گنجور

 
سنایی

دهر بی‌قالب قدیمی او

طبع بی باعث کریمی او

نشود دهر و طبع بی‌قولش

همچو جان از نهاد بی‌طولش

این و آن هردو ناقص و ابتر

این و آن هردو ابله و بی‌بر

مادت او زکهنه و نو نیست

اوست کز هستها به جز او نیست

بنهایت نه ملک او معروف

به بدایت نه ذات او موصوف

زرق و تلبیس ومخرقه نخرد

سوی توحید و صدق به نگرد

دیدهٔ عقل‌بین گزیند حق

دیدهٔ رنگ‌بین نبیند حق

باطل است آنچه دیده آراید

حق در اوهام آب و گل ناید

عقل باشد به خلط و وهم محیط

هر دوان لیک بر بساط بسیط

خلق را ذات چون نماید او

در کدام آینه درآید او

جای و جان هر دو پیشکار تواند

کوتوال و نفس شمار تواند

چون برون آمدی ز جان و ز جای

پس ببینی خدای را به خدای

بار توحید هرکسی نکشد

طعم توحید هر خسی نچشد

هست در هر مکان خدا معبود

نیست معبود در مکان محدود

مرد جسمی ز راه گمراهست

کفر و تشبیه هر دو همراهست

در ره صدق نفس را بگذار

خیز و زین نفس شوم دست بدار

از درونت نگاشت صنع اله

نه ز زرد و سپید و سرخ و سیاه

وز برونت نگاشتهٔ افلاک

از چه از باد و آب و آتش و خاک

فعل و ذاتش برون ز آلت و سوست

بس که هویتش پر از کن و هوست

کن دو حرفست بی‌نوا هر دو

هر دو بحر است بی‌هوا هر دو

ذات او سوی عارف و عالم

برتر از اَیْن و کَیف وز هل و لم

دادهٔ خود سپهر بستاند

نقش الله جاودان ماند

آنکه بی‌رنگ زد ترا نیرنگ

باز نستاند از تو هرگز رنگ

نگذارد به تو فلک جاوید

رنگ زرد و سیاه و سرخ و سپید

جمع کرد از پی تو بیش از تو

آنچه اسباب تست پیش از تو

آفریدت ز صنع در تکلیف

کرد فضلش ترا به خود تعریف

گفت گنجی بُدم نهانی من

خُلق الخلق تا بدانی من

کرده از کاف و نون به درّ ثمین

دیده را یک دهان پر از یاسین

زیر گردون به امر و صنع خدای

ساخته چار خصم بر یک جای

جمع ایشان دلیل قدرت اوست

قدرتش نقشبند حکمت اوست

همه اضداد ولیک ز امر اله

همه با یکدگر شده همراه

همه را ابد به امر قدم

زده نیرنگ در سرای عدم

چار گوهر به سعی هفت اختر

شده بیرنگ را گزارشگر

آنکه بی‌خامه زد ترا نیرنگ

هم تواند گزاردن بی‌رنگ

نیست گویی جهان ز زشت و نکو

جز از او و بدو و بلکه خود او

همه زو یافته نگار و صوَر

هم هیولانی اصل و هم پیکر

عنصر و مادهٔ هیولانی

طبع و الوان چار ارکانی

همه را غایت تناهی دان

نردبان پایهٔ الهی دان