گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۵

 

یکی از بخت کامران بینیدیگری تنگ عیش و کوته‌دست
آن در آن چاه خویشتن نفتادوین برین تخت خویشتن ننشست
تاج دولت خدای می‌بخشدهر که را این مقام و رتبت هست
لاجرم خلق را به خدمت اوکمر بندگی بباید بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۵

 

دست بر پشت مار مالیدنبه تلطف نه کار هشیارست
کان بداخلاق بی‌مروت راسنگ بر سر زدن سزاوار است


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۴

 

آمد آن حور و دست من بربستزده استادوار نیش به دست
زنخ او به دست بگرفتمچون رگ دست من ز نیش بخست
گفت هشیار باش و آهستهدست هر جا مزن چون مردم مست
گفتمش گر به دست بگرفتمزنخ سادهٔ تو عذرم هست
زان که هنگام رگ زدن شرطستگوی سیمین گرفتن اندر دست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۴ - در هجو خواجه اسعد

 

خواجه اسعد چو می خورد پیوستطرفه شکلی شود چو گردد مست
پارسا روی هست لیکن نیستقلتبان شکل نیست لیکن هست


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶۱

 

به خدایی که در دوازده میلهفت پیکش همیشه در سفرست
تختهٔ کارگاه صنعت اوستکو سواد مه و بیاض خورست
چمن بوستان نعت تراخاطرم آن درخت بارورست
که ز مدح و دعا و شکر و ثنارایمش شاخ و بیهخ و برگ و بر است


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۰ - در نصیحت

 

اعتقادی درست دار چنانکاعتمادت بدان نباشد سست
بنده را بی‌شک از عذاب خداینرهاند جز اعتقاد درست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۱ - لغزیست که در طلب خربزه گفته

 

ای کریمی که در زمین امیدهرچه رست از سحاب جود تو رست
لغزی گفته‌ام که تشبیهشهست زاحوال بدسگال تو چست
آنچه از پارسی و تازی اوچون مرکب کنی دو حرف نخست
در مزان هرکه بیندش گویدنامی از نامهای دشمن تست
باز چون با ز پارسیش افتاددر … مادرش چه سخت و چه سست
وانچه باقی بماند از تازیشهست همچون شمایلش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۷ - در حضرت مخدوم بار خواهد

 

ای به همت بر آفتابت دستآسمان با علو قدر تو پست
بهتر از گوهر تو دست قضاهیچ پیرایه بر زمانه نبست
هیچ دل با تو بد نشد که فلکآرزوهاش در جگر نشکست
هیچ سر آستان تو بنسودکه کله گوشه بر سپهر نخست
باز در طاعت تو کبک نوازدیو در دولت تو حرزپرست
آن شهابست کلک مسرع توکه ازو هیچ دیو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۸

 

انوری را ز حرص خدمت توچون بر آتش بود قدم پیوست
نتواند که زحمتت ندهدگاه و بی‌گه چه هوشیار و چه مست
هست اینک ندیم حلقهٔ درای جهان بر در تو بارش هست


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۹ - ناصرالدین طاهر را درد دندان عارض گشته انوری این قطعه هنگام عیادت او گفته و در هر بیت‌التزام لفظ دندان نموده است

 

ای به دندان دولت آمده خوشدرد دندانت هیچ بهتر هست
دارد از غصه آسمان دندانبر که بر نفس همتت پیوست
زانکه هرگز به هیچ دندان مزدبر سر خوان آسمان ننشست
تیز دندانی حرارت میدرد دندانت چون به خیره بخست
باز بنمود آسمان دندانتا الم باز پس کشیدی دست
سر دندان سپید کرد قضاگفتش ای جور خوی عشوه‌پرست
آب دندان حریفی آوردیکوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۰ - امیر یوسف نام و عدهٔ عطایی کرده و وفا ننموده بود در تهدید او گفته است

 

میر یوسف سخن دراز مکشوقت می‌بین چگونه کوتاهست
گرچه مستغنیم از این سوگندحق تعالی گواه و آگاهست
کین چنین جود اگر بحق گویینه سزاوار آن چنان جاهست
راه آن هیچ گونه می‌نرویکین جوان مرد بر سر راهست
تا نگویی که اینت طالب سیمکهربا نیز جاذب کاهست
احتیاج ضرورتی مشماراینک اشتباه را به اشتباهست
گر تویی یوسف زمانه چرادل من ز انتظار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

عراقی » عشاق‌نامه » فصل پنجم » غزل

 

در هوای تو جان و تن بارستجان فدا کرد عاشق و وارست
صید خود را چرا زنی تو به تیر؟کو به دام تو خود گرفتار است
در هلاک دلم چه می‌کوشی؟چون که بیچاره خود درین کار است
دل بسی در غمت به خون غلتیدلیکن این بار خود سبکبار است
ای شبم روز با تو، بی‌رخ توروز روشن مرا شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷

 

دیدن خواجگان بلایی بود
بنده عمری ازین بلا می‌جست
ناگهانش به علت رمدی
دولتی داد اتفاقی دست
رفت در کنج خانه‌ای تاریک
دیده دربست و از بلا وارست
بنده صد سال دیگر ار باشد
بیش ازین خواجگان که اکنون هست
روشنایی جز این نخواهد دید
غیر ازین طرف بر نخواهد بست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸

 

دیدمش دوش رخ تراشیده
گفتم ای جان و دل که روی تو خست
گفت مشاطه بهر چشم بدان
خالی از وسمه بر رخم می‌بست
عرضم زانکه سخت نازک بود
تاب وسمه نداشت خون برجست


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸

 

گر تو را عزم عالم قدم است
سر فدا کردن اولین قدم است
درد می نوش و درد دل میکش
زانکه این درد و آن دوا به همست
می خمخانه را گرانی نیست
رند سرمست باده نوش کم است
جرعه ای از می محبت او
خوشتر از صد هزار جام جمست
گر حضوری و خلوتی خواهی
بهترین مقامها عدم است
لطف او گر جفا کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰

 

تا مرا عین عشق مفهوم است
سر علمم به عشق معلوم است
تا رموز وجود شد مفهوم
هر وجودی که هست مفهومست
خادم خلوت دلم آری
بنگر آن خادمی که مخدومست
شمع روشن ضمیر مجلس ماست
دل پروانه ای که چون موم است
باز سرمست شد دل مخمور
لیکن از خمر غیر معصوم است
قسمتم عشق بود روز ازل
آری خوش قسمتی که مقسومست
چون که شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

هرچه او می دهد همه داده است
دادهٔ او مگو که بیداد است
ای خوشا وقت عاشقی که مدام
بر در میفروش افتاده است
بزم عشقست و عاشقان سرمست
کس چنین بزم خوب ننهادست
غم عشقش خجسته باد که دل
به غم عشق دایما شاد است
عقل در بزم عشق دانی چیست
چون چراغی نهاده بر باد است
هرکه او شد غلام سید ما
بنده مقبلست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸

 

عاشقانه به عشق او سرمست
جان و دل داده ایم ما از دست
آنچنان واله ایم و آشفته
که ندانیم نیست را از هست
تا که مائی ازین میان برخاست
عشقش آمد به جای ما بنشست
هرکه او از خودی خود ببرید
همچو ما با خدای خود پیوست
تندرستم به یُمن همت او
گرچه عشقش دل مرا بشکست
شادی عاشقی که جان درباخت
وز غم عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹

 

نوش بادا مرا شراب الست
که از آن باده گشته ام سرمست
در دلم عشق و در نظر ساقی
در سرم ذوق و جام می بر دست
پرده از دل گشود شاهد غیب
دل ما را به زلف خود دربست
جان به جانان ما وصالی یافت
قطرهٔ ما به بحر ما پیوست
گر تو را عقل هست ما را نیست
ور تو را عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

از خرابات می رسم سرمست
فارغ از نیست ایمنم از هست
عین ما را به عین ما بیند
هرکه در بحر ما به ما پیوست
ننگ و نام نکو به دست آورد
آنکه از ننگ و نام خود وارست
دست من تا گرفت دست نگار
وه چه دستان که می کند زان دست
مرغ جانم برای دانهٔ خال
شده در دام زلف او پابست
عهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

منم آن رند عاشق سرمست
که می عشق می خورم پیوست
در خرابات عشق مست و خراب
دست در دست شاهد سرمست
در دلم عشق و در سرم سود است
در نظر یار و جام می بر دست
ساقی مست و رند لایعقل
به یکی جرعه عقل ما برده است
عاشقانه حریف خمّاریم
فارغ از نیست ایمنیم از هست
از سر هر دو کون خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

سر درین راه عشق دردسر است
بگذر از سر که کار معتبر است
سر موئی حجاب اگر باقی است
بتراشش چه جای ریش و سرست
سر بنه زیر پا و دستش گیر
گر تو را میل تاج یا کمر است
نفسی صحبتش غنیمت دان
زانکه عمر عزیز در گذر است
زاهدان دیگرند و ما دیگر
حالت ما و ذوق ما دگر است
عاشقی کو ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵

 

نور دل ماه ، نور عشق است
جان عاشق مسخر عشقست
در طریقی که نیست پایانش
عاشقی جو که رهبر عشقست
پادشاهی صورت و معنی
نزد عشاق در خور عشقست
در محیطی که ما در آن غرقیم
حاصلش یافت گوهر عشقست
آن حیاتی که روح می بخشد
چشمهٔ آب کوثر عشق است
قول مستانه ای که می شنوی
یک دو حرفی ز دفتر عشقست
نعمت الله که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

همه عالم تن است و جان عشق است
جان و جانان عاشقان عشق است
عشق هم صورتست و هم معنی
آشکارا و هم نهان عشق است
در میان آی و در کنارش گیر
خوش کناری که در میان عشقست
عشق و معشوق و عاشق خویشیم
هرچه هستیم این زمان عشق است
عمر جاوید خوش بُود با عشق
غرض از عمر جاودان عشق است
عاشقانه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

نعمت الله میر مستان است
در خرابات میر مستان است
در گلستان عشق رندانه
گوئیا چون هزاردستان است
عقل از اینجا برفت و عشق آمد
موسم ذوق می پرستان است
عهد بستیم با سر زلفش
دل اگر بشکند شکست آنست
در عدم خوش به تخت بنشستیم
نزد اهل نظر نشست آنست
چون ز هستی خویش نیست شدیم
هستی اوست هرچه هست آنست
دامن سید است در دستم
جاودان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
کنج دل شد به گنج او معمور
ورنه بی گنج کنج ویرانست
عقل کل در جمال حضرت او
همچو من واله است و حیران است
زلف او مو به مو پریشان شد
حال جمعی از آن پریشان است
جام گیتی نمای دیدهٔ من
روشن از نور روی جانان است
هرچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹

 

دُرد دردش دوای جان منست
خوش دوائی برای جان منست
جان من تاگدای حضرت اوست
شاه عالم گدای جان منست
آن هوائی که روح می بخشد
نفسی از هوای جان منست
بحر ما را کرانه پیدا نیست
انتها انتهای جان من است
من ز خود فانی و به او باقی
این بقا از فنای جان منست
به جفا رو نپیچم از در او
جاودان این وفای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

عشق جانان من غذای من است
این چنین خوش غذا برای منست
هر کسی را غذا بود چیزی
نعمت الله من غذای من است
با تو گویم غذای من چه بود
این غذا دیدن خدای من است
عقل بیگانه شد ز ما و برفت
شاه عشق آمد آشنای من است
گر کسی در هوای جنت هست
جنت و حور در هوای من است
دنیی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴

 

هر که را عشق نیست آنش نیست
مرده ای می شمر که جانش نیست
لذت از عمر خود کجا یابد
عاقل ار ذوق عاشقانش نیست
غرق دریای عشق او مائیم
لاجرم بحر ما کرانش نیست
ای که پرسی نشان او از ما
غیر نامی دگر نشانش نیست
در میان و کنار می جوئی
جز خیالی از آن میانش نیست
جام می را بگیر و نوشش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۲۵

 

نزد ما عین نیست غیری کو
عقل گوید که عین و غیری هست
موج و بحر و حباب و دریا شد
قطرهٔ آب کو به ما پیوست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۳

 

همه عالم تن است و او جان است
شاه تبریز و میر او جان است
جام گیتی نماش می خوانند
به حقیقت بدان که او آنست


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۴۴

 

جنت نفس دوزخ جان است
ترک دوزخ بگو بهشت آنست
آبش آتش نماید ، آتش آب
دوزخش در بهشت پنهان است


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۶

 

آخر دور ظلم و بیدادست
که جهان در تزلزل افتاده ست
روی ها در سجود بر خاک است
دست ها بر خدا به فریاد است
دل ظالم کجا و رحم کجا
بی ستون بی خبر ز فرهادست
گر جهان شد خراب باکی نیست
چون وطن گاه جغد آبادست
نیست یک آدمی به ده قصبه
که نمی آید آدمی بادست
همه ابلیس و دیو و عفریت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۲ - این قطعه در مدح شمس الملّة و الدین شمس الدّین خوارزمی گوید:

 

ای کریمی که پایۀ قدرت
برتر از اوج چرخ گرانست
بر کریمان تو را همان شرفست
که مرا ارواح را برابدانست
ابر جود تو تا همی گرید
کشت زار امید خندان است
گشت سرما چنان که در بینی
نفس باد همچو سوهانست
شمع گردون ضعیف و اندک نور
بر مثال چراغ دزدانست
روز کوتاه چون من از سرما
زانچه بودست نیم چندانست
در دهانها فسرده آب دهان
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۶ - وله ایضا

 

هر که در احمقی تمام بود
خلق گویند مغز خر خوردست
گر چنین است مجد قزوینی
مغز تنها نه مغز و ر خوردست
مغز و سر چیست؟ کو خری چرمه
با همه آلت سفر خوردست
….خر هم در آن میان بودست
چون خری از خران نر خوردست
در سرش مغز نیست پنداری
مغز او را خری دگر خوردست
نفرستاد ارمغانی من
مگرش این حدیث در خورست


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » ملحقات » شمارهٔ ۴ - وله ایضا

 

منعما شکرهای انعامت
بزبان قلم نیاید راست
دوش در انتظار وعدۀ تو
یک دم باشد زنیست تا هست
هر کرا لقمه در گلو گیرد
در کارش کن که بی گناهست


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل