گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۴

 

نشان بخت بلند است و طالع میمونعلی الصباح نظر بر جمال روزافزون
علی الخصوص کسی را که طبع موزون استچگونه دوست ندارد شمایل موزون
گر آبروی بریزد میان انجمنتبه دست دوست حلال است اگر بریزد خون
مثال عاشق و معشوق شمع و پروانه‌ستسر هلاک نداری مگرد پیرامون
بسوخت مجنون در عشق صورت لیلیعجب که لیلی را دل نسوخت بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰

 

به عقل کی متصور شود فنون جنونکه عقل عین جنونست والجنون فنون
ز عقل بگذر و مجنون زلف لیلی شوکه کل عقل عقیله‌ست و عقل کل جنون
بنور مهر بیارا درون منظر دلکه کس برون نبرد ره مگر بنور درون
جنون نتیجهٔ عشقست و عقل عین خیالولی خیال نماید بعین عقل جنون
بعقل کاشف اسرار عشق نتوان شدکه عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خونکه بی‌تو زار چنان شد که: من نگویم چون؟
ببین که پیش تو در خاک چون همی غلتد؟چنان که هر که ببیند برو بگرید خون
بمانده بی رخ زیبای خویش دشمن کامفتاده خوار و خجل در کف زمانه زبون
نه پای آنکه ز پیش زمانه بگریزدنه روی آنکه ز دست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

چو دل ز دایرهٔ عقل بی تو شد بیرونمپرس از دلم آخر که: چون شد آن مجنون؟
دلم، که از سر سودا به هر دری می‌شدچو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون
کسی که خاک درت دوست‌تر ز جان داردچگونه جای دگر باشدش قرار و سکون؟
دلم، که حلقه به گوش در تو شد مفروشکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۵

 

ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون
نشسته اند ازین درد مردمان در خون
نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو را
مرا رسید ز درد تو ناله بر گردون
مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من است
گرفت چشم مرا درد چو ننالم چون
ز درد اهل نظر پیش ازینت آنچه به گوش
رسیده بود بدیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۶

 

تبارک الله ازین شکل و شیوه موزون
تو را رسد که بنازی به حسن روزافزون
چو زندگانی عاشق به وصل معشوق است
یکی ست فرقت لیلی و مردن مجنون
گمان صبر و سکون داشتم به خود لیکن
چو از تو دور فتادم چه جای صبر و سکون
ز جان سوختگان غمت برآمد دود
تو را چو گرد شکر خاست خط غالیه گون
همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۲ - بیزاری از حیات

 

مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون
هزار لعنت براین زمانهٔ ملعون
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند
که آن قرین ملالست و این دچار جنون
بدان خدای که با چند قطره باران داد
به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون
که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد
که تیر آهی بگشاید از دلی محزون
فلک به دست کسانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۶۶ - نیز در مدح اتسز

 

چو از حدیقهٔ مینای چرخ سقلاطون
نهفته گشت علامات چتر آینه گون
ز نقشهای عجیب و ز شکلهای غریب
صحیفه های فلک شد چو صحف انگلیون
جناح نسر و سلاح سماک هر دو شدند
ز دست چرخ مرصع بلؤلو مکنون
بحسن روی قمر همچو طلعت لیلی
بضعف شکل سها همچو قالب مجنون
شعاع شعری اندر میان ظلمت شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۸۵

 

شدست روز همه خلق فَرّخ و میمون
به روزگار شه نیک‌بخت روزافزون
شه زمانه ملکشاه کافرید خدای
همیشه طالع او سعد و طلعتش میمون
به طلعتش همه ساله منورست زمین
چنانکه هست منور به طالعش گردون
قیاس گردون با همتش که داند کرد
که پیش همت عالیش هست‌ گردون‌ دون
همی چو شهر نماید ز لشکرش صحرا
همی چو کوه نماید ز موکبش هامون
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۹۱

 

بتی ‌که حور بهشی شود بر او مفتون
عقیق او به رحیق بهشت شد معجون
چو آهو است و دو زلفش به ‌دام ماند راست
که دید آهوی سیمین و دام غالیه‌گون
دو کژدمند سیاه آن دو دام او گویی
که دل برند ز مردم همی به زرق و فسون
هزار مردم کژدم فسای دیده استی
بیا و کژدم مردم فسای بین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۲۲

 

بیار فاخته مهرا شراب غالیه بوی
که خاک غالیه رنگ است و روز فاخته‌گون
تو با کرشمه طاوس پیش من بخرام
اگر ز سرما طاوس شد ز باغ برون
چنانکه باز نسیمن گرفت بر سرکوه
بگیر بازی کز حلق و برآید خون
از آن ‌کفی‌ که چو موی حواصل آمد گرم
قدح بده که جهان پر حواصِل است کنون
برفت بلبل و ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۶۲

 

شبی به خیمه ابداعیان کن فیکون
حدیث حسن تو می رفت و الحدیث شجون
نشان زلف و رخت یک به یک همی دادند
که بند و حلقه آن چند و حیله این،چون
چنان نمود که گفتی به عکس می بینند
مثال طلعت تو در سپهر آینه گون
از آن دو عارض دلجوی تو دوصد بی دل
بر آن دو گیسوی مفتول تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۷

 

دل است جایش و با دیده فتاده به خون
بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون
عجب مدار که پروانه شب نیارامید
که شمع لیلی حسن است و عاشقش مجنون
فزون ز ماه نوست ابرویت به صد خوبی
که صد بود چو بگیرند در حساب دو نون
چو همنشین قدت شد دل اضطراب نمود
ز دل سکون رود ار با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۷۷

 

مرا که خرقة ارزق به باده شد گلگون
هوای شاهد و می کی رود ز سر بیرون
به هر قدح که بیاید تبسم لب یار
حباب وار از او عقل را کشم بیرون
زنه رواق فلک برتر است خانه عشق
گمان مبر که کس آنجا رسد به همت دون
کمال عشق همین باشد و نهایت فکر
کاری که جز تصور لیلی نمیکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی