گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۰

 

هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانیکه ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالاکه ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی
که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانانبه دمی چراغشان را ز چه رو نمی‌نشانی
بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کنز زمینیان چه ترسی که سوار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۱

 

چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانیمنم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی
چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازمدر مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی
رخ قبله‌ام کجا شد که نماز من قضا شدز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی
عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آنکه نداند او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۵

 

ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانیتو نه‌ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی
دو هزار خنب باده نرسد به جرعه توز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی
می و نقل این جهانی چو جهان وفا نداردمی و ساغر خدایی چو خداست جاودانی
دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحتجز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۴

 

تو کیی در این ضمیرم که فزونتر از جهانیتو که نکته جهانی ز چه نکته می‌جهانی
تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه ناممتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشتصفتیش می‌نگاری صفتیش می‌ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۲

 

چو یقین شده‌ست دل را که تو جان جان جانیبگشا در عنایت که ستون صد جهانی
چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوشبه قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغرهمه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابتکه جهان پیر یابد ز تو تابش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۷

 

نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانیکه به دوستان یک دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم در نگنجدکه جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنوکه به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویمتو به صورتم نگه کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۰

 

ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانیکه ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی
دل من نشان کویت ز جهان بجست عمریکه خبر نبود دل را که تو در میان جانی
ز غمت چو مرغ بسمل شب و روز می‌طپیدمچو به لب رسید جانم پس ازین دگر تو دانی
به عتاب گفته بودی که برآتشت نشانمچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳۹

 

ز تو بی‌وفا چه جوییم نشان مهربانی؟بتو سنگدل چه گوییم حکایت نهانی؟
که چو قاصدی فرستیم به دشمنی برآییکه چو قصه‌ای نویسیم به دشمنان رسانی
چو بهانه می‌گرفتی و وفا نمی‌نمودیز چه خانه می‌نمودی به غریب کاروانی؟
قدمم گرفت، تندی مکن، ای سوار، تندیغم مستمند می‌خور، چه سمند می‌دوانی
ز ورق برون فگندم همه بار نامهٔ خودکه چو نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

ز تو با تو راز گویم به زبان بی‌زبانیبه تو از تو راه جویم به نشان بی‌نشانی
چه شوی ز دیده پنهان که چو روز می‌نمایدرخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانی
تو چه معنی لطیفی که مجرد از دلیلیتو چه آیتی شریفی که منزه از بیانی
ز تو دیده چون بدوزم که تویی چراغ دیدهز تو کی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۱

 

به زبان غمزه رانی چو روم به عشوه خوانیبه تو ناز داد یاد این همه مختلف زبانی
سگی از تو شهسوارم به قبول و رد چکارمبود آن که اضطرارم که نخوانی و نرانی
اگرم برون ز امکان دو جهان بود بر از جانهمه در ره تو ریزم که عزیزتر ز جانی
دو جهان ز توست ای مه بکشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲

 

گذری بناز و گوئی ز چه باز دلگرانیز چه دل گران نباشم که تو یار دیگرانی
دل و دیده نیست ممکن که شوند سیر از توکه شراب بی‌خماری و بهار بی‌خزانی
بره و داد چندان که من قدیم پیمانز وفا گران رکابم تو صنم سبک عنانی
ز برای صید جانها چو شکار پیشه ترکانز نگاه در کمینی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۹۶

 

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانیمفروش لذتش را به حیات جاودانی
ز طرب مباش خالی می‌رود خواه و ساقیکه غنیمتست و دولت دو سه روز زندگانی
غم نیستی و هستی نخورد کس که داندکه گذشت عمر و باقی نبود جهان فانی
مکن ای امام مسجد من رند را ملامتچو به شهر می‌پرستان نرسیده‌ایی چه دانی؟
چه شوی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴۶

 

نفسی که با نگاری گذرد به شادمانی
مفروش لذتش را به حیات جاودانی
ز طرب مباش خالی می و رود خواه وساقی
که غنیمت است و دولت دو سه روز زندگانی
غم نیستی و هستی نخورد کسی که داند
که گذشت عمر و باقی نبود جهان فانی
مکن، ای امام مسجد، من رند را ملامت
چو به شهر می پرستان نرسیده ای، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۴۵

 

بسم از جمال ساقی و شراب ارغوانی
که به یار تشنه ام من، نه به آب زندگانی
منم و شبی و گشتی چو سگان به گرد کویت
نبرم هوس به شاهی که خوشم به پاسبانی
غمش ار چه کرد پیرم، گله پیش دل نیارم
من و صد هزار چون من به فدای آن جوانی
برش، ای حریف غالب، که خراب کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۰

 

اگرت معیشتی هست و کفافِ کامرانی
به مرادِ خویش برخور ز درختِ زندگانی
می و چنگ و کنجِ خلوت سه چهار یارِ هم‌دم
به از این دگر چه باشد ز نعیمِ این جهانی
به غنیمتِ جوانی ز بهارِ عمر برخور
که نه بهتر از بهارست و نه خوش تر از جوانی
دمِ نقد خوش برآور ببر از غمِ جهان دل
ز میانِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۸

 

بشنو زنی سماعی به زبان بی زبانی
شده بی حروف گویا همه صوت او معانی
بگشای سمع جان را چو گشادنی زبان را
که حدیث سیر شنیدن نه به گوش سر توانی
زنی است مستی ما نه ز می بزن زمانی
که حریف خوش نفس به زشراب ارغوانی
نفسی زنی روان شد نفسی حیات جان شد
اثری نمود بادی پس از آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی