گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۳۷ - بزرگی به خانهٔ انوری رفت در تهنیت قدوم او گوید

 

مرحبا مرحبا درآی درآیاثر خیر اثیر دین خدای
ای زمام قضا گرفته به دستوی محیط فلک سپرده به پای
نه به از خدمت تو آلت جاهنه به از همت تو مکنت جای
از نهیبت ستاره بی‌آراموز رکابت زمانه ناپروای
ای بر افلاک دست کرده به قدروی ز خورشید گوی برده به رای
به سر کوی بوده‌ای که همیبه سجود اندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در تهنیت عید و مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

 

جشن عید اندرین همایون جایکه بهشتی است در جهان خدای
فرخ و خرم و همایون بادبر خداوند این همایون جای
مجد دین بوالحسن که طیره کندچرخ و خورشید را به قدر و به رای
آنکه با عدل او نمی‌گویدسخن کاه طبع کاه ربای
وانکه با فر او نمی‌فکندسایه بر کار خویش فر همای
قدر او را سپهر پای سپرحزم او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷

 

زردرویم ز چرخ دندان‌خایتیره‌رایم ز عمر محنت‌زای
نه امیدی که سرخ دارم روینه نوبدی که تازه دارم رای
با که گویم که حق من بشناسباکه گویم که بند من بگشای
از قیاسی که تکیه‌گاه منستباز جستم زمانه را سر و پای
روشنم شد که در بسیط زمیننیک عهدی نیافرید خدای


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۷

 

وای من وای من ز عشق تو وای
من جوی الحب من یحن سوای
شد شب تار روز منتظران
همچو مه یک شبی به بام برآی
جان درآمد به محمل تو روان
چو برآمد ز دور بانگ درای
تا به پایم خلید خار رهت
می برد دیده رشکم از کف پای
شد پر از خون دل چو خانه چشم
خانه من ز چشم خون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۸

 

ساختم چشم راست بهر تو جای
راست شد جا کرم نمای و درآی
کهنه شد دور ماه و نوبت توست
ز ابروی خود مه نوی بنمای
کرده ام از دو دیده پای و ز اشک
می روم در رهت پر آبله پای
گریه ام در گلو گره شده است
تیغ بردار و این گره بگشای
فرق من تا قدم ربوده توست
صبر و هوشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۲

 

دوست جز دل نمی پذیرد جای
در دل بر کسی دگر مگشای
دوست را هیچ جانخواهی یافت
تا ترا در دو کون باشد جای
در آن دوست را که کلید تویی
تا درآیی زخویشتن بدرآی
برسرکوی آن توانگر حسن
سیر از هر دوعالمست گدای
ازپی نان اگر سخن گوید
همچو لقمه زبان خویش بخای
ملک دنیا به اهل دنیا ده
کاه تسلیم کن بکاه ربای
دست همت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۳۹

 

هست‌ گویی به حکم بار خدای
آفتاب اندر این خجسته سرای
آفتابی که دید در گیتی
بر نهاده کلاه و بسته قبای
سایهٔ ایزدست شاه جهان
آفتابی که هست ملک آرای
سیّد خُسروان مَلِک سلطان
شاه مکا‌ر بند کار گشای
شهریاری که رای روشن او
چون یکی آینه است عدل‌ نُمای
هرگز آن آینه نگیرد زنگ
کس نگوید که آینه بزدای
خشم و تیغ شه خدای پرست
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۹

 

چیست آن پای‌بندِ دست گشای
عقل فرتوت و عشق سحرنمای
عقل از امر فایض است آری
عشق هم فایض است از بالای
عاشقی عالمِ خوش است و مرا
نیست اکنون به عاقلان پروای
من چو اکنون نمی‌پرستم عقل
کوی دیوانگان گرفتم جای
او سرِ خویشتن گرفت چو من
درکشیدم ازو به دامن پای
من و اکنون و جامِ جان پرور
بر جمال بتِ جهان آرای
گفت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۱

 

ترکمن مه بود بترکی آی
خوش بود یکشبی به پیش من آی
دیده مه که چون رود بر بام
نو مهی هم به بام دیده برای
خانه بنده بنده خانه تست
خیر مقدم خوش آمدی فرمای
گریه عاشقان به بین ز برون
روز باران بیا به خانه در آی
خانه خالیست از میان مگریز
در به بند و میان بسته گشای
گر وفا می کنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی