گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳

 

روی تو کافتاب را ماندآسمان را به سر بگرداند
مرکب عشق تو چو برگذردخاک در چشم عقل افشاند
هر که عکس لب تو می‌بینددهنش پهن باز می‌ماند
زلف شبرنگ و روی گلگونتمی‌کند هر جفا که بتواند
گاه شب‌رنگ زلفت آن تازدگاه گلگون عشقت این راند
عشقت آتش فکند در جانماین چنین آتشی که بنشاند
خط خونین که می‌نویسم منبر رخ چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴

 

از جواب و سوال ما دانیشاید ار زیر کی فرو ماند
گرد گفت محال را چه عجبکاینهٔ عقل را بپوشاند
زان که خورشید را ز بینش چشمذره‌ای ابر تیره گرداند


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۹۳ - قاضی حمیدالدین از انوری سوئال کند

 

اوحدالدین که در سؤال و جواببدهد داد علم و بستاند
به بزرگی جواب این فتویبکند چون به فضل برخواند
آنکه داند که حال عالم چیستپس تواند کز آن بگرداند
هم بر آن گر بماند از چه سببعقل اینجا همی فروماند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۹۴ - انوری در جواب قاضی گوید

 

افتخار جهان حمیدالدینکه خرد مدح تو همی خواند
دانکه از هیچ روی نتوان گفتکه نداند همی و نتواند
ماند یک چیز آنکه خود نکندگرچه حالی تواند و داند
زانکه بر بی‌نیاز واجب نیستکز پی نفع کس قضا راند
لم در افعال او نیاید از آنکه سبب در میانه بنشاند
غنی مطلق از غرض دورستفعل او کی به فعل ما ماند
هیچ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۹۵ - سلطان سنجر انوری را به مجلس خود خوانده بود در شکر آن گفته

 

انوری را خدایگان جهانپیش خود خواند و دست داد و نشاند
باده فرمود و شعر خواست ازوواندر آن سحر کرد و در افشاند
چون به مستی برفت بار دگرکس فرستاد و پیش تختش خواند
همه بگذار این نه بس که ملکنام او بر زبان اعلی راند
بیش از این در زمانه دولت نیستهیچ باقیش در زمانه نماند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۰۲

 

ایمنی را و تندرستی راآدمی شکر کرد نتواند
در جهان این دو نعمت است بزرگداند آن کس که نیک و بد داند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۱۰

 

دوستی در سمر کتابی داشتیک دو صفحه به پیش من برخواند
که فلان شخص در فلان تاریخبه یکی بیت بدره‌ای بفشاند
وان دگر پادشه به یک نکتهعالمی را فراز تخت نشاند
گفتم ای دوست نرهاتست ایناین سخن بر زبان نشاید راند
آخر این قوم عادیان بودندکه خود از نسلشان کسی بنماند


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱

 

رخ خوبت خدای می‌داندکه اگر در جهان به کس ماند
ماه را بر بساط خوبی توعقل بر هیچ گوشه ننشاند
شعلهٔ آفتاب را بکشدحسنت ار آستین برافشاند
در جهان برنیاید آب به آبعشقت ار آب بر جهان راند
گفتمت جان به بوسه‌ای بستانگفتی ار خصم بوسه بستاند
بستدی جان و بوسه می‌ندهیاین حدیثت بدان نمی‌ماند
چون مزاج دلم همی دانیکه نداند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری