گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۱

 

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسیکه یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی
به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکندبه دست جور و جفا گوشمال داده بسی
دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهدکسی به شهر شما این کند به جای کسی
به هر چه در نگرم نقش روی او بینمکه دیده در همه عالم بدین صفت هوسی
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۷

 

اگر زگردش جافی فلک همی ترسیچنین به سان ستوران چرا همی خفسی؟
وگر حذر نکند سود با سفاهت اوچنین ز نیک و بد او چرا همی ترسی؟
چرا که باز نداری چو مردمان به هوشخسیس جان و تنت را ز ناکسی و خسی؟
به جهد و کوشش با خویشتن به پای و بایستاگر به کوشش با گردش فلک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۴

 

اگر چه سوخته‌ام در بلای عشق بسی
به عمر خود دل ازین سان نداده‌ام به کسی
چه جان بکندم تا گوهری بدست آرم
که خاطرم متعلّق نمی‌شود به خسی
نهان ز خلق نیارم به هیچ کوی گذشت
چنان که گویی بر پای بسته‌ام جرسی
مرا ملامت مردم درین بلا انداخت
که از ملامت مردم بترشدم به بسی
گرم به تیغ زنند از شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۵

 

به اعتقاد نزاری عزیزتر به بسی
زهر چه در همه آفاق هست هم‌نفسی
ز عشق دیر خبر یافتیم واویلا
که روزگار به سر برده‌ایم در هوسی
به باغ قیمت گل بلبل آن گهی داند
که مدتی بکشد بار هجر در قفسی
چو چشم شوخ دلم در سر نظر می‌کرد
به مصلحت شدم از پیش خلق باز پسی
خیالِ روی تو اندر نظر که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۶

 

حرام بر من اگر بی تو می زنم نفسی
و گر ز چشم پر آبم نمی رود ارسی
مرا هوس به سر کوی تست جان دادن
تو را چه سر که نه در هر سری بود هوسی
تو هم چو روحی و من همچو قالب بی جان
بمانده بی تو و جز با تو نیستم نفسی
زچارچوب طبیعت خلاص می خواهم
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۷

 

بمیرو تا نبود هم نفس مزن نفسی
که مرگ بهتر از این زندگی بود به بسی
چو با کسی نبود عهد روزگار عزیز
هباست گر همه عمری بود اگر نفسی
تو زاهدی و منم فاسقی چه میگویی
کدام به تو به خود می روی و من به کسی
به صدر خاص به خاصی توان رسید بلی
که عشق گوهر خاص است و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۸

 

در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی
مرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی
وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کار
که نیست لایق باغ بهشت خار و خسی
همی روم ز پی کاروان فقر مگر
به گوش ما رسد از دور ناله جرسی
به آتشی که درین شب ز دور می بینم
کجا رسم که به موسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی