بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
چارشنبه که از شکوفه مهر
گشت پیروزهگون سواد سپهر
شاه را شد ز عالم افروزی
جامه پیروزهگون ز پیروزی
شد به پیروزه گنبد از سر ناز
روز کوتاه بود و قصه دراز
زلف شب چون نقاب مشکین بست
شه ز نقابی نقیبان رست
خواست تا بانوی فسانهسرای
آرد آیین بانوانه به جای
گوید از راه عشقبازی او
داستانی به دلنوازی او
غنچهٔ گل گشاد سرو بلند
بست بر برگ گل شمامه قند
گفت کای چرخ بنده فرمانت
واخترِ فرخ آفرینخوانت
من و بهتر ز من هزار کنیز
از زمینبوسی تو گشته عزیز
زشت باشد که پیش چشمهٔ نوش
درگشاید دکان سرکهفروش
چون ز فرمان شاه نیست گزیر
گویم ار شه بود صداع پذیر
بود مردی به مصر ماهان نام
منظری خوبتر ز ماه تمام
یوسف مصریان به زیبایی
هندوی او هزار یغمایی
جمعی از دوستان و همزادان
گشته هریک به روی او شادان
روزکی چند زیر چرخ کبود
دل نهادند بر سماع و سرود
هریک از بهر آن خجسته چراغ
کرده مهمانییی به خانه و باغ
روزی آزادهای بزرگ نه خُرد
آمد، او را به باغ مهمان برد
بوستانی لطیف و شیرینکار
دوستان زو لطیفتر صدبار
تا شب آنجا نشاط میکردند
گاه می گاه میوه میخوردند
هر زمان از نشاط پرورشی
هردم از گونه دگر خورشی
شب چو از مشک برکشید علم
نقره را قیر درکشید قلم
عیش خوش بودشان در آن بستان
باده در دست و نغمه در دستان
هم در آن باغ دل گرو کردند
خرمی تازه عیش نو کردند
بود مهتابی آسمان افروز
شبی الحق به روشنایی روز
مغز ماهان چو گرم شد ز شراب
تابش ماه دید و گردش آب
گرد آن باغ گشت چون مستان
تا رسید از چمن به نخلستان
دید شخصی ز دور کامد پیش
خبرش داد از آشنایی خویش
چون که بشناختش همالش بود
در تجارت شریک مالش بود
گفت چون آمدی بدین هنگام؟
نه رفیق و نه چاکر و نه غلام!
گفت کهامشب رسیدم از ره دور
دلم از دیدنت نبود صبور
سودی آوردهام برون ز قیاس
زان چنان سود هست جای سپاس
چون رسیدم به شهر، بیگه بود
شهر در بسته، خانه بیره بود
هم در آن کاروانسرای برون
بردم آن بارِ مُهرکرده درون
چون شنیدم که خواجه مهمانست
آمدم باز رفتن آسانست
گر تو آیی به شهر به باشد
داور ده صلاح ده باشد
نیز ممکن بود که در شب داج
نیمه سودی نهان کنیم از باج
دل ماهان ز شادمانی مال
برگرفت آن شریک را دنبال
در گشادند باغ را ز نهفت
چون کسیشان ندید هیچ نگفت
هردو در پویه گشته باد خرام
تا ز شب رفت یک دو پاس تمام
پیش میشد شریک راهنورد
او به دنبال میدوید چو گرد
راه چون از حساب خانه گذشت
تیر اندیشه از نشانه گذشت
گفت ماهان ز ما به فرضه نیل
دوری راه نیست جز یک میل
چار فرسنگ ره فزون رفتیم
از خط دایره برون رفتیم
باز گفتا مگر که من مستم!
بر نظر صورتی غلط بستم
او که در رهبری مرا یارست
راهدانست و نیز هشیارست
همچنان میشدند در تک و تاب
پسرو آهسته پیشرو به شتاب
گرچه پسرو ز پیشرو میماند
پیشرو باز مانده را میخواند
کم نکردند هردو زآن پرواز
تا بدان گه که مرغ کرد آواز
چون پر افشاند مرغ صبحگهی
شد دماغ شب از خیال تهی
دیدهٔ مردم خیال پرست
از فریب خیال بازی رست
شد ز ماهان شریک ناپیدا
ماند ماهان ز گمرهی شیدا
مستی و ماندگی دماغش سفت
مانده و مست بود بر جا خفت
اشک چون شمع نیمسوز فشاند
خفته تا وقت نیم روز بماند
چون ز گرمای آفتاب سرش
گرمتر گشت از آتش جگرش
دیده بگشاد بر نظاره راه
گرد بر گرد خویش کرد نگاه
باغ گل جست و گل به باغ ندید
جز دلی با هزار داغ ندید
غار بر غار دید منزل خویش
مار هر غار از اژدهایی بیش
گرچه طاقت نماند در پایش
هم به رفتن پذیره شد رایش
پویه میکرد و زور پایش نه
راه میرفت و رهنمایش نه
تا نزد شاهِ شب سهپایه خویش
بود ترسان دلش ز سایه خویش
شب چو نقش سیاهکاری بست
روزگار از سپیدکاری رست
بیخود افتاد بر در غاری
هر گیاهی به چشم او ماری
او در آن دیوخانه رفته ز هوش
کآمد آواز آدمیش به گوش
چون نظر برگشاد دید دوتن
زو یکی مرد بود و دیگر زن
هردو بر دوش پشتهها بسته
میشدند از گرانی آهسته
مرد کاو را بدید بر ره خویش
ماند زن را به جای و آمد پیش
بانگ بر زد برو که هان چه کسی؟
با که داری چو باد هم نفسی؟
گفت مردی غریب و کارم خام
هست ماهان گوشیارم نام
گفت کاینجا چگونه افتادی؟
کاین خرابی ندارد آبادی
این بر و بوم جای دیوانست
شیر از آشوبشان غریوانست
گفت لله و فیالله ای سرهمرد
آن کن از مردمی که شاید کرد
که من اینجا به خود نیفتادم
دیو بگذار کهآدمیزادم
دوش بودم به ناز و آسانی
بر بساط ارم به مهمانی
مردی آمد که من همال توام
از شریکان ملک و مال توام
زان بهشتم بدین خراب افکند
گم شد از من، چو روز گشت بلند
با من آن یارِ فارغ از یاری
یا غلط کرد یا غلطکاری
مردمی کن تو از برای خدای
راه گم کرده را به من بنمای
مرد گفت ای جوان زیباروی
به یکی موی رستی از یک موی
دیو بود آنکه مردمش خوانی
نام او هایل بیابانی
چون تو صد آدمی ز ره بردهست
هریکی بر گریوه مردهست
من و این زن رفیق و یار توایم
هردو امشب نگاهدار توایم
دل قوی کن میان ما بخرام
پی ز پی برمگیر گام از گام
رفت ماهان میان آن دو دلیل
راه را مینوشت میل به میل
تا دم صبح هیچ دم نزدند
جز پی یکدگر قدم نزدند
چون دهل بر کشید بانگ خروس
صبح بر ناقه بست زرین کوس
آندو زندانگه بیکلید شدند
هردو از دیده ناپدید شدند
باز ماهان در اوفتاد ز پای
چون فروماندگان بماند به جای
روز چون عکس روشنایی داد
خاک بر خون شب گوایی داد
گشت ماهان در آن گریوهٔ تنگ
کوه بر کوه دید جای پلنگ
طاقتش رفت از آنکه خورد نبود
خورشی جز دریغ و درد نبود
بیخ و تخم گیا طلب میکرد
اندک اندک به جای نان میخورد
باز ماندن ز راه روی نداشت
ره نه و رهروی فرو نگذاشت
تا شب آن روز رفت کوه به کوه
آمد از جان و از جهان به ستوه
چون جهان سپید گشت سیاه
راهرو نیز باز ماند ز راه
در مغاکی خزید و لختی خفت
روی خویش از روندگان نهفت
ناگه آواز پای اسب شنید
بر سر راه شد سواری دید
مرکب خویش گرم کرده سوار
در دگر دست مرکبی رهوار
چون درآمد به نزد ماهان تنگ
پیکری دید در خزیده به سنگ
گفت کای رهنشین زرق نمای
چه کسی و چه جای تست اینجای؟
گر خبر باز دادی از رازم
ور نه حالی سرت بیندازم
گشت ماهان ز بیم او لرزان
تخمی افشاند چون کشاورزان
گفت کای رهنورد خوب خرام
گوش کن سرگذشت بنده تمام
وآنچه دانست از آشکار و نهفت
چون نیوشنده گوش کرد بگفت
چون سوار آن فسانه زو بشنید
در عجب ماند و پشت دست گزید
گفت بَردَم به خویشتن لاحول
که شدی ایمن از هلاک دو هول
نر و ماده دو غول چارهگرند
کهآدمی را ز راه خود ببرند
در مغاک افکنند و خون ریزند
چون شود بانگ مرغ، بگریزند
ماده هیلا و نام نر غیلاست
کارشان کردن بدی و بلاست
شکر کن کز هلاکشان رستی
هان سبک باش اگر کسی هستی
بر جنیبت نشین عنان درکش
وز همه نیک و بد زبان درکش
بر پیام بادپای را میران
در دل خود خدای را میخوان
عاجز و یاوه گشت زآن در غار
بر پر آن پرنده گشت سوار
آنچنان بر پیش فرس میراند
که ازو باد باز پس میماند
چون قدر مایه راه بنوشتند
وز خطرگاه کوه بگذشتند
گشت پیدا ز کوهپایه پست
ساده دشتی چگونه؟ چون کف دست
آمد از هر طرف نوازش رود
نالهٔ بربط و نوای سرود
بانگ از آن سو که سوی ما بخرام
نعره زین سو که نوش بادت جام
همه صحرا به جای سبزه و گل
غول در غول بود و غل در غل
کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه
کوه صحرا گرفته صحرا کوه
بر نشسته هزار دیو به دیو
از در و دشت برکشیده غریو
همه چون دیوباد خاکانداز
بلکه چون دیوِ چَه سیاه و دراز
تا بدانجا رسید کز چپ و راست
های و هویی بر آسمان برخاست
صَفق و رقص برکشیده خروش
مغز را در سر آوریده به جوش
هر زمان آن خروش میافزود
لحظه تا لحظه بیشتر میبود
چون برین ساعتی گذشت ز دور
گشت پیدا هزار مشعل نور
ناگه آمد پدید شخصی چند
کالبدهایی سهمناک و بلند
لفچههایی چو زنگیان سیاه
همه قطران قبا و قیر کلاه
همه خرطوم دار و شاخگرای
گاو و پیلی نموده در یکجای
هریکی آتشی گرفته به دست
منکر و زشت چون زبانی مست
آتش از حلقشان زبانه زنان
بیت گویان و شاخشانه زنان
زان جلاجل که در دم آوردند
رقص در جمله عالم آوردند
هم بدان زخمه کان سیاهان داشت
رقص کرد آن فرس که ماهان داشت
کرد ماهان در اسب خویش نظر
تا ز پایش چرا برآمد پر
زیر خود محنت و بلایی دید
خویشتن را بر اژدهایی دید
اژدهایی چهارپای و دو پر
وین عجبتر که هفت بودش سر
فلکی کاو به گِردِ ما کمرست
چه عجب کهاژدهای هفتسرست
او برآن اژدهای دوزخ وش
کرده بر گردنش دو پای به کش
وآن ستمگاره دیو بازیگر
هر زمانی بازییی نمود دگر
پای میکوفت با هزار شکن
پیچ در پیچتر ز تاب رسن
او چو خاشاک سایه پرورده
سیلش از کوه پیش در کرده
سو به سو میفکند و میبردش
کرد یکباره خسته و خردش
میدواندش ز راه سرمستی
میزدش بر بلندی و پستی
گه برانگیختش چو گوی از جای
گه به گردن درآوریدش پای
کرد بر وی هزار گونه فسوس
تا به هنگام صبح و بانگ خروس
صبح چون زد دم از دهانه شیر
حالی از گردنش فکند به زیر
رفت و رفت از جهان نفیر و خروش
دیگهای سیه نشست ز جوش
چون ز دیو اوفتاد دیو سوار
رفت چون دیو دیدگان از کار
ماند بیخود در آن ره افتاده
چون کسی خسته بلکه جان داده
تا نتفسید از آفتاب سرش
نه ز خود بود و نز جهان خبرش
چون ز گرمی گرفت مغزش جوش
در تن هوش رفته آمد هوش
چشم مالید و از زمین برخاست
ساعتی نیک دید در چپ و راست
دید بر گرد خود بیابانی
کز درازی نداشت پایانی
ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ
سرخ چون خون و گرم چون دوزخ
تیغ چون بر سری فراز کشند
ریگ ریزند و نطع باز کشند
آن بیابان علم به خون افراخت
ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت
مرد محنت کشیده شب دوش
چون تنومند شد به طاقت و هوش
یافت از دامگاه آن ددگان
کوچه راهی به کوی غمزدگان
راه برداشت میدوید چو دود
سهم زد زآن هوای زهرآلود
آنچنان شد که تیر در پرتاب
باز ماند از تکش به گاه شتاب
چون درآمد به شب سیاهی شام
آن بیابان نوشته بود تمام
زمی سبز دید و آبْ روان
دل پیرش چو بخت گشت جوان
خورد از آن آب و خویشتن را شست
وز پی خواب جایگاهی جست
گفت به گر به شب برآسایم
کز شب آشفته میشود رایم
من خود اندر مزاج سودایی
وین هوا خشک و راه تنهایی
چون نباشد خیالهای درشت؟
خاطرم را خیالبازی کشت
خسبم امشب ز راه دمسازی
تا نبینم خیال شب بازی
پس ز هر منزلی و هر راهی
باز میجست عافیت گاهی
تا به بیغولهای رسید فراز
دید نقبی درو کشیده دراز
چاهساری هزار پایه درو
ناشده کس مگر که سایه درو
شد در آن چاهخانه یوسفوار
چون رسن پایش اوفتاده ز کار
چون به پایان چاهخانه رسید
مرغ گفتی به آشیانه رسید
بی خطر شد از آن حجاب نهفت
بر زمین سر نهاد و لختی خفت
چون درآمد ز خواب نوشین باز
کرد بالین خوابگه را ساز
دیده بگشاد بر حوالی چاه
نقش میبست بر حریر سیاه
یک درم وار دید نور سپید
چون سمن بر سواد سایه بید
گرد آن روشنایی از چپ و راست
دید تا اصل روشنی ز کجاست
رخنهای دید داده چرخ بلند
نور مهتاب را بدو پیوند
چون شد آگه که آن فواره نور
تابد از ماه و ماه از آنجا دور
چنگ و ناخن نهاد در سوراخ
تنگیاش را به چاره کرد فراخ
تا چنان شد که فرق تا گردن
میتوانست ازو برون کردن
سر برون کرد و باغ و گلشن دید
جایگاهی لطیف و روشن دید
رخنه کاوید تا به جهد و فسون
خویشتن را ز رخنه کرد برون
دید باغی نه باغ بلکه بهشت
به ز باغ ارم به طبع و سرشت
روضهگاهی چو صد نگار درو
سرو و شمشاد بیشمار درو
میوه دارانش از برومندی
کرده با خاک سجده پیوندی
میوههایی برون ز اندازه
جان ازو تازه او چو جان تازه
سیب چون لعل جامهای رحیق
نار بر شکل درجهای عقیق
بِهْ چه گویی؟ بر آگنیده به مشک
پسته با خندهتر از لب خشک
رنگ شفتالو از شمایل شاخ
کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ
موز با لقمه خلیفه به راز
رطبش را سه بوسه برده به گاز
شکر امرود در شکر خندی
عقد عناب در گهر بندی
شهد انجیر و مغز بادامش
صحن پالوده کرده در جامش
تاک انگور کج نهاده کلاه
دیده در حکم خود سپید و سیاه
ز آب انگور و نار آتشگون
همچو انگور بسته محضر خون
شاخ نارنج و برگ تازه ترنج
نخلبندی نشانده بر هر گنج
بوستان چون مشعبد از نیرنگ
خربزه حقههای رنگارنگ
میوه بر میوه سیب و سنجد و نار
چون طبرخون ولی طبرزد وار
چونکه ماهان چنان بهشتی یافت
دل ز دوزخ سرای دوشین تافت
او درآن میوهها عجب مانده
خورده برخی و برخی افشانده
ناگه از گوشه نعرهای برخاست
که بگیرید دزد را چپ و راست
پیری آمد ز خشم و کینه بهجوش
چوبدستی بر آوریده به دوش
گفت کای دیوِ میوهدزد، کهیی؟
شب به باغ آمده ز بهر چهیی؟
چند سالست تا در این باغم
از شبیخون دزد بیداغم
تو چه خَلقی؟ چه اصل دانندت؟
چونی و کیستی؟ که خوانندت؟
چون به ماهان بر این حدیث شمرد
مرد مسکین به دست و پای بمرد
گفت مردی غریبم از خانه
دور مانده به جای بیگانه
با غریبانِ رنجدیده بساز
تا فلک خوانَدَت غریبنواز
پیر چون دید عذر سازی او
کرد رغبت به دلنوازی او
چوبدستی نهاد زود ز دست
فارغش کرد و پیش او بنشست
گفت برگوی سرگذشته خویش
تا چه دیدی ترا چه آمد پیش
چه ستم دیدهای ز بیخردان؟
چه بدی کردهاند با تو بدان؟
چونکه ماهان ز روی دلداری
دید در پیر نرم گفتاری
کردش آگه ز سرگذشته خویش
وز بلاها که آمد او را پیش
آن ز محنت به محنت افتادن
هر شبی دل به محنتی دادن
وآن سرانجام ناامید شدن
گه سیاه و گهی سپید شدن
تا بدان چاه و آن خجسته چراغ
که ز تاریکیش رساند به باغ
قصه خود یکان یکان برگفت
کرد پیدا بر او حدیث نهفت
پیرمرد از شگفتی کارش
خیره شد چون شنید گفتارش
گفت بر ما فریضه گشت سپاس
کهایمنی یافتی ز رنج و هراس
زآن فرومایه گوهران رستی
به چنین گنجخانه پیوستی
چونکه ماهان ز رفق و یاری او
دید بر خود سپاسداری او
باز پرسید کان نشیمن شوم
چه زمین است وز کدامین بوم؟
کان قیامت نمود دوش به من؟!
کهآفرینَش نداشت گوش به من
آتشی برزد از دماغم دود
کانهمه شور یک شراره نمود
دیو دیدم ز خود شدم خالی
دیو دیده چنان شود حالی
پیشم آمد هزار دیوکده
در یکی صد هزار دیو و دده
این کشید آن فکند و آنم زد
دده و دیو هر دو بد در بد
تیرگی را ز روشنی است کلید
در سیاهی سپید شاید دید
من سیه در سیه چنان دیدم
کز سیاهی دیده ترسیدم
ماندم از کار خویش سرگشته
دهنم خشک و دیده تر گشته
گاهی از دست دیده نالیدم
گاه بر دیده دست مالیدم
میزدم گام و میبریدم راه
این به لاحول و آن به بسمالله
تا ز رنجم خدای داد نجات
ظلمتم شد بدل به آب حیات
یافتم باغی از ارم خوشتر
باغبانی ز باغ دلکشتر
ترس دوشینم از کجا برخاست؟
وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟
پیر گفت ای ز بند غم رسته
به حریم نجات پیوسته
آن بیابان که گرد این طرفست
دیو لاخی مهول و بی علفست
وان بیابانیان زنگی سار
دیو مردم شدند و مردم خوار
بفریبند مرد را ز نخست
بشکنندش شکستنی به درست
راست خوانی کنند و کج بازند
دست گیرند و در چه اندازند
مهرشان رهنمای کین باشد
دیو را عادت اینچنین باشد
آدمی کاو فریب ناک بوَد
هم ز دیوان آن مغاک بود
وین چنین دیو در جهان چندند
کهابلهند و بر ابلهان خندند
گه دروغی به راستی پوشند
گاه زهری در انگبین جوشند
در خیال دروغ بی مددیست
راستی حکمنامهٔ ابدیست
راستی را بقا کلید آمد
معجز از سحر از آن پدید آمد
ساده دل شد در اصل و گوهر تو
کاین خیال اوفتاد در سر تو
اینچنین بازییی کریه و کلان
ننمایند جز به سادهدلان
ترس تو بر تو ترکتازی کرد
با خیالت خیال بازی کرد
آن همه بر تو اشتلم کردن
بود تشویش راه گم کردن
گر دلت بودی آن زمان بر جای
نشدی خاطرت خیالنمای
چون از آن غولخانه جان بردی
صافی آشام، تا کی از دُردی؟
مادر انگار امشبت زادهست
و ایزدت زان جهان به ما دادهست
این گرانمایه باغ مینو رنگ
که به خون دل آمدهست به چنگ
ملک من شد درآن خلافی نیست
در گلی نیست کهاعترافی نیست
میوههاییست مهر پرورده
هر درختی ز باغی آورده
دخل او آنگهی که کم باشد
زو یکی شهر محتشم باشد
بجز اینم سرا و انبارست
زر به خرمن گهر به خروارست
این همه هست و نیست فرزندم
که دل خویشتن درو بندم
چون ترا دیدم از هنرمندی
در تو دل بستهام به فرزندی
گر بدین شادی ای غلام تو من
کنم این جمله را به نام تو من
تا درین باغ تازه میتازی
نعمتی میخوری و مینازی
خواهمت آنچنان که رای بود
نو عروسی که دلربای بود
دل نهم بر شما و خوش باشم
هرچه خواهید نازکش باشم
گر وفا میکنی بدین فرمان
دست عهدی بده بدین پیمان
گفت ماهان چه جای این سخن است؟
خار بن کی سزای سروبن است؟
چون پذیرفتیام به فرزندی
بنده گشتم بدین خداوندی
شاد بادی که کردیام شادان
ای به تو خان و مانم آبادان
دست او بوسه داد شاد بدو
وآنگهی دست خویش داد بدو
پیر دستش گرفت زود به دست
عهد و میثاق کرد و پیمان بست
گفت برخیز میهمان برخاست
بردش از دست چپ به جانب راست
بارگاهی بدو نمود بلند
گسترشهای بارگاه پرند
صُفّهای تا فلک سر آورده
گیلویی طاق او برآورده
همه دیوار و صحن او ز رخام
به فروزندگی چو نقره خام
پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ
از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ
درگهی بسته بر جناح درش
کهآسمان بوسه داد بر کمرش
پیش آن صفه کیانی کاخ
رسته صندل بُنی بلند و فراخ
شاخ در شاخ زیور افکنده
زیورش در زمین سر افکنده
کرده بر وی نشستگاهی چست
تخت بسته به تختههای درست
فرشهایی کشیده بر سر تخت
نرم و خوشبو چو برگهای درخت
پیر گفتش برین درخت خرام
ور نیاز آیدت به آب و طعام
سفره آویخته است و کوزه فرود
پُر ز نان سپید و آب کبود
من روم تا کنم ز بهر تو ساز
خانهای خوش کنم ز بهر تو باز
تا نیایم، صبور باش به جای
هیچ ازین خوابگه فرود میای
هرکه پرسد ترا، بگردان گوش
در جوابش سخن مگوی و خموش
به مدارایِ هیچکس مَفْریب
از مراعات هر کسی بِشْکیب
گر من آیم ز من درستی خواه
آنگهی ده مرا به پیشت راه
چون میان من و تو از سر عهد
صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد
باغ باغ تو خانه خانهٔ توست
آشیان من آشیانهٔ توست
امشب از چشم بد هراسان باش
همه شبهای دیگر آسان باش
پیر چون داد یک به یک پندش
داد با پند نیز سوگندش
نردبان پایه دوالین بود
کز پی آن بلند بالین بود
گفت بر شو دوال سایی کن
یکی امشب دوالپایی کن
وز زمین برکش آن دوال دراز
تا نگردد کسی دوالک باز
امشب از مار کن کمر سازی
بامدادان به گنج کن بازی
گرچه حلوای ما شبانه رسید
زعفرانش به روز باید دید
پیر گفت این و رفت سوی سرای
تا بسازد ز بهر مهمان جای
رفت ماهان برآن درخت بلند
برکشید از زمین دوال کمند
بر سریر بلندپایه نشست
زیر پایش همه بلندان پست
در چنان خانه معنبر پوش
شد چو باد شمال خانه فروش
سفرهٔ نان گشاد و لختی خوَرد
از رقاق سپید و گِرده زرد
خورد از آن سرد کوزه به آب زلال
پرورش یافته به باد شمال
چون بر آن تخت رومی آرایش
یافت از فرش چینی آسایش
شاخ صندل شمامه کافور
از دلش کرد رنج سودا دور
تکیه زد گرد باغ مینگریست
ناگه از دور تافت شمعی بیست
نو عروسان گرفته شمع به دست
شاهِ نوتخت شد عروسپرست
هفده سلطان درآمدند ز راه
هفده خصل تمام برده ز ماه
هر یک آرایشی دگر کرده
قصبی بر گل و شکر کرده
چون رسیدند پیش صفه باغ
شمع بر دست و خویشتن چو چراغ
بزمهای خسروانه بنهادند
پیشگاه بساط بگشادند
شمع بر شمع گشت روی بساط
روی در روی شد سرور و نشاط
آن پریرخ که بود مهترشان
درةالتاج عقد گوهرشان
رفت و بر بزمگاه خاص نشست
دیگران را نشاند هم بر دست
برکشیدند مرغوار نوا
درکشیدند مرغ را ز هوا
برد آوازشان ز راه فریب
هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب
رقص در پایشان به زخمهگری
ضرب در دستشان به خانهبری
بادی آمد نمود دستانها
درگشاد از ترنج پستانها
در غم آن ترنج طبع گشای
مانده ماهان ز دور صندل سای
کرد صد ره که چارهای سازد
خویشتن زآن درخت اندازد
با چنان لعبتان حور سرشت
بی قیامت در اوفتد به بهشت
باز گفتار پیرش آمد یاد
بند بر صرعیان طبع نهاد
وآن بتان همچنان درآن بازی
مینمودند شعبده سازی
چون زمانی نشاط بنمودند
خوان نهادند و خورد را بودند
خوردهایی ندیده آتش و آب
کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب
زیربایی به زعفران و شکر
ناربایی ز زیربا خوشتر
بره شیرمستِ بلغاری
ماهیِ تازه مرغِ پرواری
گردههای سپید چون کافور
نرم و نازک چو پشت و سینهٔ حور
صحن حلوای پروریده به قند
بیشتر زانکه گفت شاید چند
وز کلیچه هزار جنس غریب
پرورش یافته به روغن و طیب
چون بدین گونه خوانی آوردند
خوان مخوان! بل جهانی آوردند
شاه خوبان به نازنینی گفت
طاق ما زود گشت خواهد جفت
بوی عود آیدم ز صندل خام
سوی آن عود صندلی بخرام
عود بویی بر اوست عودی پوش
صندلآمیز و صندلی بر دوش
شب چو عود سیاه و صندل زرد
عود ما را به صندلش پرورد
مغز ما را ز طیب هست نصیب
