گنجور

 
سنایی

گر کنی قهر ازو نفیس شوی

ورمرادش دهی خسیس شوی

وه چه ساده دلی و چه نادان

که ندانی تو عصمت از عصیان

از صفات حمیده بگریزی

در صفات ذمیمه آویزی

جهد آن کنی جمله نور شوی

وزصفات ذمیمه دور شوی

در تو هم دیوی است و هم ملکی

هم زمینی به قدر و هم فلکی

ترک دیوی کنی ملک باشی

از شرف برتر از فلک باشی

تا از این همنشین جدا نشوی

دان که شایستهٔ خدا نشوی

تواز این همنشین چوگردی دور

ملک باقی تراست و دارسرور

تو ازین جایگه فرج یابی‌

چون بدانجا رسی درج یابی

گر به اینجایت پای بست کند

باسگ و خوک هم نشست‌کند

تاکه دیوت بود به راه دلیل

نکند با تو همرهی جبریل

تا زآلایش طبیعی پاک

نشوی‌، کی شوی تو برافلاک

پهلو از قدسیان تهی چه کنی‌؟

با دد و دیو همرهی چه‌کنی‌؟

شرم بادت که با وجود ملک

ننهی پای بر رواق فلک

بر زمین با ددان نشینی تو

صحبت دیو و دد گزینی تو

ترک یوسف کنی زبی نظری

همدم گرگ باشی اینت خری‌!

با رفیقان بد چه پیوندی؟

زین حریفان چه طرف بربندی

حسد و حرص را بجای بمان

برهان خویش را ازین و از آن

گرنه یکبارگیت قهر کنند

نوش در کام جانت زهر کنند

چون از ایشان به گور فردروی

به قیامت زیور مرد روی

چون برندت زخانه مرده به گور

مرد خیزی زیور وقت نشور

گر فرشته صفت شدی زاینجا

با فرشته است حشر تو فردا

ورتوسگ سیرتی‌به وقت‌نشور

هم سگی خیزی از میانهٔ گور