گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴۴

 

ای که بر دوستان همی‌گذریتا به هر غمزه‌ای دلی ببری
دردمندی تمام خواهی کشتیا به رحمت به کشته می‌نگری
ما خود از کوی عشقبازانیمنه تماشاکنان رهگذری
هیچم اندر نظر نمی‌آیدتا تو خورشیدروی در نظری
گفته بودم که دل به کس ندهمحذر از عاشقی و بی‌خبری
حلقه‌ای گرد خویشتن بکشمتا نیاید درون حلقه پری
وین پری پیکران حلقه به گوششاهدی می‌کنند و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۰

 

دیدم امروز بر زمین قمریهمچو سروی روان به رهگذری
گوییا بر من از بهشت خدایباز کردند بامداد دری
من ندیدم به راستی همه عمرگر تو دیدی به سرو بر قمری
یا شنیدی که در وجود آمدآفتابی ز مادر و پدری
گفتم از وی نظر بپوشانمتا نیفتم به دیده در خطری
چاره صبر است و احتمال فراقچون کفایت نمی‌کند نظری
می‌خرامید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۵۶

 

گر کنم در سر وفات سریسهل باشد زیان مختصری
ای که قصد هلاک من داریصبر کن تا ببینمت نظری
نه حرام است در رخ تو نظرکه حرام است چشم بر دگری
دوست دارم که خاک پات شومتا مگر بر سرم کنی گذری
متحیر نه در جمال توامعقل دارم به قدر خود قدری
حیرتم در صفات بی چون استکاین کمال آفرید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸۱ - هم در هجای معجزی شاعر

 

معجز معجزی پدید آمدچون فرورید قوم او پسری
بی‌نهادی پلید و پر هوسیبی‌زمانی دراز و بی‌خبری
هم ازو بود و از کفایت اوکه بهر کار دارد او هنری


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۵

 

این جهان را نگر به چشم خردنی بدان چشم کاندر او نگری
همچو دریاست وز نکوکاریکشتیی ساز، تا بدان گذری


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۵۲

 

به خدایی که ذات بی‌چونشاز همه عیبها بریست بری
که مرا باز ماندن از خدمتدر همه کیشها خریست خری


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۶

 

گل سوری دگر بجلوه گریمی‌کند صید بلبل سحری
بطراوت سمن رخان چمنمی‌برند آب لاله برگ طری
بوی گیسوی یار می‌شنومیا نسیم بنفشهٔ طبری
گل بستان فروز دم نزندپیش رخسار او ز خوش نظری
بر درش بسکه دوست می‌خوانمدوست می‌خواندم بکبک دری
چون نویسم حدیث لعل لبشقصب جامه‌ام شود شکری
پیش چشمش حدیث نرگس مستبود آهو و عین بی بصری
مردم چشمم افکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵۹

 

هر کسی را هوای سیم و زری
من مسکین و داغ سیمبری
هست در خون ز گریه مردم چشم
چون کریمی به دست بدگهری
شبم ار تا قیامت است، چه باک
گر ز روی توام دمد سحری
توبه یک غمزه بشکنی، گر من
کشم از عقل و جان و دل حشری
هر که جانیش هست و جانان نیست
او ندارد ز زندگی اثری
آهنی می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰۱

 

گذری کن به سوی ما گذری
نظری کن به حال ما نظری
بر در می فروش معتکفیم
خوش مقامی شریف و نیک دری
لیس فی الدار غیره دیار
نیست جز وی در این سرا دگری
آتشی در دل است و جان سوزد
دم گرمم کند از او اثری
رند مستیم و بی خبر ز جهان
که رساند به بی خبر خبری
با من از حور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی