گنجور

مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۱ - یار عنبر فروش را گوید

 

دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری

به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را

مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان

ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا

بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست

[...]

مسعود سعد سلمان
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲

 

اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را

بریز خون دل آن خونیان صهبا را

ربوده‌اند کلاه هزار خسرو را

قبای لعل ببخشیده چهره ما را

به گاه جلوه چو طاووس عقل‌ها برده

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را

ببافت جامع کل پرده‌های اجزا را

برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود

چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را

دهان پر است جهان خموش را از راز

[...]

مولانا
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳

 

کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را

بروبد از دل ما فکر دی و فردا را

چنو درخت کم افتد پناه مرغان را

چنو امیر بباید سپاه سودا را

روان شود ز ره سینه صد هزار پری

[...]

مولانا
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

فراغت از تو میسّر نمی‌شود ما را

تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش

بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

[...]

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

شب فراق نخواهم دَواج دیبا را

که شب، دراز بُوَد خوابگاه تنها را

ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نماندست ناشکیبا را

گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

[...]

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۳

 

سپاس دار خدای لطیف دانا را

که لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را

همیشه باد خصومت جهود و ترسا را

که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۴ - ظاهرا در ستایش صاحب دیوان است

 

سخن به ذکر تو آراستن مراد آنست

که پیش اهل هنر منصبی بود ما را

وگرنه منقبت آفتاب معلومست

چه حاجتست به مشاطه روی زیبا را

سعدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱

 

به سرنمی شود از روی شاهدان ما را

نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را

غلام سیم برانم که وقت دل بردن

به لطف در سخن آرند سنگ خارا را

به راستی که قبا بستن و خرامیدن

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲

 

چنان به روی خود آشفته کرده ای ما را

که گل بنانِ چمن بلبلانِ شیدا را

قیامتی دگرآخر به فتنه برمفزای

مکن به سرمه سیه چشمِ شوخِ شهلا را

مبند زیور و زر بر چو سیم گردن و گوش

[...]

حکیم نزاری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۶

 

زمانه حله نو بست روی صحرا را

کشید دل به چمن لعبتان رعنا را

هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن

چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را

ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

زهی بریخته بر لاله مشک سارا را

شکسته رونق خورشید گوهر آرا را

اگر ز روی تو شمع هدایتی نبود

ز تیرگی که برون آورد نصارا را؟

به صیت حسن گرفت آن بت سمرقندی

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴

 

چنان بوصل تو میلیست خاطر ما را

که دل بصحبت یوسف کشد زلیخا را

بیا بیا که بشب چون چراغ درخوردست

بروز شمع جمال تو مجلس ما را

ترا بصحبت ما هیچ رغبتی باشد

[...]

سیف فرغانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را

که کس نیافت به حکمت علاج سودا را

ز خاک پات گرم شتر به تیغ بردارند

نهم مرو ننهم از سر این تمنا را

سهی قدان بهشت ار به سرو ما برسند

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » مقطعات » شمارهٔ ۴

 

ز بنده خسرو فخار اجازتی می‌خواست

که در غزل ببرم نام آن دلارا را

رقیب گفت زنم مشت و بشکنم زنخش

مزن به جان تو گفتم چنین زنخ‌ها را

کمال خجندی
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴

 

صبا به لُطف بگو آن غزالِ رَعنا را

که سَر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شِکرفُروش که عُمرَش دراز باد چرا

تَفَقُّدی نَکُنَد طوطیِ شِکرخا را

غرورِ حُسنت اجازَت مَگَر نداد اِی گُل

[...]

حافظ
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۲

 

ز روی ذات بر افکن نقاب اسما را

نهان به اسم مکن چهرۀ مسمّا را

نقاب بر فکن از روی و عزم صحرا کن

ز کنج خلوت وحدت دمی تماشا را

اگر چه پرتو انوار ذات محو کند

[...]

شمس مغربی
 

حسین خوارزمی » دیوان اشعار » غزلیات، قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴

 

دوای درد دل خسته ام بکن یارا

بیا که نیست مرا بی تو زیستن یارا

ز جستجوی تو یارا روان همیسازم

ز چشمه های دو دیده هزار دریا را

جماعتی که بکوی تو راه مییابند

[...]

حسین خوارزمی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۴

 

کسی که دیده بود آن نگار رعنا را

عجب عجب که ملامت کند دل ما را

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۴

 

در آن زمان که کنی ساز دیگ بغرا را

ز غم خلاص کنی گشنه های شیدا را

به روی صحنک پالوده چیست این آرا

«به خط و خال چه حاجت جمال زیبا را»

ز نان گرم شود زنده این دل مرده

[...]

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۲
۳
۴
sunny dark_mode