طیبتی نیز خوش بود با طیب
مینماید که آشنا نفسی
بر درختست و میپزد هوسی
زیر خوانش ز روی دمسازی
تا کند با خیال ما بازی
گر نیاید بگو که خوان پیشست
مهر آن مهربان ازآن بیشست
که به خوان دست خویش بگشاید
مگر آنگه که میهمان آید
خیز تا برخوری ز پیوندش
خوان نهاده مدار در بندش
نازنین رفت سوی صندل شاخ
دهنی تنگ و لابهای فراخ
بلبل آسا بر او درود آورد
وز درختش چو گل فرود آورد
میهمان خود که جای کش بودش
بر چنان رقص پای خوش بودش
شد به دنبال آن میانجی چست
گو بدان کار خود میانجی جست
زان جوانی که در سر افتادش
نامد از پند پیر خود یادش
چون جوان جوش در نهاد آرد
پند پیران کجا به یاد آرد؟
عشق چون برگرفت شرم از راه
رفت ماهان به میهمانی ماه
ماه چون دید روی ماهان را
سجده بردش چو تخت شاهان را
با خودش بر بساط خاص نشاند
این شکر ریخت و آن گلاب افشاند
کرد با او به خورد همخوانی
کاین چنین است شرط مهمانی
وز سر دوستی و اخلاصش
داد هر دم نواله خاصش
چون فراغت رسیدشان از خوان
جام یاقوت گشت قوت روان
ساغری چند چون ز می خوردند
شرم را از میانه پی کردند
چون ز مستی درید پردهٔ شرم
گشت بر ماه مهر ماهان گرم
لعبتی دید چون شکفته بهار
نازنینی چو صد هزار نگار
نرم و نازکبری چو لور و پنیر
چرب و شیرین تری ز شکر و شیر
رخ چو سیبی که دلپسند بود
در میان گلاب و قند بود
تن چو سیماب کآوری در مشت
از لطافت برون رود ز انگشت
در کنار آنچنان که گل در باغ
در میان آنچنان که شمع و چراغ
زیور مه نثار گشته بر او
مهر ماهان هزار گشته بر او
گه گزیدش چو قند را مخمور
گه مزیدش چو شهد را زنبور
چونکه ماهان به ماه در پیچید
ماهچهره ز شرم سر پیچید
در برآورد لعبت چین را
گل صد برگ و سرو سیمین را
لب برآن چشمهٔ رحیق نهاد
مهر یاقوت بر عقیق نهاد
چون درآن نور چشم و چشمه قند
کرد نیکو نظر به چشم پسند
دید عفریتی از دهن تا پای
آفریده ز خشمهای خدای
گاو میشی گراز دندانی
کهاژدها کس ندید چندانی
ز اژدها در گذر که اهرمنی
از زمین تا به آسمان دهنی
چفته پشتی نغوذ بالله کوز
چون کمانی که برکشند به توز
پشت قوسی و روی خرچنگی
بوی گندش هزار فرسنگی
بینییی چون تنور خشتپزان
دهنی چون لوید رنگرزان
باز کرده لبی چو کام نهنگ
در برآورده میهمان را تنگ
بر سر و رویش آشکار و نهفت
بوسه میداد و این سخن میگفت
کای به چنگ من اوفتاده سرت
وی به دندان من دریده برت
چنگ در من زدی و دندان هم
تا لبم بوسی و زنخدان هم
چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان
چنگ و دندان چنین بود نه چنان
آن همه رغبتت چه بود نخست؟
وین زمان رغبتت چرا شد سست؟
لب همان لب شدهست بوسه بخواه
رخ همان رخ نظر مبند ز ماه
باده از دست ساقییی مستان
کآورَد سِهیِکییی به صد دستان
خانه در کوچهای مگیر به مزد
که درآن کوچه شحنه باشد دزد
ای چنان اینچنین همی شاید
تا کنم آنچه با تو میباید
گر نسازم چنانکه درخور توست
پس چنانم که دیدهای ز نخست
هر دم آشوبی اینچنین میکرد
اشتلمهای آتشین میکرد
چونکه ماهان بینوا گشته
دید ماهی به اژدها گشته
سیمساقی شده گرازسُمی
گاوچشمی شده به گاودُمی
زیر آن اژدهای همچون قیر
میشد از زیرش آب معنی گیر
نعرهای زد چو طفل زهره شکاف
یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف
وان گراز سیه چو دیو سپید
میزد از بوسه آتش اندر بید
تا بدانگه که نور صبح دمید
آمد آواز مرغ و دیو رمید
پردهٔ ظلمت از جهان برخاست
وان خیالات از میان برخاست
آن خزف گوهران لعل نمای
همه رفتند و کس نماند به جای
ماند ماهان فتاده بر در کاخ
تا بدانگه که روز گشت فراخ
چون ز ریحان روز تابنده
شد دگر بار هوش یابنده
دیده بگشاد دید جایی زشت
دوزخی تافته به جای بهشت
نالشی چند مانده نال شده
خاک در دیده خیال شده
زان بنا کهاصل او خیالی بود
طرفش آمد که طرفه حالی بود
باغ را دید جمله خارستان
صفه را صفری از بخارستان
سرو و شمشادها همه خس و خار
میوهها مور و میوه داران مار
سینهٔ مرغ و پشت بزغاله
همه مردارهای ده ساله
نای و چنگ و رباب کارگران
استخوانهای گور و جانوران
وآن تتقهای گوهر آموده
چرمهای دباغت آلوده
حوضهای چو آب در دیده
پارگینهای آب گندیده
وآنچه او خورده بود و باقی ماند
وآنچه از جرعه ریز ساقی ماند
بود حاشا ز جنس راحتها
همه پالایش جراحتها
وآنچه ریحان و راح بود همه
ریزش مستراح بود همه
باز ماهان به کار خود درماند
بر خود استغفراللهی برخواند
پای آن نی که رهگذار شود
روی آن نی که پایدار شود
گفت با خویشتن عجب کاریست!
این چه پیوند و این چه پرگاریست؟!
دوش دیدن شکفته بستانی
دیدن امروز محنتستانی
گل نمودن به ما و خار چه بود؟
حاصل باغ روزگار چه بود؟
وآگهی نه که هرچه ما داریم
در نقاب مه اژدها داریم
بینی ار پرده را براندازند
کهابلهان عشق با چه میبازند!
این رقمهای رومی و چینی
زنگی زشت شد که میبینی
پوستی برکشیده بر سر خون
راح بیرون و مستراح درون
گر ز گرمابه برکشند آن پوست
گلخنی را کسی ندارد دوست
بس مبَصّر که مارمُهره خرید
مهره پنداشت، مار در سَله دید
بس مُغَفَّل در این خریطهٔ خشک
گره عود یافت، نافهٔ مشک
چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان
رست چون من ز قصه ماهان
نیت کار خیر پیش گرفت
توبهها کرد و نذرها پذرفت
از دل پاک در خدای گریخت
راه میرفت و خون ز رخ میریخت
تا به آبی رسید روشن و پاک
شست خود را و رخ نهاد به خاک
سجده کرد و زمین به خواری رفت
با کس بیکسان به زاری گفت
کای گشاینده، کار من بگشای
وی نماینده، راه من بنمای
تو گشاییام کار بسته و بس
تو نماییام ره نه دیگر کس
نه مرا رهنمایْ تنهایی
کیست کاو را تو راه ننمایی؟
ساعتی در خدای خود نالید
روی در سجدهگاه خود مالید
چونکه سر برگرفت در بر خویش
دید شخصی به شکل و پیکر خویش
سبز پوشی چو فصل نیسانی
سرخرویی چو صبح نورانی
گفت کای خواجه کیستی به درست؟
قیمتی گوهرا که گوهر توست
گفت من خضرم ای خدایپرست
آمدم تا ترا بگیرم دست
نیت نیک توست کآمد پیش
میرساند ترا به خانه خویش
دست خود را به من ده از سر پای
دیده برهم ببند و باز گشای
چونکه ماهان سلام خضر شنید
تشنه بود آب زندگانی دید
دست خود را سبک به دستش داد
دیده در بست و در زمان بگشاد
دید خود را درآن سلامتگاه
کهاولش دیو برده بود ز راه
باغ را درگشاد و کرد شتاب
سوی مصر آمد از دیار خراب
دید یاران خویش را خاموش
هریک از سوگواری ازرق پوش
هرچه ز آغاز دید تا فرجام
گفت با دوستان خویش تمام
با وی آن دوستان که خو کردند
دید کهازرق ز بهر او کردند
با همه در موافقت کوشید
ازرقی راست کرد و در پوشید
رنگ ازرق بر او قرار گرفت
چون فلک رنگ روزگار گرفت
ازرق آنست کهآسمان بلند
خوشتر از رنگ او نیافت پرند
هر که همرنگ آسمان گردد
آفتابش به قرص خوان گردد
گل ازرق که آن حساب کند
قرصه از قرص آفتاب کند
هر سویی کهآفتاب سر دارد
گل ازرق در او نظر دارد
لاجرم هر گلی که ازرق هست
خواندش هندو آفتاب پرست
قصه چون گفت ماه زیبا چهر
در کنارش گرفت شاه به مهر


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این بخش از «هفت پیکر»، بهرام در گنبد پیروزه رنگ نشسته و دختر پادشاه اقلیم پنجم داستانی از عشق و زیبایی را میگوید. او میگوید که عشق الهی افراد را از قید و بندهای دنیوی رها میکند و به دنیایی ناشناخته میبرد. در داستان، ماهان، شخصیتی دیگر، به هفت دیو برمیخورد که او را در قید خود میگیرند، اما در نهایت با کمک خضر، نجات مییابد و به دنیای روشنی و سرزندگی برمیگردد. در پایان، بهرام و دختر پادشاه همدیگر را مییابند و داستان به عشق و دوستی ختم میشود.
شکوفه مهر: خورشید صبح. سواد: سیاهی.
شاه از روی عالمافروزی و پیروزبختی، لباس فیروزهایرنگ پوشید.
با ناز و سرفرازی بهسوی گنبد و کاخ فیروزه رفت؛ روزی کوتاه بود و قصه دراز.
وقتی که آسمان تاریک شد و (شاه) از خدمت و نگهبانی نگهبانان و پردهدارن بینیاز شد.
خواست تا بانوی افسانهگو رسم بانوانه را بهجای آورد.
تا او از راه مهر و عشقبازی داستانی تعریف کند داستانی که دل او را بنوازد.
آن سروقامت لبهای سرخ و تنگ خود را گشود و عطری خوش از غنچه او روان گشت.
گفت ای کسی که چرخ (آسمان) بنده فرمان توست، و ای کسی که اختر سعد (مشتری) پذیرای توست.
من و هزار کنیز بهتر از من، از خدمت بهتو گرانقدر شدهایم.
زشت است که کسی دربرابر تو که سخنانت همچون عسل شیرین و گواراست سخن بگوید.
صُداع: سردرد
مردی بود در مصر که ماهان نام داشت و آدمی بسیار خوشچهره بود.
مصرع دوم: هزار ترک یغمایی زیبا، غلام و هندوی (زیبایی و خوبی) او بودند.
دوستان و یارانی داشت که همه از دوستی او شاد و مفتخر بودند.
تصمیم گرفتند که چند روز را به تفریح و خوشگذرانی بگذرانند.
هر یک از آن دوستان برای ماهان در خانه یا باغ مهمانییی برپا کردند.
یک روز شخص بزرگمنش و همچنین مهمی او را به باغ خود بهمهمانی دعوت کرد.
باغ و بوستانی بود دلنواز کهبه خوبی آراستهشده بود و دوستانی که در آنجا بودند صدبرابر دلنوازتر از آن باغ.
تا شب در آنجا خوش گذراندند و تفریح کردند گاهی باده مینوشیدند و گاهی میوه میخوردند.
هر ساعت از شادی و تفریح بهره مییافتند و هر بار غذایی متفاوت میرسید.
مصرع دوم: آسمان نقرهگون را شب، قلم و رنگ سیاه کشید.
هوش مصنوعی: زندگی شاد و خوشی در آن باغ برایشان وجود داشت، با شراب در دست و آواز در دستانشان.
در آن باغ به کار دل و عشرت پرداختند.
هوش مصنوعی: در آن شب، آسمان به قدری روشن بود که مانند روز به نظر میرسید و درخشندگی ماه به شدت تابان بود.
هوش مصنوعی: در شب، وقتی نور ماه و زیبایی آن به همراه شراب موجب سرخوشی و نشاط مغز ماهان (احتمالاً به معنای دل قویان یا نیکان) شد، آنها به تماشای نور ماه و رانش آبها پرداختند.
هوش مصنوعی: گرد باغ، مانند آدمهای شیدا و مستان میچرخید تا اینکه به نخلستان رسید.
هوش مصنوعی: شخصی از دور به بهرام نزدیک شد و خبر از آشنایی خود را به او داد.
همال: همتا، قرین.
گفت: چطور شد که این وقت (شب به اینجا) آمدهای؟ (آنهم تنها) و بیهمراه و چاکر و نوکر؟
هوش مصنوعی: دختر پادشاه میگوید که امشب از سفر دوری به اینجا رسیدهام و دلم برای دیدن تو طاقت نداشت و بیتاب بود.
هوش مصنوعی: به همراه خود چیزی آوردهام که قابل قیاس با آنچه در گذشته بوده نیست و چنین چیزی بسیار ارزشمند است و شایستهٔ قدردانی است.
مصرع دوم: دروازه شهر بستهشده بود و راهی به خانه نبود.
هوش مصنوعی: من در کاروانسرای بیرونی، همان بار مهرشدهای را که درون داشتم، بردم.
چونکه شنیدم (شما در بیرون شهر) مهمان هستید آمدم (شما را ببینم، اگر نمیپذیرید) میروم بازرفتن آسان است.
اگر به شهر بیایی بهتر است، همانطور که داور و کدخدای ده صلاحش بودن در ده است.
باج: خراج و مالیات.
هوش مصنوعی: دل ماهان (دختر پادشاه) از شادی و خوشحالی دلی شاد داشت و از محبت و دوستی خود نسبت به آن شریک (بهرام) چیزی کم نگذاشت.
هوش مصنوعی: باغ را که پنهان کرده بودند، باز کردند و چون کسی آنها را ندید، هیچ نگفت.
هوش مصنوعی: هر دو (بهرام و دختر پادشاه) در حال حرکت و جنبوجوش به آرامی پیش میروند تا اینکه شب تمام شده و صبح از راه برسد.
هوش مصنوعی: شریک سفر بهرام در راه، به دنبال او میدوید و مانند گردی بود که در باد به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: وقتی که راه از محاسبات و محدودیتهای دنیوی عبور کرد، فکر و اندیشه به اهداف والاتری دست یافت و از نشانههای معمولی فراتر رفت.
فرضه نیل: ساحل رود.
هوش مصنوعی: ما چهار فرسنگ بیشتر راه رفتهایم و از دایرهی پیشفرض فاصله گرفتهایم.
ماهان با خود گفت شاید اینکه فکر میکنم (راه را اشتباهی میرویم) از مستی است و تصور غلطی است.
هشیار است: (مثل من) مست نیست.
هوش مصنوعی: همچنان در حال حرکت و نگرانی بودند، در حالی که کسانی که عقب بودند آرام و آهسته پیش میرفتند و کسانی که جلوتر بودند با سرعت بیشتری میرفتند.
هوش مصنوعی: گرچه افرادی که به عقب میروند از کسانی که به جلو میروند عقبتر هستند، اما فردی که در حال پیشروی است، شخصی را که پشت سرش مانده، میخواند تا به او ملحق شود.
از رفتن و شتابشان کم نکردند تا هنگام سپیدهدم (و خروسخوان).
پر افشاندن منظور بال زدن خروس است که هنگام آواز صبحگاهی بالهایش را به هم میزند.
هوش مصنوعی: مردم که عاشق خیال و آرزو هستند، از فریب و بازی خیالآور رهایی یافتهاند و دیگر به آن سرگرم نیستند.
شریک ماهان (از چشم ماهان) ناپدید و غیب شد یا او را گم کرد.
هوش مصنوعی: به خاطر شراب، مغزش به شدت مست و گیج شده بود و به زمین افتاده و بیخبر از حال خود خوابش برده بود.
هوش مصنوعی: بهرام در حالی که مست و خوابآلود بود، اشکی مانند شمعی نیمسوز ریخت و خوابش تا نزدیک ظهر ادامه پیدا کرد.
هوش مصنوعی: چون به دلیل گرمای آفتاب، سرش (بهرام) داغتر از آتش جگرش (احساس درونیاش) شد.
هوش مصنوعی: چشمش را باز کرد تا به تماشای دور و برش بپردازد و در اطراف خود نگاهی بیندازد.
هوش مصنوعی: باغ را جستجو کرد تا گلی پیدا کند، اما جز دل خود که پر از رنج و غم است، چیزی نیافت.
هوش مصنوعی: بهرام در غاری نشسته و میبیند که هر غار به نوعی شبیه خانهاش است، ولی در هر غار یک اژدها وجود دارد که آنجا را پر کرده است. این تصویر بیانگر خطر و تهدیدی است که در آنجا وجود دارد.
هوش مصنوعی: با اینکه توان رفتن بر پاهایش باقی نمانده بود، اما به رفتن راضی شد و تصمیمش را گرفت.
هوش مصنوعی: بهرام در حال حرکت بود، اما به دلیل ضعف و بیقدرتی، نه میتوانست بهخوبی قدم بزند و نه کسی را به عنوان راهنما داشت.
سهپایه: منظور سهپایه (سهچوب بلند) ابزار بستن و مجازات مجرمان است.
هوش مصنوعی: شب مانند یک هنرمند که با رنگ سیاه نقاشی میکند، تاریکی را بر عالم گسترانده و روزگار از روشنی و سپیدی خود جدا شده است.
هوش مصنوعی: در این بیت به این موضوع اشاره شده که شخصی بیهوش و بیخبر به در غاری افتاده و طبیعت آنجا به گونهای است که هر گیاهی به نظر او شبیه مار میآید، یعنی او در حالتی است که واقعیت را درست نمیبیند.
هوش مصنوعی: او به هنگام ورود به آن غار که شبیه به دیوخانه بود، به شدت غافلگیر و بیهوش شده بود، اما ناگهان صدای انسانی به گوشش رسید.
هوش مصنوعی: وقتی چشماًش را باز کرد، دو نفر را دید؛ یکی مرد و دیگری زن.
پشته: کولهبار. مصرع دوم: از سنگینی و گرانی (بار) به آهستگی حرکت میکردند.
هوش مصنوعی: مردی که او را دید، در مسیر خود متوقف شد و زن را در جای خود باقی گذاشت و به سوی او آمد.
هوش مصنوعی: زن به مردی که در راه دیده، با صدای بلند میگوید که چه کسی هست و با چه کسی مانند باد، همراهی میکند؟
هوش مصنوعی: مردی ناشناس گفت که من به کارهای بیفایده و ناپخته مشغول هستم و نامم گوشیار است.
هوش مصنوعی: گفت: چطور به اینجا رسیدی؟ زیرا این جا هیچ آبادانی وجود ندارد و همهچیز ویران است.
هوش مصنوعی: این مکان جایی است که دیوان (موجودات عجیبی) در آن حضور دارند و صدای شیران به علت آشوب و هرجومرج آنها بلند است.
هوش مصنوعی: بهرام به مردی با درستی و سرشت نیکو میگوید که باید بر اساس انسانیت و فضیلت عمل کند و کارهای نیک انجام دهد.
هوش مصنوعی: من به خودم نیامدهام و نمیتوانم خود را به دیوانگی بزنم؛ بگذار که آدمیزاد باشم.
بر بساط باغ و بهشت ارم، مهمان بودم.
هوش مصنوعی: مردی آمد و گفت من همکار و شریک تو هستم و در داشتن ثروت و مقام، با تو شریکم.
چو روز گشت بلند: زمانیکه خورشید برآمد.
مصرع دوم: یا اشتباه کرد یا (عمدا) نادرستی و دغل (و مرا گمراه رها کرد)
هوش مصنوعی: به دیگران نیکی کن و در کارهایت خدا را در نظر داشته باش و افرادی را که گمراهاند به من نشان بده تا کمکشان کنم.
هوش مصنوعی: مردی به جوان زیبارویی میگوید که از یک موی، موی رستنی و زیبا را پیدا کردی. در واقع، او به جستجوی چیزهای نیکو و زیبا در زندگی اشاره دارد.
هوش مصنوعی: دیو، موجودی افسانهای است و در اینجا به معنای کسی است که مردم را به خود خواند و نام او هایل است، که به نوعی به فردی با قدرت یا شجاعت اشاره دارد. در این متن، مشخص است که او به عنوان یک شخصیت منفی یا خطرناک توصیف شده است.
هوش مصنوعی: تو صد نفر را از راه به بیراهه کشیدهای؛ هر یک از آنها به خاطر تو دچار دردسر و مشکل شدهاند.
هوش مصنوعی: من و این زن (که اشاره به دختر پادشاه اقلیم پنجم دارد) دوست و همراه تو هستیم و هر دو امشب از تو حمایت میکنیم.
مصرع دوم: قدم به قدم به دنبال (ما) بیا.
دلیل: راهنما. مینوشت: مینوردید.
هوش مصنوعی: آنها تا صبح هیچ کلامی نگفتند و فقط به دنبال یکدیگر حرکت کردند و نزدیکی او را حس کردند.
مصرع دوم: وقتی که خورشید بر فراز کوه برآمد.
هوش مصنوعی: آن دو زندان، که هر دو به نوعی در زندگی آنها محصور شده بودند، اکنون بدون هیچ کلیدی در دسترس نیستند و از نظرها ناپدید شدهاند.
هوش مصنوعی: ماهها همچون افرادی که از شدت خستگی افتادهاند، در آنجا ماندند و از پا افتادند.
هوش مصنوعی: روز به روشنایی خود برخاست و نورش مانند عکسی بر زمین افتاد، بهگونهای که خاک بر خون شب گواهی داد و نشان داد که تاریکی و ظلمت شب پایان یافته است.
هوش مصنوعی: ماهانی که در آن تنگهٔ کوه به نام «گریوه» در حال حرکت بود، بر فراز کوه جای پلنگ را مشاهده کرد.
طاقتش رفت: ناتوان و ضعیف شد.
بیخ و تخم گیا: ریشه و بذر گیاه. طلب میکرد: میجُست.
هوش مصنوعی: بهرام نتوانست به راه برود و از مسیر باز ماند؛ چون نه راهی برای رفتن داشت و نه کسی بود که او را در این مسیر یاری کند.
هوش مصنوعی: او تا شب آن روز، با حالتی خسته و ناتوان از دل و جان، از کوهی به کوه دیگر میرفت و به شدت مغموم و دلbroken بود.
هوش مصنوعی: وقتی که دنیا به رنگ سفید درآمد (به آرامی و شادی) و سپس به رنگ سیاه تبدیل شد (به سختی و دشواری)، راهرو (سفرکننده) نیز به دلیل تغییر وضعیت، از مسیر خود باز ماند و نتوانست به ادامهی راه بپردازد.
مغاک: گودال و حفره در زمین یا کوه و ...
هوش مصنوعی: بهرام ناگهان صدای پای اسبی را شنید و به خاطر آن، به سمت راه سوارکاری رفت که در آنجا بود.
آن سوار به تندی میتاخت و اسبی راهوار و چابک را نیز بهدنبال میکشید.
هوش مصنوعی: بهرام وقتی به نزد دختر زیبایی (ماه) رسید، شخصیتی لاغر و نحیف را دید که در دامن سنگی پنهان شده بود.
هوش مصنوعی: مدتها به گمان مندی و حواشی گفتن از تو که کیستی و در کجا هستی، ای همسفر زرقنما، پردهبرداری کن.
مصرع اول: اگر پاسخ سؤالم را دادی. حالی: در حال، فورا.
مصرع دوم: تخمسخن را بر زمین پاشید (و از سر تسلیم سخن گفت)
هوش مصنوعی: دختر پادشاه از بهرام میخواهد که به عنوان یک مسافر و جستجوگر خوب، به داستان او گوش کند و داستان زندگیاش را بشنود.
نیوشنده: شنونده.
پشت دست را گاز گرفتن: کنایه است از نهایت تعجب و شگفتزدگی.
بردَم: بدم، بخوان. دعای شکر و لاحول بر خود بخوان.
چارهگر: در اینجا یعنی مکار و حیلهگر.
هوش مصنوعی: این دو غول در دل زمین (مغاک) انسانها را به دام میاندازند و خون آنها را میریزند، اما وقتی صدای مرغی به گوش برسد، به سرعت فرار میکنند.
هوش مصنوعی: ماده هیلا و نر غیلا نام موجوداتی هستند که به تبهکاری و ایجاد آسیب مشهورند، و کار آنها همواره گمراهی و بدبختی است.
مصرع دوم: سبکخاطر و شاد باش که زنده هستی.
جنیبت یعنی اسب یدک
هوش مصنوعی: در پی من به سرعت برو و به دل خود خدا را بخوان.
هوش مصنوعی: در این بیت، بهرام به خاطر ناتوانی و بیثمری که در اثر شرایط به وجود آمده دچار شده، در غاری تنها و درمانده شده است. او به نوعی ناتوان و بیفایده میشود و بر روی پر یک پرنده سوار میشود، که این تصویر نشاندهنده یأس و ناامیدی اوست.
هوش مصنوعی: بهرام به قدری سریع و قدرتمند بر روی اسبش میتازد که حتی باد نیز نمیتواند از او پیشی بگیرد و از او عقب میافتد.
هوش مصنوعی: چون اندازه و فاصلهٔ راه را مشخص کردند و از منطقهٔ خطر کوه عبور کردند،
هوش مصنوعی: بهرام از کوهپایه پایین میآید و دشت وسیع و سادهای مانند کف دست برایش نمایان میشود.
گویا در این بیت «سرود» نام یک ساز باشد. فخرالدین اسعد گرگانی در شعری نام «سرود» را در میان نام چند ساز دیگر میآورد و میگوید: «بجز رود و سرود و چنگ و تنبور». «سرود» در موسیقی بلوچستان نام ساز قیچک است و در موسیقی هندوستان هم نام سازی کهن و پرقدمت است.
هوش مصنوعی: از آن طرف صدایی به گوش میرسد که به ما میآید و از این سمت، صدایی بهجای نعره، نوشیدنی را به ما میدهد.
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که در تمام صحرا، به جای زیباییهای طبیعی مانند سبزه و گل، فقط موجودات خطرناک و ترسناک (غولها) و مشکلات (غلها) وجود داشت. به عبارت دیگر، محیط به شدت ناامیدکننده و وحشتناک شده است.
مصرع دوم: (از وحشت آن دیوها) کوه راه صحرا در پیش میگرفت و میگریخت و صحرا پر از دیوهای کوهپیکر بود.
هوش مصنوعی: هزار دیو در کوهها و دشتها نشسته و از آنجا فریاد و زمزمهای به راه انداختهاند.
دیوباد: گردباد، طوفانی که آسمان را از گرد تیره کند.
هوش مصنوعی: تا آنجا که از سمت چپ و راست، سر و صدا و غوغایی در آسمان بالا رفت.
صفق یعنی دست زدن و کف دو دست را بههم کوبیدن.
هوش مصنوعی: هر بار که صدای شاد و رقص و زرق و برق افزایش پیدا میکرد، این حالت و هیجان به تدریج بیشتر میشد و تأثیرش عمیقتر میگردید.
هوش مصنوعی: پس از گذشت ساعتی، هزار شعلهٔ نور در دوردست نمایان شد.
هوش مصنوعی: ناگهان چندین نفر ظاهر شدند که形 و ظاهری ترسناک و بلند داشتند.
هوش مصنوعی: موجوداتی شبیه زنگیان سیاه با بدنهایی پوشیده از قطران و کلاهی از قیر به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: همه آنهایی که شبیه گراز و قربانیگر هستند، به یک جا جمع شدهاند.
زبانی: مَلَک عذاب در دوزخ است
شاخشانه: گفتهشده که شاخ و استخوان شانه گوسفند است که بعضی گدایان به دست میگرفتهاند و با زدن آنها بههم و درآوردن صدایی عجیب بر در خانهها و ... طلب غذا میکردهاند.
جلاجُل: جمع جُلجُل، یعنی زنگولهها و نیز زنگولههای آویخته بر ساز دایره. در دم آوردند: به صدا در میآوردند.
زخمه: نواخت و ضرب ساز. بیت یعنی: هماهنگ با ضرب و آهنگی که آن دیوهای سیاه برمیآوردند اسب ماهان نیز رقص میکرد.
پر: بال.
هوش مصنوعی: بهرام در زیر خود دشواریها و مشکلاتی را حس کرد و ناگهان متوجه شد که بر روی اژدهایی سوار است.
هوش مصنوعی: اژدهایی که چهار پا و دو بال دارد، عجیبتر از آن است که این موجود هفت سر دارد.
کمر: محیط، حلقه.
مصرع دوم: بر گردن اژدها نشسته بود ( بهکش: در بغل، در آغوش.)
بازیگر: رقصنده.
هوش مصنوعی: بهرام با پای خود بر زمین میکوبید و آنچنان به زمین فشار میآورد که شکنها و انحناهای هر بند گرهدار را به تصویر میکشید.
خاشاک سایهپرورده: خاشاک و گیاه کوچک و ضعیف و سبک.
هوش مصنوعی: این شخص، مثل سیل، او را به این سو و آن سو میکشد و به یکباره او را خسته و آشفته میکند.
هوش مصنوعی: او (بهرام) دختر را در حالت مستی به سمت خود میکشد و او را بر بالا و پایین (در مسیرهای مختلف) میزد.
مصرع اول: گاهی همچون گوی (چوگانبازان) او را به هوا پرت میکرد.
هوش مصنوعی: به سردار بهرام هزاران نوع سرگرمی و شگفتی عرضه کرد، تا وقتی که صبح شد و صدای خروس درآورد.
هوش مصنوعی: صبح، زمانی که صدای خروس (که دم میزند) از دهانهٔ غار شیر بلند شد، حالتی به خود گرفت و گردن خود را پایین آورد.
(آن دیو رفت) و همهجا ساکت و آرام شد.
مصرع دوم: همانند شخصی که دیو دیده باشد از پای درافتاد.
هوش مصنوعی: بهرام در آن راهی که گم شده و بیهوش مانده، مانند کسی است که به شدت خسته شده و حتی به مرگ نزدیک است.
هوش مصنوعی: او به قدری از شدت گرما بیخبر و بیهوش بود که هیچ احساس و درکی از آفتاب و حتی از خود و دنیای اطرافش نداشت.
هوش مصنوعی: وقتی که از گرما مغز به شدت دچار فشار شد، عقل و هوش او تحت تأثیر قرار گرفت و از دست رفت.
مصراع دوم: برای زمانی بهدقت به اطراف نگاه کرد.
هوش مصنوعی: بهرام در اطراف خود بیابانی وسیع و بیپایان میبیند که به خاطر وسعت و کشیدگیاش هیچ انتهایی ندارد.
هوش مصنوعی: زمین بیابان را با ریگهای رنگی پوشاندهاند که به رنگ نخ قرمز و به گرمی آتش جهنم است.
«ریگ ریختن و نطع » بساط گردن زدن بوده است.
(گویی) آن بیابان قصد خون و کشتنش کرده بود که چنین ریگ و نطع آماده کرده بود.
هوش مصنوعی: مردی که دچار رنج و دشواری شده، شب گذشته به قدری قوی و با هوش شده است که توانسته بر مشکلاتش غلبه کند.
هوش مصنوعی: او (مرد محنتکشیده) از دامگاه ددگان (وحوش یا موجودات خطرناک) راهی به سمت محله غمزدهها پیدا کرد.
سهمزده: ترسیده. راه را در پیش گرفت و بهسرعت همچون دود میدوید؛ دهشتزده از آن هوا و محیط ترسناک و خطرناک.
تک: دویدن، پویه.
مصرع دوم: آن بیابان را کاملا درنوردیده بود.
زمی: زمین
هوش مصنوعی: او از آن آب نوشید و خود را شستشو داد و سپس به دنبال جایی برای خوابیدن گشت.
هوش مصنوعی: گفت اگر در شب آرام بگیرم، ذهنم از آشفتگی خارج میشود.
هوش مصنوعی: من خود دچار حالت سودا (دیوانگی) هستم و این هوا (جَو) هم خشک است و من در تنهایی قرار دارم.
هوش مصنوعی: وقتی که افکار بزرگ و نگرانکننده وجود ندارند، ذهنم به شدت تحت تأثیر خیالپردازیها قرار میگیرد و آزار میبیند.
هوش مصنوعی: امشب به خواب میروم تا از افکار و خوابهای پریشان و آشفتگی شبانهام دور بمانم و آنها را نبینم.
در هر جایی که میایستاد و هرجایی که میرفت بهدنبال جایی امن میگشت.
نقب: سوراخ، راهی که در درون زمین از جایی به جایی دیگر سازند.
سایه: در اینجا یعنی جن.
هوش مصنوعی: یوسفوار به معنای شریف و دارای مقامات عالی است و در اینجا به یوسف اشاره دارد که در چاه افتاده بود. در این بیت، اشاره میشود که در آن چاهخانه، به دلیل افتادن مرشد یا شخصیت محترم داستان (بهرام) در چاه، او مانند یوسف در چاه، از کار و تلاش بازمانده است.
هوش مصنوعی: وقتی به پایان چاهخانه رسید، گویی که مرغ به لانه یا آشیانه خود رسیده است.
هوش مصنوعی: بهرام از آن حجاب (پوشش یا مانع) که او را در خطر میداشت، بیخطر شد. سپس بر زمین سر گذاشت و اندکی خوابش برد.
هوش مصنوعی: بهرام از خواب شیرین و دلپذیر بیدار شد و بالین خود را که در آن خوابیده بود، مرتب و آماده کرد.
هوش مصنوعی: بهرام بیدار شد و به اطراف خود نگاه کرد و متوجه شد که تصویری بر روی پارچهٔ سیاه مانند حریر نقش بسته است.
مصرعاول: یک روشنایی دید، نوری سپید به اندازه یک سکه درهم.
اطراف روشنایی را جُست ...
هوش مصنوعی: بهرام متوجه شد که نور مهتاب از یکسری شکافها در آسمان (چرخ بلند) به زمین میرسد و این نور به او ارتباط دارد.
هوش مصنوعی: هنگامی که بهرام متوجه شد که آن فوارهای که نور میتاباند، از ماه است و ماه از آنجا فاصله دارد، فهمید که این نور از کجا میآید.
هوش مصنوعی: نوازنده (چنگزن) و پادشاه (بهرام) با استفاده از ناخن خود به سوراخی باریک فشار میآورند تا آن را بزرگتر کنند و راهی برای عبور ایجاد کنند.
هوش مصنوعی: آنقدر فضا برای بیرون آوردن سر از سوراخ تنگ آماده شد که میتوانست فرق سرش را نیز بیرون بیاورد.
هوش مصنوعی: بهرام سرش را از محل نشستن بیرون آورد و باغ و گلشن را دید، که در آنجا فضایی زیبا و روشن وجود داشت.
هوش مصنوعی: بهرام تلاش کرد تا از طریق جهد و حقهها (فنون) خود، از این رخنه (ناحیهای خاص) بیرون بیاید و خود را آزاد کند.
هوش مصنوعی: به جای باغی که معمولاً زیباست، باغی را دید که از آن هم زیباتر و با طراوتتر به نظر میرسید، به شکلی که میتوان آن را بهشت نامید.
هوش مصنوعی: باغی است که مانند صد تصویر زیبا در آن، سروها و شمشادهای فراوانی وجود دارد.
هوش مصنوعی: میوهداران، به خاطر سرسبزی و باروری درختان، به خاک سجده میکنند و ارتباط عمیقی با آن برقرار کردهاند.
هوش مصنوعی: میوههایی که فراتر از اندازه هستند، جان را زنده میکنند و تازگی آنها همچون تازگی جان است.
رحیق: شراب ناب و خالص.
هوش مصنوعی: چه بگویم در مورد بهی که در چهرهاش عطر مشک پسته دمیده شده و لبخندش از لبهای خشک زیباتر است؟
هوش مصنوعی: رنگ شفتالو به زیبایی و رنگهای درخشان یاقوت سرخ و زرد اشاره دارد و نشاندهندهٔ جذابیت و دلربایی خاصی است.
«لقمهخلیفه» احتمالا نام مرسوم و رایج میوهای بوده است.
اَمرود: گلابی.
هوش مصنوعی: شهد انجیر و مغز بادام او (دختر پادشاه اقلیم پنجم) را در جامش ریخته و در صحن (حیاط) قرار داده و آماده کرده است.
کلاه کج نهادن: کنایه است از احساس بزرگی و غرور.
هوش مصنوعی: از آب انگور و رنگ آتشین نارنگی، به گونهای که مانند انگور، در برابر چشمها، خون به رنگ سرخ و زندهای در محضر قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: در این بیت، اشاره به درخت نارنج و برگ تازه ترنج (میوهای از خانواده مرکبات) است که در کنار نخل (درخت خرما) قرار گرفتهاند. این ترکیب نشاندهنده زیبایی و تنوع در طبیعت و غنای گنجینههای طبیعت است.
بوستان همچون یک شعبدهباز که حقههای رنگارنگ خود را میگسترد خربزهها را بر زمین گسترده بود. (بوستان در اینجا به معنی پالیز است)
مصرع دوم: همچون عنابْ سرخ اما شیرین چون نبات.
هوش مصنوعی: چون ماهها، که صورتهای زیبا دارند، بهشت را چنین یافتند، دلشان از دوزخی که در آن خوابیده بودند، آزاد شد و نورانی شد.
هوش مصنوعی: او در آن میوهها که بهشتی و زیبا هستند، حیرتزده شده و برخی را خورده و برخی دیگر را ریخته است.
هوش مصنوعی: ناگهان از گوشهای صدای نعرهای بلند شد که همه را به دنبال دزد، هم از سمت چپ و هم از سمت راست، فرامیخواند.
هوش مصنوعی: یک پیرمردی به خاطر خشم و کینهای که در دل دارد، با چوبدستیاش بهسوی دیگران میآید و آن را بر دوش گرفته است.
هوش مصنوعی: آن پیر به دیوی که میوهها را میدزدد، میگوید: ای دیو، تو کیستی؟ چرا شب به باغ آمدهای و چه هدفی داری؟
هوش مصنوعی: چند سال است که من در این باغ زندگی میکنم و از حملهٔ دزدی در امانم و بر دل غم و داغی ندارم.
هوش مصنوعی: تو چه لحن و شکلی داری که از چه نژادی هستی و چگونه و چه کسی تو را اینگونه میشناسد؟
وقتی این حرف ها را به ماهان زد، او تا حد مرگ دستپاچه شد.
هوش مصنوعی: مردی میگوید که من از خانهام دور شده و در مکانی بیگانه زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: با افرادی که در سختی و رنج هستند، مهربان و همراه باش، تا جهان به تو با مهربانی و توجه رفتار کند.
هوش مصنوعی: پیر، وقتی عذرخواهی بهرام را دید، با محبت و گرمی به او نزدیک شد و به دلش آمد که با او مهربان باشد.
هوش مصنوعی: پیر به سرعت چوبدستیاش را کنار گذاشت و از کار خود فارغ شد و نزد او نشست.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه از بهرام میخواهد سرگذشت و داستان زندگیاش را بگوید تا بداند چه تجربیاتی را داشته و در زندگیاش چه پیش آمده است.
هوش مصنوعی: سوالی میپرسد که تو از نادانی دیگران چه رنجها کشیدهای؟ و چه نیکیهایی از آنها دیدهای؟
هوش مصنوعی: زمانی که دختر پادشاه اقلیم پنجم از روی محبت و دلداری به بهرام نگاه کرد، احساسش به او منتقل شد و او را تحت تأثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: او از سرگذشت خود و مصیبتهایی که در گذشته بر او گذشته، مطلع شد.
هوش مصنوعی: او در نتیجهٔ سختیها و آزارها، هر شب دلی پر از غم و اندوه دارد و به محنتهای جدیدی دچار میشود.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به ناامیدی و عدم موفقیت دارد، به گونهای که گاهی آدمی در شرایط سخت و تاریک (سیاه) و گاهی در حالت خوشایند و روشن (سپید) قرار میگیرد، اما در نهایت به ناامیدی ختم میشود.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به چاه و آن چراغ خوشبختی که از تاریکی به باغ روشنایی بخشید، برسد.
هوش مصنوعی: قصه را یکی یکی بازگو کرد و این گونه داستان پنهانی را بر او روشن ساخت.
هوش مصنوعی: پیرمرد از تعجب و شگفتی به کار او حیرت زده شد، زیرا وقتی که سخنان او را شنید، بهت زده ماند.
گفت: شکر و سپاس بر ما واجب شدهاست ...
هوش مصنوعی: تو از گوهرهای ارزانقیمت و پست به دور شدی و به چنین گنجینه ارزشمندی پیوستهای.
رِفق: مهربانی.
هوش مصنوعی: بهرام پرسید که من در کدام سرزمین و کدام منطقه قرار دارم و نشیمنگاه من کجاست؟
هوش مصنوعی: آیا دیروز قیامتی بر پا شد؟! که آفرینش آن به من اعتنا نکرد.
هوش مصنوعی: از بینیام دودی بلند شد که نشاندهندهی آتش درون من است و این همه خروش و آشفتگی از یک جرقهی کوچک ناشی میشود.
هوش مصنوعی: دیو، که نشاندهندهٔ ترس و وحشت است، را در درون خود مشاهده کردم و از خود بیخود شدم، چون دیدن دیو اینچنین حالتی به انسان میدهد.
هوش مصنوعی: هزار دنیای وحشتزا و خوفناک به من روی آورد که در هر یک از آنها صد هزار دیو و موجود ترسناک دیگری وجود داشت.
هوش مصنوعی: این داستان نمایانگر نبرد میان دده و دیو است که هر یک به دیگری آسیب میرسانند و در کل، هر دو موجودات بدی هستند. در واقع، در این جنگ بدی بر بدی دیگر میتازد.
هوش مصنوعی: روشنی، کلید برطرف کردن تیرگی است و در دل تاریکی ممکن است سفیدی را ببینی.
هوش مصنوعی: من در تاریکی به قدری غرق شدم که از سیاهی ترسیدم و احساس کردم که چشمانم میترسد.
هوش مصنوعی: در حالی که به کارها و وضعیت خودم فکر میکردم، احساس سردرگمی میکنم و دهنم خشک شده و چشمانم پر از اشک شده است.
هوش مصنوعی: گاهی از شدت غم و اندوه، از چشمهای خود شکایت کردم و زمانی هم با دست، اشکهایم را پاک کردم.
هوش مصنوعی: در حال حرکت و پیشروی بودم و مسیر را باز میکردم، یکجا با گفتن «لاحول» و در جای دیگر با گفتن «بسمالله» (عبارتهایی که نشاندهنده تسلیم یا آغاز کار هستند) به خدا توکل میکردم.
هوش مصنوعی: از رنجها و مشکلاتم به لطف خدا رهایی یافتم، و تاریکیها و سختیهایم تبدیل به آب حیات شد که به من زندگی و نشاط میبخشد.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از پیدا کردن باغی بسیار زیبا و دلگشا سخن میگوید که فضایی خوشبو و دلانگیز دارد و باغبان آن نیز نسبت به خود این باغ جذابتر و دلنشینتر است.
هوش مصنوعی: از کجا ترس و اضطراب من آمده است؟ و این شب آرامش و ایمنی من از کجا ناشی میشود؟
هوش مصنوعی: پیر میگوید، ای کسی که از غم رها شدهای، به مکانی امن و نجاتبخش رسیدهای.
بیابانی که این اطراف است، محل زندگی دیو هاست؛ و ترسناک و بی آب و علف است.
هوش مصنوعی: در این بیابان، مردمی وحشی و زبون وجود دارند که به صورت دیوگونه درمیآیند و انسانها را خوار و ذلیل میکنند.
هوش مصنوعی: مردم (اسیران دیو) از ابتدا او را فریب میدهند و به گونهای به او آسیب میرسانند که واقعاً میتوان او را شکست خورده به حساب آورد.
هوش مصنوعی: مردم، با ظاهری درست و راست، در باطن فریبدهنده و نادرست هستند و تلاش میکنند که هرگونه نیرنگی به کار برند تا دیگران را به دام بیندازند.
هوش مصنوعی: عشقی که در دل دیوان وجود دارد، همواره راهنمایی برای انتقامجویی است و این خاصیت دیوان است که همیشه به دنبال کینه و انتقام باشند.
آدمیان فریبکار نیز از جنس همان دیوان آن مغاک و گودال هستند.
هوش مصنوعی: در دنیا دیوانی وجود دارند که احمق هستند و به احمقها میخندند.
هوش مصنوعی: گاهی دروغی را با حقیقت میپوشانند و گاهی زهر را در عسل جای میدهند.
در خیال و سودای دروغ هیچ مدد و سودی وجود ندارد آنچه حکمنامه و یاریگر ابدی است راستی است.
هوش مصنوعی: حقیقت به شکل پایدار و ماندگار است و معجزات بهواسطهٔ جادوگری و سحر، از آن حقیقت آشکار میشوند.
هوش مصنوعی: سادهدل، در واقع به خاطر صداقت و پاکی در درونش به این خیال رسیده که این فکر (خیال) در ذهن تو شکل گرفته است.
هوش مصنوعی: اینگونه بازیهای زشت و بزرگ را فقط بر افرادی که سادهدل و بیخبر هستند، نشان میدهند.
هوش مصنوعی: ترس تو بر تو چیره شد و به خودت تسلط پیدا کرد و با خیالپردازیت بازی کرد.
هوش مصنوعی: اینکه به تو تهمت زدهاند و بر تو بدگویی کردهاند، بهخاطر آن است که در دلشان اضطراب و سردرگمی دارند و نمیدانند چگونه باید رفتار کنند.
برجای: محکم و استوار.
هوش مصنوعی: وقتی که از آن خانه غول (محل خطرناک یا تهدید) جان سالم به در بردی، تا چه زمانی میخواهی از شراب غلیظ (دردی) بنوشی و لذت ببری؟
هوش مصنوعی: مادر گویا امشب فرزندی به دنیا آورده و خدای تو این فرزند را از آن جهان به ما بخشیده است.
هوش مصنوعی: این باغ زیبا و دلپذیر که رنگش شبیه به بهشت است، با تلاش و رنج بسیار به دست آمده و در اختیار من قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر میگوید که هیچ شکی نیست که ملک (دولت یا سلطنت) متعلق به اوست، و این به گونهای است که در این گلستان از هیچ گلی نمیتوان انکار کرد و همه به این موضوع اذعان دارند.
هوش مصنوعی: هر درختی میوههایی دارد که با محبت و عشق پرورش یافتهاند و از باغی به اینجا آورده شدهاند.
هوش مصنوعی: وقتی دخل و درآمد او کم باشد، همان یک شهر معتبر و باوجهاش هم میتواند نابود شود.
هوش مصنوعی: جز این که من خانه و انباری پر از طلا دارم، در خودم گنجینهای از جواهرات به مقدار زیاد وجود دارد.
هوش مصنوعی: این همه داشته و نداشتهٔ من، فرزندم، که من تمام قلبم را به تو وابسته کردهام.
هوش مصنوعی: زمانی که تو را دیدم، به خاطر هنر و تواناییات، به تو وابسته شدهام و مثل فرزند خودم دوستت دارم.
هوش مصنوعی: اگر به این شادی، ای غلام، من این کارها را به نام تو انجام دهم، پس همهٔ این کارها را برای تو و به خاطر تو میزنم.
هوش مصنوعی: در این باغی که به تازگی شکوفا شده، تو از نعمتی بهرهمند میشوی و به خاطر آن به خود میبالایی.
خواهمت: برای تو خواستگاری میکنم.
هوش مصنوعی: من قلبم را به عشق شما میسپارم و میخواهم خوشحال باشم. هرچه بخواهید، با محبت به شما رفتار میکنم.
هوش مصنوعی: اگر به این محبت وفادار هستی، دستت را برای عهدی به من بده و با این پیمان که خود را به من وفادار نگهداری، همراه شو.
هوش مصنوعی: دختری که به بهرام پاسخ میدهد، میگوید که این حرفها در شأن ما نیست و هر کسی باید در جایگاه خود سخن بگوید؛ او به بهرام میگوید که مقام او به اندازهای بزرگ است که نمیتوان او را با افراد کماهمیتی مثل خار بن کی مقایسه کرد.
هوش مصنوعی: وقتی مرا به عنوان فرزند خود پذیرفتی، من به این خداوندی (یعنی تو) بنده و خدمتگزار شدم.
هوش مصنوعی: بسیار خوشحالم که به من شادی بخشیدی، ای کسی که خانه و زندگیام را آباد کردی.
هوش مصنوعی: او (بهرام) دست دختر پادشاه را بوسید و در ادامه، دست خودش را هم به او داد.
هوش مصنوعی: پیر، به سرعت دست او را گرفت و با او بر سر یک پیمان و عهدی توافق کرد.
هوش مصنوعی: پیر به میهمان گفت که برخیزد و او هم بلند شد و دستش را از سمت چپ به سمت راست برد.
هوش مصنوعی: بارگاهی به او نشان دادند که بسیار بلند و وسیع بود و در آن، تزیینات و زیباییهای پرند (پرندگان) دیده میشد.
صُفه: ایوان، خانه تابستانی سقفدار.
رخام: سنگ مرمر سفید.
هوش مصنوعی: درست بالای آن محل، فضایی وسیع و عریض وجود دارد و ارتفاع آن کم است که پر از درختان سرو و بید و کمان است.
هوش مصنوعی: درگاهی که به صورت بسته بر لبهاش قرار دارد، مثل این است که آسمان بر کمر آن بوسه میزند. این تصویر توصیفگر زیبایی و شکوه آن درگاه است.
هوش مصنوعی: در جلوی کاخ کیانی، صندلهایی از چوب با اندازه بلند و وسیع ساخته شده است.
هوش مصنوعی: زیور و تزئیناتی که به شاخ و برگ درختان آویزان شده، بر روی زمین افتاده و در واقع زیور از درخت جدا شده است.
هوش مصنوعی: بر روی او، نشیمنی شیک و راحت درست شده که با دقت و زیبایی از تختههای مناسب ساخته شده است.
هوش مصنوعی: فرشهای نرم و خوشبو بر روی تختی گسترده شده که مثل برگهای درخت لطیف است.
هوش مصنوعی: پیر به بهرام گفت، اگر به این درخت نزدیک شوی و به آب و غذا نیاز پیدا کنی، به آن دقت کن.
هوش مصنوعی: سفرهای آماده شده و کوزهای هم پایین گذاشتهاند، که پر از نان سفید و آب آبی است.
هوش مصنوعی: من میروم تا برای تو خانهای بسازم و آن را به بهترین شکل بیارایم.
هوش مصنوعی: تا زمانی که من نرسیدهام، در این خوابگاه منتظر باش و از این مکان پایین نیا.
هوش مصنوعی: هر کس از تو پرسید، به او گوش کن و در پاسخ چیزی نگو و ساکت بمان.
هوش مصنوعی: به خاطر رعایت حال دیگران و مدارا با آنها، هرگز فریب نخور و صبر به خرج بده.
مصرع اول: حتی اگر من آمدم (اول) مطمئن شو که منم ...
هوش مصنوعی: وقتی که میان من و تو بر اساس عهدی که کردهایم، گفتوگویی جدید آغاز میشود، احساس من مانند شیر و شهد است؛ یعنی بسیار شیرین و لذتبخش.
هوش مصنوعی: باغ و خانههای تو، منزل من هم هستند؛ یعنی من هم در این مکانها به عنوان خانه و آشیانه تو زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: امشب از چشم و نظر دیگران بترس و مراقب باش، اما در سایر شبها میتوانی راحت و بینگران باشی.
هوش مصنوعی: پیر، به تدریج به او پند و نصیحت میدهد و در این میان، با سوگند و قسم بر سخنانش تأکید میکند.
هوش مصنوعی: نردبان که پایهاش دوالین است (نوعی تخت یا بستر) به خاطر بلندیاش شبیه به بالین (تخت خواب) بوده است.
مصرع دوم: یعنی یک شب مثل دوالپا اینجا بمان و فرود میا. (دوالپا در افسانهها نام موجودی است که با فریب و ایجاد ترحم در دل مردم بر دوش آنها سوار میشود اما با پاهای تسمهمانند بر آنها میپیچد و پیاده نمیشود)
هوش مصنوعی: دوال دراز، به قسمت بالای دوال اشاره دارد که بخشی از آن به زمین وصل است. پس باید دوال را از زمین بلند کرد تا کسی نتواند آن را باز کند و بر زمین بیفتد.
یک امشب را با این خطرها بساز و فرداها را همه شاد و برخوردار باش.
هوش مصنوعی: هرچند حلوا (دسر شیرینی) ما به صورت شبانه آماده شد، اما باید دید که زعفران (طعم و عطر آن) در روز چگونه جلوه میکند. این نشان میدهد که برای روشن شدن هر چیزی (یا موفقیت) بهتر است که در روز و در شرایط مناسب دیده و ارزیابی شود.
هوش مصنوعی: پیر این مسأله را گفت و به سوی خانه رفت تا برای مهمان جایی بسازد.
هوش مصنوعی: ماهān (دو نفر از شخصیتها) به سوی درختی بلند رفتند و کمی بالاتر از زمین، کمند (رشتهای برای گرفتن یا مهار کردن) را برداشته و به بالا کشیدند.
هوش مصنوعی: بهرام بر تخت بلندی نشسته است و در زیر پای او همه شخصیتهای کوتاهقد و پستمقام به شمار میآیند.
هوش مصنوعی: در آن خانه، به قدری خوشبو و معطر شده بود که مانند بادی که از سمت شمال میوزد، فضایش را پر کرده بود.
رقاق یعنی نوعی نان نازک، گرده نوعی نان که در خمیر آن کره یا روغن زده باشند
مصرع دوم: آب خنک کوزهای که در معرض باد و نسیم شَمال بودهاست.
چون زمانی بر آن تخت ساخته و آراسته به سبک رومی و پرداخته به فرش و حریر چینی، استراحت کرد.
هوش مصنوعی: شاخ درختانی مانند صندل و شمامه و کافور، او را از دلش رنج و اندوه عشق دور کرد.
هوش مصنوعی: به باغ تکیه زده و به تماشای زیباییهای آن نشسته بود. ناگهان از دور، شمعی که بیست میتابید، نظرش را جلب کرد.
هوش مصنوعی: زنهای جوان و عروسها شمعهایی در دست دارند و این نشان از خوشحالی و جشن دارد. در این مراسم، شاهی که تازه به تخت نشسته، به عشق و زیبایی عروسها توجه دارد.
خصلبُرده یعنی شبیه و خصلتمام برده یعنی کاملا شبیه و مانند.
هوش مصنوعی: هر یک از این هفده سلطان، زینتی متفاوت به خود داده و خود را مانند گل و شکر زیبا کردهاند.
هوش مصنوعی: وقتی به جلوی باغ رسیدند، شمعها در دست داشتند و خودشان مانند چراغی نورانی بودند.
هوش مصنوعی: در مقابل، بساطی با شکوه و سلطنتی برپا کردند و آن را گشودند.
هوش مصنوعی: تعداد شمعها روی بساط زیاد شد و نور و روشنی را بیشتر کرد، و در چنین فضایی، شادی و نشاط در میان حاضران بیشتر شد.
هوش مصنوعی: آن دختر زیبایی که پیشوای آنان بود، دروازهبان تاج و زیورهای آنها است.
نشاند بر دست: نزدیک خود نشاند.
مصرع دوم: با آواز زیبایشان مرغ (خوشخوان و بلبل) را به زیر آوردند.
هوش مصنوعی: آواز آنها طوری بود که انسان را فریب میداد؛ آوازهایی که هم از جانب یاورانشان (ماهانیها) بود و هم از طرف خود ماه (نشاندهندهی زیبایی و آرامش).
هوش مصنوعی: زنان در حال رقصیدن هستند و به مدد ساز و ضرب، دست به کار خانهسازی میزنند.
هوش مصنوعی: باد به وزیدن درآمد و دستان را به همراه خود باز کرد، همانطور که نازکی و لطافت پستانها نمایان میشود.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه اقلیم پنجم به خاطر غم ترنج (پیشرفت و زیبایی) که از دست رفته است، در حسرت و اندوه به سر میبرد و دلش پر از ناراحتی و افسوس است. این ترنج به گونهای است که درخشش و زیبایی ماهان (زیباییهایی که با دوری از صندلها و عطرها نمایان میشود) را تحت تأثیر قرار داده است.
هوش مصنوعی: بهرام تلاش کرد تا به هر طریقی که ممکن است، چارهای برای مشکل خود پیدا کند و از آن درخت دور شود.
هوش مصنوعی: اگر انسان به لطف و زیباییهای آنگونه حور، که مخلوقاتی با ویژگیهای خاص هستند، رو به رو شود، بیتردید در اثر آن زیباییها و جذابیتهای والایشان، او را به بهشت خواهد کشانید.
هوش مصنوعی: پیر با تجربه به یاد آورد که باید زنجیری بر افکار آزاد و بیتاب نهد، تا آنها را کنترل کند.
هوش مصنوعی: آن دختران زیبا همچنان در آن بازی سرگرم بودند و تماشاگران را با تردستی و شعبدهسازی شیفته میکردند.
هوش مصنوعی: چون زمانی نشاط و خوشحالی ظاهر شد، سفرهای آماده کردند و غذا گذاشتند.
هوش مصنوعی: خوراکهایی که بویی خوش و دلپذیر دارند و به هیچ آتش و آب نرسیدهاند، و با عطرهایی مانند مشک، عود و گلاب معطر شدهاند.
زیربا یعنی آش زیره و ناربا یعنی آش انار. یعنی هم آش شیرین و هم آش ترش بر خوان بود.
هوش مصنوعی: برهای که شجاعت و سرحالیاش مانند شیر است و از نژاد بلغار است، مانند ماهی تازه و خوشمزه، خوشپر و نازپرورده است.
هوش مصنوعی: گردههای سفید حور به مانند کافور نرم و لطیف است و همانطور که پشت و سینهٔ حور زیبا است، این گردهها نیز نرم و نازک هستند.
صحن: سینی.
طیب: ادویههای معطر مانند زعفران و دارچین و ...
هوش مصنوعی: چون چنین غذایی نوش جان کردند، دیگر برای آنها خوان و مهمانی وجود ندارد! بلکه همه چیز را به جهانی از خوشی و لذت منتقل کردند.
بهنازنینی: از سر ناز. یعنی آن زیبارو که سرور و شاه بقیه زیبارویان بود به دیگران گفت.
هوش مصنوعی: بوی عود (نوعی خوشبوکننده) به مشامم میرسد که از صندل خام (چوب خوشبو) نشأت میگیرد؛ به سمت عود خوشبویی که بر روی صندلی است، بروید و خرامان (با ناز) پرواز کنید.
هوش مصنوعی: بویی از عود (چوب خوشبو) بر روی او است که به عطر صندل (چوب خوشبو و معطر) آغشته است و او عودی را بر دوش دارد که به صندل مربوط میشود.
هوش مصنوعی: شب مانند خوشبوترین عود و چوب صندل زرد است و بوی عود ما را به عطر صندلش آراسته میکند.
هوش مصنوعی: مغز ما از چیزهای خوشبو و خوشمعنا بهرهمند است و چیزی هم که خوشی و خوبی به دنبال دارد، از همان چیزهای خوشبو و خوشمعنا ناشی میشود.
مثل اینکه آشنانفسی اینجاست ...
زیر خوانش یعنی: به او بگو که از آن جایگاه پایین بیاید.
هوش مصنوعی: اگر مهمان نیاید، بگو که سفره همچنان چیده است، زیرا محبت آن مهربان فراتر از این است.
یعنی به سفره دست نمیزند مگر آنکه مهمانش بیاید. (شاید در اینجا «نگشاید» درست باشد)
مصرع دوم: خواننهاده و سفرهانداخته اورا معطل مکن و منتظر مگذار.
آن نازنین سوی درخت رفت و به دهان تنگ و کوچکش بسیار تمنا و تعارف کرد. (فراخ: فراوان)
هوش مصنوعی: بلبل مانند او را سلام کرد و از درختش مانند گل پایین آمد.
جایِ کش یا جای گش: جای خوش و خرّم. یعنی ماهان تا آنجای خرم را دیدهبود خود آماده رفتن شده بود و برای آن رقص خود را آماده کرده بود
هوش مصنوعی: به دنبال آن میانجی چابک و چالاک رفت و گفت که در کار خود به میانجیگری نیاز دارد.
از آن شور و حرارت جوانی که در سرش افتاد پند پیر را فراموش کرد.
هوش مصنوعی: زمانی که جوانی شور و هیجان در دل دارد، آیا میتواند نصیحتها و پندهای بزرگترها را به خاطر بسپارد؟
هوش مصنوعی: عشق به خاطر زیبایی و محبوبیت ماهان (دختران زیبا) از راه رفتن آنها شرمنده شد و خود را پنهان کرد، گویی ماهان به مهمانی ماه میروند و عشق از حضور آنها احساس خجالت میکند.
هوش مصنوعی: ماه که به زیبایی دختران (ماهانیان) نگاه کرد، به احترام آنان سجده کرد، مانند اینکه تخت شاهان را به زمین گذاشتهاند.
هوش مصنوعی: بهرام در مهمانی، خود را با تزئینات خاصی در مجلس نشاند و به نوعی جلوهای از زیبایی و خوشبوئی را با شکر و گلاب به نمایش گذاشت.
هوش مصنوعی: بهرام با دختر پادشاه در خوردن غذا هماهنگ بود و این در واقع شرط و قانون مهمانی است.
هوش مصنوعی: بهرام به خاطر دوستی و صداقت خود، همیشه لقمههای ویژهای برای او (دختر پادشاه) میفرستاده است.
هوش مصنوعی: وقتی که آنان از خوردن و آشامیدن فارغ شدند، قوت و غذای جانشان به مانند سنگ یاقوت درخشان و ارزشمند شد.
هوش مصنوعی: چند جام شراب که نوشیدند، شرم آنها به طور کامل از بین رفت و دیگر در میانهٔ میخواری خبری از خودداری و حیا نبود.
هوش مصنوعی: از سر مستی، پردهٔ شرم و حیا پاره شد و بر چهرهٔ گلی (که به زیبایی و درخشانی ماه میماند) که ناشی از گرمی عشق و محبت است، نمایان شد.
هوش مصنوعی: بهرام در حالی که مست و سرمست شده، بازی را میبیند که همچون گلهای شکوفهزده در بهار زیبا و دلفریب است، و او را به یاد زیباییهای هزار نگار میاندازد.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه با ظاهری نرم و نازک مانند لور (نوعی پنیر نرم) زیبا و دلپذیر است و او از شیرینی و لطافت چرب و شیرینتر از شکر و شیر است.
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند سیبی دلانگیز است که در میان گلاب و قند قرار دارد. این تصویر نشاندهندهٔ زیبایی و جذابیت اوست.
هوش مصنوعی: بدن همچون جیوهای است که اگر آن را در دست بگیری، به خاطر نرمی و لطافتش از میان انگشتان خارج میشود.
در بغل مانند گل باغ، تازه و لطیف و خوشعطر بود و در آغوش همچون شمع و چراغ، گرم و سوزان.
هوش مصنوعی: زیبایی و زیبندهگی ماه شب چهارده بر او نازل شده و هزاران عشق و محبت مانند نور ماه بر او منتشر شده است.
هوش مصنوعی: زمانی که بهرام به صورت او نگاه میکند، چهرهاش مانند قند شیرین و حالت چشمانش همچون زنبور عسل مست و شگفتانگیز است.
هوش مصنوعی: اندازهای که ماه، در اثر زیبایی و شگفتی ماه چهره (دختر زیبای داستان) به دور خود پیچید، او هم از شرم و حیا سرش را به زیر انداخت.
هوش مصنوعی: در توصیف زیبایی دختر چین، از گل صد برگی و سرو نقرهای یاد میشود، که هر دو نمادهای زیبایی و دلربایی هستند.
هوش مصنوعی: بهرام لب خود را بر روی چشمهٔ خوشگوار گذاشت و مهر یاقوت را بر روی عقیق قرار داد.
هوش مصنوعی: در آن نور، چشمان زیبا و دلربا مانند چشمهای از شیرینی و لطافت به نظر میرسیدند و نگاه دلپذیری به چهرهی زیبا داشتند.
هوش مصنوعی: به بهرام عفریتی را نشان میدهد که از سر تا پا بنا به غضب و خشم خداوند آفریده شده است.
هوش مصنوعی: این بیت به موجودی افسانهای اشاره دارد که به صورت ترکیبی از حیوانات توصیف شده است؛ به طوری که دندانهایش شبیه به دندانهای گراز است و هیچ کس نمیتواند همچون او را که به اژدها شباهت دارد، ببیند. این توصیف نشاندهندهٔ ترس و قدرت این موجود است.
هوش مصنوعی: از اژدها، که نماد شیطانی و نیروهای منفی است، گذشتهایم که هراسی عظیم از زمین تا آسمان دارد و دهانش خیلی بزرگ و ترسناک است.
هوش مصنوعی: دستهای باریک و نازک را به خدا پناه میبرم، مانند کمانی که بهسوی هدف کشیده میشود.
هوش مصنوعی: پشت قوس مانند خرچنگی است که بوی نامناسبش به اندازهٔ هزار فرسنگ دورتر میرسد.
هوش مصنوعی: بینی به اندازهٔ کورهٔ آتشپزها بزرگ و دهنی مثل دهن رنگرزها دارد.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه با لبانی مانند دهان نهنگ که گشوده است، به شکلی استقبال میکند که مهمان را با عشق و محبت در آغوش میگیرد و به او نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه با ظاهری آشکار و پنهان، بر سر و صورت بهرام بوسه میزد و این جمله را بیان میکرد.
هوش مصنوعی: ای کسی که سر تو در چنگ من افتاده، و آن کسی که دندان من را گاز گرفته، مواظب باش.
هوش مصنوعی: تو به من چنگ زدی و دندان هم زدند، تا اینکه لب و چانهام را ببوسی.
هوش مصنوعی: چنگ و دندان (نزدیک شدن و دلبستگی) تو به من مانند تیغ و تیر است، در حالی که چنگ و دندان اینگونه نیستند و به این شکل عمل نمیکنند.
هوش مصنوعی: سوال میکند که آن زمان که بسیار مشتاق بودی، چه چیزی باعث این اشتیاق شد؟ و حالا چرا اشتیاقت کاهش یافته است؟
هوش مصنوعی: لب تو همان لب است و فقط بوسه بخواه، رخ تو همان رخ زیباست و به چهرهات مانند ماه نگاه نکن.
سیکی (خوانده میشود سهیکی) شرابی است که به سبب جوشش دوسوم آن تبخیر شده باشد.
هوش مصنوعی: در جایی که شحنه (پلیس) وجود دارد، به اجاره گرفتن خانه در کوچهای که دزد هم در آنجا باشد، عاقلانه نیست، حتی اگر کرایهٔ آن خانه کم باشد.
هوش مصنوعی: تو به گونهای هستی که به نظر میرسد میتوانم آنچه را که شایستهٔ توست، انجام دهم.
هوش مصنوعی: اگر نتوانم به گونهای رفتار کنم که شایستهٔ تو باشد، پس همانطور میشوم که از ابتدا دیدهای.
هوش مصنوعی: هر لحظه بر سر آن آشوب و بلوا میافزود و با کلمات تند و آتشین به دیگران حملهور میشد.
هوش مصنوعی: چون ماهان (زنان که در اینجا به ماه تشبیه شدهاند) بیچاره و غمگین شدهاند، میبینند که مردان (بهخصوص به عنوان اژدها) تغییراتی کرده و به موجودات خطرناک تبدیل شدهاند.
هوش مصنوعی: بدن گراز بهسان نقرهای (سیمساقی شده) و چشمش به شکل چشمی گاو است و همچنین به دم گاو نیز تغییر یافته است.
هوش مصنوعی: زیر آن اژدها که مثل قیر تاریک و سیاه است، آب به شدت جذب میشد و به معنای واقعی این وضعیت را بازگو میکند.
هوش مصنوعی: چون زن زهره، نعرهزنان در حال زایمان، گویی که بچهاش از نافش به پایین افتاده است.
هوش مصنوعی: آن گراز سیاه، مانند دیو سفید، از شدت بوسهای که برمیزد، شعلهای از آتش به وجود میآورد.
هوش مصنوعی: هنگامی که نور صبح جوانه زد، صدای پرندگان به گوش رسید و دیو (نماد شر) فرار کرد.
هوش مصنوعی: تاریکی و ظلمت از دنیا برطرف شد و اندیشههای بیاساس و خیالات باطل از دلها و ذهنها زائل گردید.
هوش مصنوعی: همهٔ جواهرات و چیزهای قیمتی که به زیبایی درخشان بودند، از بین رفتند و هیچکس در آن مکان باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: ماههای درخشان بر در کاخ افتادهاند و منتظرند تا روز وسیع و روشن فرابرسد.
هوش مصنوعی: هنگامی که روز تابناک مثل گل ریحان ظاهر شد، بار دیگر عقل و هوش انسان هوشیار میشود.
هوش مصنوعی: از سر تحیر، چشمانش را گشود و به جایی زشت و هولناک که مانند دوزخ میدرخشید، نگریست، در حالی که انتظار بهشتی زیبا را داشت.
هوش مصنوعی: چند ناله و ضجه از خاک مانده، در حالی که در چشم او، بخشی از خیال یا تصور شده است.
هوش مصنوعی: این ساختمان که اصل و بنیادش ساختهٔ خیال است، به خاطر زیبایی و شگفتیاش به سوی او توجه جلب کرده است.
هوش مصنوعی: باغ را با توجه به وضعیتش، مانند جایی پر از خار و بیثبات میبیند و این نشان میدهد که درختان و گیاهان آنجا در حالت ضعیف و بیمقداری قرار دارند.
هوش مصنوعی: سرو و شمشادها به جای زیبایی و نشاط، فقط خرما و خارهای بیفایده را نشان میدهند و میوهها هم به شکل مور صِرف و میوهدانی پر از مارهای زیانآور هستند.
هوش مصنوعی: سینهٔ مرغ و پشت بزغاله نشانههایی از مردهها و موجودات مردهای هستند که در اینجا به مدت ده سال ماندهاند. این عبارت به نوعی به زوال و فساد موجودات اشاره دارد.
هوش مصنوعی: آلات موسیقی مانند نای، چنگ و رباب، از استخوانهای حیوانات و مردگان ساخته شدهاند و به همین دلیل به نسلهای گذشته و دنیای مردگان مرتبط هستند.
هوش مصنوعی: تختهای مزین به جواهر که با چرمهای دباغی شده آغشته به بو و رنگ خاصی فرش شدهاند.
هوش مصنوعی: حوضهایی که مانند آب، صاف و زلال بودند، در میان چشمها و دلهای پر از ناراحتی و اندوه وجود دارند که از آنها آب کثیف و گندیده جاری میشود.
هوش مصنوعی: آنچه را که او (بهرام) نوشیده بود و حالا باقی مانده است، و همچنین آن مقداری که از نوشیدنی که ساقی ریخته است باقی مانده است.
هوش مصنوعی: در این بیت به این موضوع اشاره میشود که هیچچیزی از زحمت و دردِ ناشی از مشکلات زندگی به راحتی و بدون تلاش به دست نمیآید. همه چیز نیاز به پالایش و درمان زخمها و رنجها دارد تا به راحتی برسیم.
هوش مصنوعی: آنچه خوشبو و لذتبخش است (مانند ریحان و راح) در واقع چیزی بیارزش و پست (مانند فضولات) به حساب میآید.
هوش مصنوعی: ماهان، یعنی ماه، در کار خود ناتوان شده و از خود شرمنده است و به درگاه خداوند دعا و استغفار میکند.
هوش مصنوعی: این بیت به رابطه میان دو نی اشاره دارد؛ نی اول نشاندهندهٔ حالتی گذرا و ناپایدار است که در مسیر حرکت میکند، در حالی که نی دوم به ثبات و پایداری اشاره دارد. به طور کلی، آنچه در گذر است و آنچه ثابت میماند را مقایسه میکند.
هوش مصنوعی: بهرام به خودش میگوید که واقعاً عجیب است که این نوع ارتباط و این گونه تدبیر وجود دارد.
هوش مصنوعی: دیشب شاهد یک باغ سرسبز و زیبا بودم، اما امروز با صحنهای از درد و رنج مواجه شدم.
هوش مصنوعی: زیبایی و شادی که در زندگی به دست میآوریم (گل) چه ارزشی دارد در مقابل دشواریها و رنجها (خار)؟ حاصل زندگی (باغ روزگار) در واقع چه بوده است؟
هوش مصنوعی: ما چیزهایی که داریم، در واقع در پوشش یا نقابی از ویژگیهای خطرناک و پیچیده مانند اژدها پنهان است و این موضوع را نمیدانیم.
هوش مصنوعی: اگر پردهٔ راز را کنار بزنند، متوجه میشویم که نادانها در عشق با چه چیزهایی میبازند.
هوش مصنوعی: عددهایی که به شکل رومی و چینی نوشته شدهاند، ظاهری زشت و ناخوانا پیدا کردهاند.
هوش مصنوعی: پوستی که برای پوشاندن سر خون راح (مقصود از خون راح یعنی خون پاک یا مقدس) به کار رفته، از درون مستراح بیرون کشیده شده است. این تصویر به نوعی بیانگر ناپاکی یا زشتی است، زیرا نشان میدهد چیزی نیکو (خون راح) به دست چیزی ناپاک (مستراح) آغشته شده است.
هوش مصنوعی: اگر کسی پوست گلخنی را از گرمابه بردارد (به نمایش بگذارد)، هیچکس به آن علاقهای نخواهد داشت.
سله: زنبیل و سبدی که در آن میوهها مانند انگور گذارند و بر سر حمل کنند یا در آن ماکیان گذراند. در اینجا منظور سبدی است که مارگیران مار در آن کنند.
ای بسا آدمهایی که زیرک نبودند اما از نیکبختی، گره عود و نافه مشک یافتند. (خریطه نوعی کیسه بوده است)
هوش مصنوعی: زمانی که ماهان (ماهها) از چنگال بدخواهان نجات یافتند، من نیز از داستان ماهان آزاد شدم.
هوش مصنوعی: بهرام تصمیم گرفت کارهای نیک انجام دهد و برای جبران گذشتهاش، توبه کرد و نذرهایی را قبول کرد.
هوش مصنوعی: از دل پاک او به سوی خدا فرار کرد و در حینی که میرفت، خون از چهرهاش سرازیر بود.
هوش مصنوعی: بهرام به محلی با آب پاک و زلال رسید و خود را شستشو داد و سپس صورتش را به خاک نهاد، که نشان از خضوع و تواضع او دارد.
هوش مصنوعی: بهرام سجده کرد و به خاطر بزرگی و اهمیت این عمل، زمین احساس حقارت کرد و برای نزدیکی به او در حال زاری و التماس قرار گرفت.
هوش مصنوعی: ای کسی که مشکلات را برطرف میکنی، کار مرا حل کن و ای کسی که نقشات نمایندگی و راهنمایی است، راه خود را به من نشان بده.
هوش مصنوعی: تو کاری را که برایم سخت شده، باز میکنی و تنها تو هستی که راه را به من نشان میدهی، نه هیچ کس دیگری.
هوش مصنوعی: هیچکس را جز تو نمیشناسم که بتواند مرا بدون راهنما به سوی مقصد هدایت کند.
هوش مصنوعی: بهرام مدتی در پیشگاه خداوند دعا و ناله کرد و پیشانیاش را بر زمین سجده گذاشت.
هوش مصنوعی: وقتی بهرام سرش را بلند کرد، فردی را در برابر خود دید که هم شکل و هم پیکر او بود.
نیسان: ماه هفتم در تقویم سُریانی تقریبا برابر با اردیبهشت.
هوش مصنوعی: دختر پادشاه از بهرام میپرسد: «ای آقای بزرگ، تو کیستی در حقیقت؟ ارزش تو که گوهر توست چقدر است؟
هوش مصنوعی: داستانگو میگوید که او خضر است، یعنی شخصیتی مقدس و نیکوکار که در باورها به عنوان راهنمایی برای هدایت مردم شناخته میشود و به مناظری روحانی تعلق دارد. او آمده تا دست شخص را بگیرد و به مسیری بهتر راهنماییاش کند.
هوش مصنوعی: نیت خوب تو باعث شده که من به اینجا بیایم و تو را به خانهات برسانم.
هوش مصنوعی: دستت را به من بده و از روی چشمهایت پلکهایت را ببند و سپس آنها را باز کن.
هوش مصنوعی: وقتی ماهان، یعنی آن دختر، سلام خضر را که در افسانهها به عنوان نجاتدهنده شناخته میشود، شنید، در حالتی تشنه بود و به آب زندگانی، که نشانهای از جوانی، حیات و جاودانگی است، چشم دوخت.
هوش مصنوعی: به آرامی دستش را به دست او داد و چشمانش را بست و در همان زمان چشمها را باز کرد.
هوش مصنوعی: بهرام در آن مکان امن و آرام، خود را در حالی میبیند که در ابتدا دیو او را از راه به دور کرده بود.
هوش مصنوعی: باغ را گشود و با سرعت به سمت مصر رفت، زیرا از سرزمین ویران و تخریبشدهای که در آن بود، خارج میشد.
هوش مصنوعی: بهرام دوستانش را مشاهده کرد که همه خاموش و ناراحتاند و به خاطر سوگواری لباسهای مشکی پوشیدهاند.
هوش مصنوعی: بهرام هر آنچه از ابتدا تا انتها مشاهده کرده بود، به دوستانش به طور کامل و دقیق بیان کرد.
هوش مصنوعی: دوستان بهرام که با او دوست شده بودند، متوجه شدند که ازرق (شخصی که برای بهرام اهمیت داشت) به خاطر او کاری انجام داده است.
هوش مصنوعی: بهرام برای اینکه همگی با هم توافق داشته باشند، رنگ آبی را به خود گرفت و لباسی به این رنگ پوشید.
هوش مصنوعی: رنگ آبی (ازرق) بر او (بهرام) نشسته است، مانند اینکه آسمان رنگ روزگار را به خود میگیرد.
هوش مصنوعی: رنگ آبی آسمان (ازرق) آنقدر زیبا و دلنشین است که هیچ پرندهای نتوانسته رنگی خوشتر از آن پیدا کند.
هوش مصنوعی: هر کسی که با رنگ آسمان یکی شود، نور و آثار او نیز مانند آفتاب درخشنده خواهد شد.
هوش مصنوعی: گل آبی (گل ازرق) که حسابش را بکند، از قرص آفتاب حسابی خواهد کرد. در اینجا به نظر میرسد که مقصود از "قرص آفتاب" فراوانی و زیبایی است که از نظر گل آبی به دست میآید.
هوش مصنوعی: هر جا که نور آفتاب باشد، گل ازرق (نوعی گل زیبا) به آن جا توجه و نظر دارد.
هوش مصنوعی: پس طبیعی است که هر گلی که به رنگ آبی است، او را هندو که به پرستش آفتاب مشغول است، صدا میزند.
هوش مصنوعی: وقتی دختر زیبای ماه مانند قصه را گفت، شاه با محبت او را در کنار خود گرفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون بیامد بوعده بر سامند
آن کنیزک سبک زبام بلند
برسن سوی او فرود آمد
گفتی از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
نیست سیماب و آب و هست درو
صفوت آب و گونه سیماب
نه سطرلاب و خوبی و زشتی
[...]
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
[...]
ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بیمثل و شبه و بیهمتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
[...]
الترصیع مع التجنیس
تجنیس تام
تجنیس تاقص
تجنیس الزاید و المزید
تجنیس المرکب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.