گنجور

 
سلطان ولد

جلوه‌ها شیخ بر مرید کند

جلوه کی بر خس مرید کند؟

نکند جلوه بر نفوس لئیم

دوزخی را کجا دهند نعیم؟

خود چه گفتم مرید و شیخ یکی است

خر بود آن که در یکیش شکی است

میل جنسیت است در تحقیق

هیچ دیدی به گاو اسب رفیق؟

جنس را دان به عقل نی به زبان

خویش را از خیال و ظن برهان

جنس گندم بود یقین گندم

مردمان‌اند جنس با مردم

هر که‌را بی‌غرض همی‌جویی

بی‌گمانی بدان که تو اویی

عین اویی وزو نئی تو جدا

همچو موجی درون آن دریا

این بیان و معانی بی‌حد

هست موروثم از بهای ولد

آنکه چون او نبود در عالم

آنکه بود او خلاصۀ آدم

عالمان از خورش چو ذره بدند

عارفان از یمش چو قطره بدند

همچو او در جهان نیامد کس

او هما بود و باقیان چو مگس

گرچه ارباب دل همایان‌اند

چونکه با او رسند درمانند

حال او را نکرد فهم کسی

گرچه هر شاه و قطب جست بسی

نبد آن خسروی که گنجد او

در بیان و زبان و شرح نکو

شاه شاهنشهان بدو افزون

از حد مدح و از ثنا بیرون

نتوان گفت مدح او به زبان

مدح نسبت بدوست قدح بدان

مدح دشنام اوست گر دانی

بحر را قطره از خری خوانی

زانکه این جمله مدحها و ثنا

قطره‌ای باشد از چنان دریا

مدح شحنه اگر کنی شه را

بود آن مدح پیش شاه هجا

او مرا یار و من ورا یارم

در دو عالم وی است دلدارم

ذره‌ای زو به صد جهان ندهم

خاک پایش به آسمان ندهم

خاص از اخوان چو زادم از مادر

لقب آن شهم نهاد پدر

چون کنم مدح او مپندار این

خویشتن را همی‌دهم تمکین

تو ز نام و لقب مرو از راه

که مرادم ازین بود آن شاه

امتان از محبت احمد

نی محمد کنند نام ولد

هم مرا والدم ز عشق پدر

کرد همنام آن شه سرور

بود از شهر بلخ ابا عن جد

در فضیلت نداشت عد و نه حد

علمای سرآمده بر او

بود همچون که پیش جوی سبو

ز آب علمش که بود بی پایان

همه را پر شد خم تن و جان

همه چون مور گرد خرمن او

همه محتاج علم و هر فن او

بود در هر فنی چو دریایی

در همه علم فرد و یکتایی

هیچ علمی نماند از او پنهان

بود استاد جمله استادان

علم کسبیش بوده است چنین

در علوم لدن نداشت قرین

اندران علم کاولیا دانند

بود هم مقتدا و بی‌مانند

هر مرید از عطاش قطب زمان

گشته و در گذشته از کیوان

اولیا مست جرعۀ جامش

شده خاص از لطافت عامش

سائلی کرد از او به صدق سؤال

کای خداوندگار و قطب رجال

چون بد احوال بایزید و جنید؟

از چه‌رو گشتشان خلایق صید؟

شرح فرما به ما که تا دانیم

چونکه جویای وصل مردانیم

خوش بخندید و گفت از سر ناز

نیک‌مردم بدند و اهل نیاز

سرسری گفت و زان سخن بگذشت

هیچ از حالتی که داشت نگشت

تو ازین درنگر که پیش خدا

تا چسان قرب بود آن شه را

کانچنان اولیای کامل را

کز ازل داشتند کار و کیا

سرسری بی‌تغیری آسان

نیک‌مردان بدند گویدشان

زین قویتر بده است احوالش

هیچکس بو نبرد ز اجلالش

قال و حالش ز جمله برتر بود

در میان درر چو گوهر بود

همه اختر بدند و او خورشید

همه اسپه بدند و او جمشید

وز بزرگیش قصه‌ای بشنو

تا شود کهنۀ نهادت نو

رفت روزی به باغ سیرکنان

بر زنی خوب دید چند جوان

گشته از عشق واله و حیران

همه اندر گداز و او نازان

زان گدازش چنان همی‌بالید

کاندر ارض و سما نمی‌گنجید

سخت او را خوش آمد آن حالت

گفت ای حق به حق اجلالت

چون ترا دارم و تویی کس من

زنده‌جانم به تو چو از جان تن

با چنان حالتی مرا بنواز

تا ببالم به صد هزار اعزاز

بر لب جوی این تمنا برد

پای جد در طلب قوی افشرد

در زمان اندر آب نوری سبز

کرد جلوه که تا شود او ک ب ز

نور می‌کاست و او همی‌بالید

بر لب جو نشسته و می‌دید

نور بر وی چو عاشقان حیران

او چو معشوق گشته جلوه‌کنان

عشق‌بازی ببین میان دو یار

نیست دو درگذر از این گفتار

عشق حق با خود است نی به کسی

چه زند پیش موج بحر خسی؟