گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲

 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنمخوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیستروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتمدریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدسکه در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳

 

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منممیان نفس و هوا دست و پای چند زنم
هزار بار برآمد مرا که یکباریز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخهزار گونه گره در فتاده در سخنم
ز هر کسی چه شکایت کنم چو می‌دانمکه جرم من ز من است و بلای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۶

 

ز روی خوب تو گفتم که پرده برفکنمولی چو درنگرم پردهٔ رخ تو منم
مرا ز خویش بیک جام باده باز رهانکه جام باده رهائی دهد ز خویشتنم
بجز نسیم صبا ای برادران عزیزکه آرد از طرف مصر بوی پیرهنم
چو زان دو نرگس میگون بیان کنم رمزیکسی که گوش کند مست گردد از سخنم
اگر نصیب نبخشی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۴۹۱

 

ز بسکه سینه خراشم چو گل ز دست فراقچو لاله غرقهٔ خون است چاک پیرهنم
ز بعد مردنم از سوز دل چنین باشدبسوزداز تب هجر تو در لحد کفنم


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴۱

 

شکست پشت من از بار غم، چه چاره کنم؟
ز غصه چند خورم خون خویش و دم نزنم
به تیغ هجر دل من هزار پاره شده ست
عجب نباشد، اگر خون برآید از دهنم
ز بس که سینه خراشم چو گل ز دست فراق
چو لاله غرقه خون است چاک پیرهنم
ز بعد مردنم ار سوز دل چنین باشد
بسوز از تب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰

 

ز بس که هجر تو لاغر میان بکاست تنم

قسم به جان تو کزین تهیست پیرهنم

مرا که پیش زبان دم نمی‌زند شمشیر

بیا تو با دم شمشیر زن که دم نزنم

ز خویشتن به جهان هرکسی خبر دارد

خلاف من که نباشد خبر ز خویشتنم

حدیث لعل تو تا بر زبان من جاریست

زنند خلق شب و روز بوسه بر دهنم

اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۲

 

عجب مدار خراباتیی چنین که منم
اگر به کوی خراباتیان بود وطنم
کنشت و کعبه به فرمان روم خدا مکناد
که در ضمیر من آید که من به خویشتنم
خودی خود چو براندازم آن چه ماند اوست
که دوست هم چو وجودست و من چو پیرهنم
ز پیر خرقه فرو مانده ام عجب که مرا
به هرزه توبه چرا می دهد چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری