشم جود تو در مایهٔ وجود حقیر
نوال دست تو بطلان منت خورشیدنسیج کلک تو عنوان نامهٔ تقدیر
به سعی نام تو شد فال مشتری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱ - در صفت معشوق و مدح امیر ضیاء الدین مودود احمد عصمی

 

بر من آمد خورشید نیکوان شبگیربه قد چو سرو بلند و برخ چو بدر منیر
هزار جان لب لعلش نهاده بر آتشهزار دل سر زلفش کشیده در زنجیر
گشاده طرهٔ او بر کیمن جانها دستکشیده غمزهٔ او در کمان ابرو تیر
بدین صفت به وثاق من اندر آمده بودچنان که آمده بی‌اختیار و بی‌تدبیر
نه در موافقتش زحمت رقیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲ - در مدح امیر فخرالدین محمد میر آب مرو

 

به فال نیک درآمد به شهر موکب میربه طالعی که سجودش همی کند تقدیر
به بارگاه بزرگی نشست باز به کامجمال مجلس سلطان و بارگاه وزیر
بهاء ملت اسلام و فخر دین خدایکه داد فخر و بها ملک را به صدر و سریر
جهان جاه و محامد محمد آنکه به جودنمود کار دل و دست اوست ابر مطیر
بیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲

 

فتاده‌ام من دیوانه در غم تو اسیربیا و طره برافشان که بشکنم زنجیر
برآید از قلمم بوی مشک تاتاریاگر بوصف خطت شمه‌ئی کنم تحریر
چه خوابهای پریشان که دیده‌ام لیکنمعبرم همه زلف تو می‌کند تعبیر
چنین که باز گرفتی زبان ز پرسش منزبان خامه ازین دل شکسته باز مگیر
اگر چنانکه توانی جدا شدن ز نظرگمان مبر که توانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۸ - بهاریه و تشبیب

 

نگر به زلف و بنا گوش آن بت کشمیر
یکی ز ساده پرند و یکی ز سوده عبیر
دو پیشه دارد بر جان و دل دو طرهٔ او
یکی گذارد بند و یکی نهد زنجیر
شگفتم آید زان دل در آن بر سمین
یکی به طبع حدید و یکی به لطف حریر
برمن آمد آراسته به هم رخ و زلف
یکی چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۷

 

به نزد همت من خردی ای بزرگ امیر!امیر سخت دل سست رای بی‌تدبیر!
به عدل چون نکند ملک را بهشت صفتاگرچه حور بود ز اهل دوزخ است امیر
تو ای امیر! اگر خواجهٔ غلامانیتو بنده‌ای و تو را از خدای نیست گزیر
جنود تیغ تو) آنجا سپر بیندازندکه بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر
ز تو منازل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳

 

بنزد همت من خردی ای بزرگ امیر
امیر سخت دل سست رای بی تدبیر
بعدل چون نکند ملک را بهشت صفت
اگر چه حور بود ز اهل دوزخست امیر
تو ای امیر اگر خواجه غلامانی
تو بنده ای و ترا از خدای نیست گزیر
جنود تیغ (تو) آنجا سپر بیندازند
که بر تو راست کنند از کمان حادثه تیر
ز تو منازل ملکست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۷

 

کرا مجال بود کز زبان همچومنی
حکایتی برساند به بارگاه وزیر
زمین ببوسد و بعد از دعا خطاب کند
که ای جناب تو والاتر از سپهر اثیر
سپهر را همه بر قطب دولت تو مدار
ستاره را همه بر سمت طاعت تو مسیر
مثال امر تو را دور چرخ فرمانبر
نگین رای تو را مهر مهر نقش پذیر
تویی که صبح ضمیر منیرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۵

 

به صفحه‌ای‌ که حدیث جنون‌ کنم تحریر

ز سطر، ناله تراود چو شیون از زنجیر

چه ممکن است در این انجمن نهان ماند

سیاه‌بختی عاشق چو مو به‌ کاسهٔ شیر

خرابهٔ دل محزون بینوایان را

به جز غبار تمنا که می‌کند تعمیر

بهار هستی اگر این بود خوشا رنگی

که صرف‌ کرد سپهرش به پردهٔ تصویر

ز دست اهل عدم هرچه آید اعجاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۶

 

زهی ز روی تو آیینه آفتاب میر

نگه به سیر جبین تو موج ساغر شیر

به عالمی که تویی نارساست کوششها

وگرنه نالهٔ عاشق نمی‌کند تقصیر

بیاض شعر به توفان رود چو کاغذ باد

ز وصف زلف تو گر مصرعی کنم تحریر

ز حال ما به تغافل گذشتن آسان نیست

چو آب آینه داریم خاک دامنگیر

سپند نیم نفس بال اختیار نداشت

که بست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۷

 

غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر

که پیرگشت سحرتا دهن‌گشود به شیر

امل به صبح قیامت رساند گرد نفس

گذشت فرصت تقدیمت آن سوی تاخیر

همین‌کشاکش اوهام تا ابد باقی‌ست

فنا بجاست توخواهی بزی و خواه بمیر

در این چمن نفسی می‌کشیم و می‌گذربم

گمان مبر به‌کمانخانه آرمیدن تیر

نفس درازی اظهار جرأت آهنگ است

به سرمه تا نرسد ناله‌، عذر ما بپذیر

هنوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹۸

 

نه غنچه عافیت افسون‌، نه‌ گل بقا تأثیر

جهان رنگ‌، شکست ‌که می‌کند تعمیر

نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلوم

که آن به خواب فتاد آن دگر پی تعبیر

گرفتم اوج پر است اعتبار عنقایت

به نارسایی بال مگس‌،‌کلاغ مگیر

نفس مسوز به آرایش بساط جنون

بس است آبله فانوس خانهٔ زنجیر

به تیغ هم نشود باز عقدهٔ‌ گرداب

به موج خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳ - و له ایضاً فی‌ المطایبه

 

سحرگهان‌که ز گردون فروغ مهر منیر

چو تیغ خسرو آفاق گشت عالم‌گیر

درآمد از درم آن مه به رخ نهاده دو زلف

یکی سپید چو شیر و یکی سیاه چو قیر

به سیم چهره فروهشته زلف خم در خم

بدان صفت که کمند ملک به کاسهٔ شیر

ز جای جستم و او شد چنان سراسیمه

که عاملان وجوه از محصلان امیر

ولی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴ - د‌ر تهنیت عید غدیر و ستایش وزریر بی‌نظیر صدراعظم میرزا آقاخان دا‌م اقباله

 

شراب تاک ننوشم دگر ز خمّ عصیر

شراب پاک خورم زین سپس ز خم غدیر

به مهر ساقی‌کوثر از آن شراب خورم

که دُرد ساغر او خاک را کند اکسیر

از آن شراب‌کزان هرکه قطره‌یی بچشد

شود ز ماحصل سرّ کاینات خبیر

به جان خواجه چنان مست آل‌یاسینم

که آید از دهنم جای باده بوی عبیر

دوصد قرابه شراب ار به یک نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - د‌ر مدح میرزا نبی‌خان

 

همی به‌ چشم‌ من آید که سوی حضرت میر

رسولی آید از ملک ری بشیر و نذیر

به دستی اندر تیغ و به دستی اندر جام

مر آن‌ یک‌ از پی ‌خصم ‌و مر این یک از پی میر

به میر گوید کاین جام را بگیر و بنوش

که با تو خاطر شه را عنایتیست خطیر

به خصم گوید کاین تیغ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۱۲ - در مدح سلطان محمود

 

نگر به لاله و طبع بهار رنگ پذیر
یکی برنگ عقیق و دگر ببوی عبیر
چو جعد زلف بتان شاخهای بید و خوید
یکی همه زره است و دگر همه زنجیر
درخت و دشت مگر خواستند خلعت زا بر
یکی طویلۀ گوهر دگر بساط حریر
بخار تیره و از ابر دشت مینا رنگ
یکی بسان غبار و دگر بسان غدیر
زرنگ و بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۰ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

اگر به تیر مه از جامه بیش باید تیر
چرا برهنه شود بوستان چو آید تیر
وگر زره نبرد باد بر هوای لطیف
چنین که برد زره پاره ها صغیر و کبیر
وگر فرو شود آهن بآب ، و طبع اینست
چرا برآید جوشن همی بر وی غدیر
رز از فراق صبا خون گری و زرد رخیست
رخان زردش برگست و خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۲۴ - در مدح سلطان محمود غزنوی

 

جمال لفظ فزای و کمال معنی گیر
به رسم تهنیت عید از آفرین امیر
خدایگانی کز قوت خرد دل او
بدست طبع نبودست هیچگونه اسیر
یمین دولت خوانندش ، این چگونه بود
که دست و دولت هر دو بدست اوست مشیر
امین ملت خوانندش اینکه حافظ اوست
همیشه حافظ امین به بهرچه خواهی گیر
موفق است بفکرت کز آسمان یزدان
چنان براند تقدیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۵۸

 

همی بنازد تیغ و نگین و تاج و سریر
به شهریار ولایت گشای کشورگیر
شه ملوک ملکشاه کز شمایل او
فزود قیمت تیغ و نگین و تاج و سریر
ز پادشاهی او روشن است دیدهٔ مهر
چنان‌ کجا ز بصر روشن است چشم بصیر
به‌ هر چه رای کند همسرش بود توفیق
به هر چه روی نهد همرهش بود تقدیر
به‌گرد رایت او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۵۹

 

کنون‌ که خور به ترازو رسید و آمد تیر
شدند راست شب و روز چون ترازو و تیر
به‌ کوه سونش سیم و به باغ آبی و سیب
مگر که سیمگر و زرگرند لشکر تیر
مگر که باد خزان صیقل است کز عملش
چو روی آینه روشن شدست روی غدیر
مگر که عاشقِ زارند لعبتان چمن
که پشتشان چو کمان است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۶۰

 

پیام دادم نزدیک آن بت کشمیر
که زیر حلقهٔ زلفت دلم چراست اسیر
جواب داد که دیوانه شد دل تو ز عشق
به ره نیارد دیوانه را مگر زنجیر
پیام دادم کز بهر چیست گرد رخت
ز مشک و غالیه خطی کشیده حلقه پذیر
جواب داد که خط من آیتی عجب است
که هیچکس به جهان در نداندش تفسیر
پیام دادم کان عارض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۶۲

 

ز بهر تهنیت عید پیش من شبگیر
معطر آمد و آراسته بت‌ کشمیر
نشاط کرده و از بهر عید برده به کار
چو بوی خویش به خوشی‌ گلاب و عود و عبیر
قدی چنانکه بود ماه چرخ و سرو بلند
رخی چنانکه بود بار سرو و ماه منیر
نموده لؤلؤ لالا ز شَکّرین یاقوت
نهفته زهرهٔ زهرا به عنبرین زنجیر
فکنده بر مه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۲۶۳

 

چه پیکرست ز تیر سپهر یافته تیر
به شکل تیر و بدو ملک راست گشته چو تیر
کجا بگرید در کالبد بخندد جان
کجا ببارد بر آسمان بتازد تیر
ز نادرات جواهر نشان دهد به سرشک
ز مشکلات ضمایر خبر دهد به صریر
هر آنچه طبع براندیشد او کند تأ‌لیف
هر آنچه وهم فراز آرد او کند تفسیر
محررست ز حکم خدای و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۱۳

 

امام بود محمد، علی خلیفه ی او
کنون علی است مشیر و محمدست وزیر
علی ز مهر محمد همی چنان نازد
که از دعای محمد علی به روز غدیر


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۶

 

سر اکابر دولت صفی دولت و دین
تویی که نیست تو را در جهان عدیل و نظیر
به هر مهم که ضمیر تو خلوتی سازد
درون پرده بگنجد مدبر تقدیر
به هر مقام که قدرت به صدر بنشیند
ز آستانه نیابد گذر سپهر اثیر
به جمع روز و شب ار بر زمانه حکم کنی
روا ندارد بر امتثال آن تاخیر
بزرگوارا دانند همگنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی