گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰

 

مست گشتم ز ذوق دشنامشیا رب آن می بهست یا جامش
طرب افزاترست از بادهآن سقط‌های تلخ آشامش
بهر دانه نمی‌روم سوی دامبلک از عشق محنت دامش
آن مهی که نه شرقی و غربیستنور بخشد شبش چو ایامش
خاک آدم پر از عقیق چراستتا به معدن کشد به ناکامش
گوهر چشم و دل رسول حقستحلقه گوش ساز پیغامش
تن از آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶ - در مدح بهرامشاه

 

مست گشتم ز لطف دشنامشیارب آن می بهست یا جامش
عنبرش خلق و زلف هم خلقشحسنش نام و روی هم نامش
دل به چین رفت و بازگشت و ندیدبه ز اندام ترکه اندامش
سوی آن کو بخیل‌تر در عصرزر پختست نقرهٔ خامش
لب و چشمم بماند پیوستهبستهٔ کوی و فتنهٔ نامش
چون به زلف و به عارضش نگریبه گه خوشخویی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۱۲

 

جدلی فلسفی است خاقانیتا به فلسی نگیری احکامش
فلسفه در جدل کند پنهانوانگهی فقه برنهد نامش
مس بدعت به زر بیالایدپس فروشد به مردم خامش
دام در افکند مشعبدوارپس بپوشد به خار و خس دامش
مرغ را هم به لطف صید کنندپس ببرند سر به ناکامش
علم دین پیشت آورد وانگهکفر باشد سخن به فرجامش
کار او و تو تا گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی