ببین به دیدهٔ ما، روی خویشتن یارا
که حکم آینه شد، آب دیده ما را
تو سرو ناز منی، سر چه میکشی از ناز
گذر به جانب آب روان تماشا را
مباش در غم فردا و شاد باش امروز
که کس نداند امروز حال فردا را
بیا که صبح بهارست و وقت گل چیدن
که پر ز لاله و گل دامنیست صحرا را
خمار دردسر آورد، ساقیا برخیز
به اهل درد بده دُردی مصفا را
دمی که کشتی زرین به دست ما آید
ز تشنگی به دمی درکشیم دریا را
بساز ناصر با عاشقی و تنهائی
که نیست زحمت تنها حریف تنها را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این متن شعر به زیبایی احساسات عاشقانه را بیان میکند. شاعر به معشوق خود میگوید که مانند آینهای از خود ببیند و نازش را کمتر کند. همچنین به او توصیه میکند که در غم فردا نباشد و از لحظات حاضر لذت ببرد. شاعر به زیبایی بهار و زمان گلچینی اشاره میکند و از ساقی میخواهد که برای اهل درد، نوشیدنی خالصی بیاورد. در نهایت، او به تنهایی و عاشقی اشاره میکند و آن را به عنوان سرنوشت قطعی انسانها معرفی میکند.
هوش مصنوعی: ببین دوست، چطور به چشمهای ما، تصویر خودت را نشان دادی، که مانند آینه، اشکهای ما را منعکس کرد.
هوش مصنوعی: خود را به زحمت میاندازی، در حالی که تو مانند یک درخت خوشحالت هستی. چرا از زیباییات دور میشوی و به تماشای آب روان میروی؟
هوش مصنوعی: نگران فردای خود نباش و سعی کن امروز را با شادی بگذران، زیرا هیچکس نمیتواند پیشبینی کند که فردا چه بر سرش خواهد آمد.
هوش مصنوعی: بیایید که صبح بهاری فرارسیده و زمان برداشت گلهاست، چرا که دشت پر از لاله و گل است.
هوش مصنوعی: ای ساقی، از آنجا که نوشیدنیها آدم را به زحمت و دردسر میاندازند، برخیز و به کسانی که در رنج و درد هستند، شراب خالص و ناب بده.
هوش مصنوعی: زمانی که کشتی ارزشمند و زرینی به دست ما برسد، به سرعت و در یک لحظه، دریا را از شدت تشنگی خواهیم نوشید.
هوش مصنوعی: ناصر! در عشق و تنهایی زندگی کن، چون کشمکش و زحمت وجود ندارد که تنهایی را از پای درآورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.