گنجور

 
صغیر اصفهانی

برو بجو ز عمل مونسی و داد رسی

که مونست نبود جز عمل بگور کسی

عروس دهر گرت یار شد تو غره مشو

که دیده همچو تو داماد این عجوزه بسی

نفس نفس گذرد عمر و سال گردد و مه

تو را به هر نفسی در سر اوفتد هوسی

چگونه منکر حشری بحالتی که خدای

حیات تازه ببخشد ترا به هر نفسی

فریب غول بیابان مخور مرو از راه

بدار گوش دل خود بنالهٔ جرسی

برو ز حق بطلب راه وادی ایمن

که چون کلیم دلیل رهت شود قبسی

مکن ز دست رها دامن علی چو صغیر

که جز علی نبود در دو کون دادرسی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

اگر ز گردش جافی فلک همی‌ترسی

چنین به سان ستوران چرا همی‌خفسی؟

وگر حذر نکند سود با سفاهت او

چنین ز نیک و بد او چرا همی‌ترسی؟

چرا که باز نداری چو مردمان به هوش

[...]

حمیدالدین بلخی

مباش ممتحن زاد و بوم خود زخسی

اسیر خاک عطلت مشو ز کم هوسی

که در زمین غریبی و در سرای کسان

پدید گردد بر مرد ناکسی و کسی

که بیرفیق و حریفی نمانی از عالم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حمیدالدین بلخی
مولانا

یا ساقی الراح خذ و امرلاء به طاسی

فلست املک صبر نوبةالکاس

و تابع‌الطاس مملوا بلا مهل

فان صحوت فهذا نوبة الیاس

و دوام السکر من کأس البقا مددا

[...]

سعدی

همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی

که یاد ناورد از من به سال‌ها نفسی

به چشم رحم به رویم نظر همی‌نکند

به دست جور و جفا گوشمال داده بسی

دلم ببرد و به جان زینهار می‌ندهد

[...]

همام تبریزی

در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی

مرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی

وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کار

که نیست لایق باغ بهشت خار و خسی

همی‌روم ز پی کاروان فقر مگر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه