گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ای همایون بنای آهو پای

آهویی نانهاده در تو خدای

ایمن از مکر و قصد یکدیگر

در تو شیران و آهوان سرای

سقف تو چون فلک نگارپذیر

حسن تو چون بهشت روح افزای

نقش دلبند دلگشای ترا

خامه فتنه بود چهره گشای

کرده با مطربان صدای خمت

به نشاط تمام هایاهای

گفته با زایران صریر درت

مرحبا مرحبا درآی درآی

روی دیوار تو ز بس پیکر

شکل عالم گرفته سر تا پای

هم در او مرکبان گور سرین

هم در او سرکشان تیغ گرای

خورده آسیب شیر او نخجیر

مانده خرطوم پیل او در وای

دست چنگیش بر دویده به چنگ

لب نائیش دردمیده بنای

می پرستش میی چشیده به رنگ

رشگ تاج خروس و چشم همای

سوده از رزمگاه مجلس او

قالب رزم خواه بزم آرای

لیک آرام داده هر یک را

حشمت خاص شاه بر یک جای

ناصر حق جمال ملت و ملک

صدر دنیا رشید روشن رای

آنکه با عدل او نیارد گفت

سخن کاه طبع کاه ربای

وآنکه بی حرز او نداند گشت

گرد سوراخ مارمار افسای

دایمش در چنین بنا خواهم

شاد کامی و خرمی افزای

سایه قصر او نپیموده

قرص خورشید آسمان پیمای

جامه عمر او نفرسوده

گردش گنبد جهان فرسای