گنجور

 
مسعود سعد سلمان

ماه آبان چو آب جوی ببست

آب انگور باید اندر دست

آن نکوتر که شاد باشی شاد

وآن نکوتر که مست خسبی مست

شاد زیست آنکه عقل و دانش داشت

پشت اندوه را به می بشکست

هر که او چشم در خرد بگشاد

حرز و تعویذ باده بر جان بست

شاد بنشین و باده خور کامروز

گیتی از رنج رست و از غم جست

شه ملک ارسلان بن مسعود

خرم و شادمان به باده نشست

پادشاهی که عالم از عدلش

شاه طبع است و جای شادی هست

 
 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
شهید بلخی

چون تن خود به برم پاک بشست

از مسامش تمام لؤلؤ رست

عسجدی

آمد آن رگ‌زن مسیح‌پرست

شست الماسگون گرفته به دست

کرسی افکند و برنشست بر او

بازوی خواجه عمید ببست

شست چون دید گفت عز و علا

[...]

مسعود سعد سلمان

تا مرا بود بر ولایت دست

بودم ایزد پرست و شاه پرست

امر شه را و حکم الله را

نبدادم به هیچ وقت از دست

دل به غزو و به شغل داشتمی

[...]

مشاهدهٔ ۹ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه