گنجور

 
حمیدالدین بلخی

بادِ مرو است یا نسیم سمن

اینکه وقت سحر رسید به من

نافه های نسیم او از دور

کرده مغزم پُر از بخار و بخور

گرچه دردِ سرِ سواری داشت

دامنِ پر گلی بهاری داشت

نامه در پرّ و بیضه در چنگُل

جیب پر مشک و، آستین پر گُل

مرحبا ای نسیم عنبر بال

حزم تو خوشتر از جنوب و شمال

کی رسیدی ز مرو کی رفتی

بر گلی یاسمین دمی رفتی

از پی رغبت خریداران

در تو معلوم طبل عطّاران

با چنین ثروت و چنین هستی

مگر از عقد زلف او جستی

بده ای باد خوش مزاج جوان

خبر رحبه و سر ماجان

زین دو موضع به ما تنسّم کن

چون از این درگذشت پی گم کن

ای خجسته بریدِ بادِ صبا

چه نشان داری از زمین سبا

نکهت باده رزی داری

بوی یارانِ مروزی داری

از فلان کوی و، از فلان دلبر

هیچ آورده ای نشان و خبر

خبری ده از آن که من دانم

که همی نام گفته نتوانم

بر درِ او گذشته به درست

اثرِ خاکِ کوی او بر تو است

به تو زین روی طبع خرسند است

که مرا با تو طرزِ پیوند است

در میان هرچه هست جز تو نه

حاصل هر دو دست جز تو نه

حاصلُ الامر حلّ و عقد تویی

نسیه هر دو دست و نقد تویی

در دلم گرم و، بر لبم سردی

گه همه عطر و، گه همه گردی

از سرِ کوی او چو برخیزی

آتش عشق بر سرم ریزی

چون بر آن روی و موی همرازی

با تو در سازم ار چه غمّازی

اندر آی آخر از در و، روزن

پر کن از مشک خانه و، برزن

به محبّی خبر ز محبوب آر

بوی پیراهنی به یعقوب آر

نی که از بیم خوی خودکامش

باد را راه نیست بر بامش

نگذارد رقیب توسن او

که ببوسد نسیم دامن او

کی رها می کنند خصمانش

که وزد باد بر گریبانش

باد را زآنکه پیک پندارند

روزِ بارش به کوی نگذارند

آخر ای عشق تازه و تویی

گفته زآن نگار برگویی

ای نگاری که زیر چرخ کبود

نبود مثلت و، نخواهد بود

پُرشد از محنت توام رگ و پی

حبّذا ای غم مبارک پی

عشقِ مُلک تو آسمان طلبد

درگذر از کسی که نان طلبد

عاشق ار چیت خواهی و در خور

پس غلام تو ماه زیبد خور

زینت و زیب و فتنه مروی

چرخ را ماه و باغ را سروی

بوسه بر خاک داد(ه) سرو از تو

خوشتر از جنّت است مرو از تو

ماه نو مر تو را سوار سزد

عقد و پروینت گوشوار سزد

مهر تو در نیاید از درِ ما

بارگیرِ تو کی شود خر ما

از تو بر خاک اگر فتد سایه

نور او ماه را دهد مایه

هم نباشد به حُسن در خورِ تو

گر شود آفتاب زیور تو

بار حُسن تو آسمان نکشد

چرخ بارِ تو یک زمان نکشد

ای فلک مرکب عماریی تو

اشک ما کی کشد سماری تو

ای به دولت چو جانِ شیرین تو

خسرو صد هزار شیرین تو

نام خوبیت اگر به کرخ رسد

ناله من ز تو به چرخ رسد

گرچه گردِ جهان بسی گشتم

به قبول تو من کسی گشتم

این شرف مر مرا تمام بود

که مرا بنده تو نام بود

جز به نام تو نیست زندگیَم

حلقه در گوش کن به بندگیَم

بر فزون است هر زمان هوسم

که رسم در پی تو یا نرسم

عشق تو گرچه آتش و آب است

عزّ اسلاف و، فخرِ اعقاب است

روزها بر امید بنشینم

تا خیالِ تو را شبی بینم

ای همه حُسن ها مسخّر تو

کی دود اسب بنده با خر تو

ما که از خیل رند و اوباشیم

از چه رو اهل عشق او باشیم

ما که شنگولیان و رندانیم

زحمت راه و، حشوِ زندانیم

خارِ بستان و وردِ بتکده ایم

در تکاپوی کار بیهوده ایم

در رهِ تو که پُر ز بوالعجبی است

راه و دعویی عشق بی ادبی است

ای گل و سرو و، بوستان از تو

دشمنانند دوستان از تو

نار و، خارند در دل و دیده

از من و، از تو هیچ نادیده

گر بفرمایی و روا داری

در غمت عزِّ من بود خواری

بنشینم چو تابه، بر آتش

ساکن و ثابت و، مسلّم و خوش

من که چوگان تو گشاده زنم

بوسه بر تیغ آب داده زنم

گر ز آتش مرا بود بستر

بنشینم بر او چو خاکستر

غم چو می راحتِ روان باشد

چون رضای تو در میان باشد

روزگار ار کُشد به تیغ مرا

نیست جان از غمت دریغ مرا

با منت گر بدین سبب کینه است

تیرهای تو را هدف سینه است

من ز پیکانِ تیر تیمارت

آه نکنم ز بیم آزارت

در تعدّی و، در جفاکاری

یار گیتی مباش اگر یاری

مشکن آن خُم که پُر ز باده بود

مفکن او را که اوفتاده بود

من خود از روزگارِ رنگ آمیز

هستم اندر میانِ رستاخیز

دل و دستی است چون دهانِ تو تنگ

چون رُخان تو اشک ها گلرنگ

اشکم از دیده چون بپالاید

همه جامه به خون بیالاید

ای قوی گشته در شکایت من

از تو و از فلک حکایت من

چندازاین جنگ وجورِ هرروزه

از جفاهای چرخ پیروزه

رمقی مانده روح را باقی

اِدر الکأس ایّها السّاقی

تن و جان و دل از چه شد محروم

از تو و از سپهر و از مخدوم

آنکه دولت طرازِ جامه اوست

آنکه دولت طرازِ جامه اوست

صدرِ عالی رضییّ دولت و دین

شرف مُلک پادشاه زمین

آنکه پیش از وجود فایده را

کرم آموخت معنِ زایده را

حاتم طایی ار بماندی حیّ

سایل دست او شدی از حیّ

صاحب ار در ولایتش بودی

مهره و دُرّ کفایتش بودی

آل برمک گرش بدیدندی

خدمت صدرِ او گزیدندی

سرورِ این مقدّمات کرام

که نکو سیرت اند و نیکو نام

سربه سر عاشق وجودِ تواند

که شرم زدگانِ جودِ تواند

کرمشان جمله در وجود آرند

همه از جان تو را سجود آرند

این (صفت ها) و این مناقب توست

ماه در نورِ رای ثاقب توست

مخلص نفس و راحتِ روحی

وقتِ سیلاب کشتی نوحی

در صبوح خرد مصابیحی

در فتوح هنر مفاتیحی

چرخ را با علوت پیوند است

کس نداند که قدرِ تو چند است

دشمنانِ تو گرچه بسیارند

دشمنانِ تو گرچه بسیارند

گرچه در اطلسند و تعبیرند

قالب نفس های تزویرند

ور چه در دار و گیرِ مشغله اند

نقش دیوارهای مزبله اند

کز تو چون درگذشت رونق نیست

در قدح صافی مروّق نیست

ندود در معارجِ تگِ تو

شیر دشمن برابرِ سگِ تو

جمع کرده است از پی آوار

دستِ ادبارشان ثریّاوار

سلک پروین چو درهم افکندند

چون بنات فلک پراکندند

گرچه با پرّ و بال چون مگس اند

در غبارِ مراکبت نرسند

ای سرِ حاسدِ تو از درِ دار

دل و طبع عزیز رنجه مدار

دشمنان را به تیغِ خویش مکُش

دست رنگین مکن به خون شِپُش

کز پی کَیک گام ننهد کس

وز پی پشه دام ننهد کس

ای چو تو در سرای گیتی کم

قُدوه و، قِبله بنی آدم

بودی ار تو نبوده در دهر

شکر روزگار تلخ چو زهر

ای ز تو در نقاب قلابی

حاتم و معن و صاحب و صابی

وز پی بخششِ تو هم معنی

خالد و فضل و جعفر و یحیی

یک دو ماه است کز بدِ گردون

با منت هست حال دیگرگون

با خیالِ مکارمت ننهفت

این شکایت ز تو بخواهم گفت

ای شده روشن از تو در آفاق

مشکلات و مکارم اخلاق

رنج را گرچه من سزاوارم

از تو این ظلم کی روا دارم

چون منی را بدین صفت ماندن

پیل و خر را به یک نسق راندن

من چو بیگانگان ز صولتِ تو

گشته نظّاره گیی دولتِ تو

روزِ من نحس و ناخجسته شده

نظر تو ز من گسسته شده

رو شده لفظ چون جریمه من

گم شده شاه راهِ خیمه من

طبع تو با سباع خو کرده

به هوس ژنده ها رفو کرده

گر به جانم رسد نکایتِ تو

کس ز من نشنود شکایتِ تو

شب من زین حدیث یلدا شد

رشته صبرِ بنده یکتا شد

زآنکه این ریسمان ندارد دیر؟

مانده از رشته قلاده شیر

داشت نتوان ببند و زنجیرم

گر دل از خدمتِ تو بر گیرم

آخر ای آفتاب نورانی

سرّ این حال ها همی دانی

دوستان دشمنند می بینی

در جفای منند می بینی

چون شد امروز حال ها دیگر

من نه چون کشتیَم نه چون لنگر

چون من و هر که هست یکسان شد

از درِ تو گذشتن آسان شد

دوستان بوده اند روزِ نخست

وان که امروز دشمنند ز توست

ای محاسب ترین اهل زمین

دفتر رنج های بنده ببین

جمع وتفریق ومجمل و تفصیل

عقد کن جمله از کثیر و قلیل

یکی از حشو پرسش آن ها

باز دان از «فذلک و منها»

پس بده وجه رایج و، واصل

آنچه بر توست باقی و حاصل

در من این ظنّ مبر که نان طلبم

سگ به از من گر استخوان طلبم

داند این حال عابد و عاصی

کز پی دُرّ کنند غوّاصی

من که سلمانِ مهر جوی توام

من که حسّان مدح گوی توام

ازچه گشتم ترید و نامقبول

همچو عبدالله ابن سلول

زآن بر این گونه گشتی از من سیر

که بر این آستانه ماندم دیر

قوم موسی بر آن صفا و، ولا

دید نورِ کف و نشان عصا

منّ و سلوی چو درکشید دراز

آرزو خواستند سیر و پیاز

قلم از کارها بر آسوده است

عقل ها اندر این بفرسوده است

دیگری یافتی و بگزیدی

گفتنی گفتی و دیدنی دیدی

من ز تو روی هم بتافتمی

صد یک از تو اگر بیافتمی

ای همه آفتاب و بر من میغ

وی همه پرنیان و بر من تیغ

خاص بر من نه بر سبیل عموم

کرده رای تو حکم های سدوم

رو که حقّ های من گزارده شد

یک شبه ماه من چهارده شد

مشک دادن به گنده روی خطاست

گرچه این راه و رسمِ اهل خطاست

خلعتِ مه به اختران دادی

عمل من به دیگران دادی

در کشیدی به رشته دُرّ و شبه

جمع کردی بسان ذنب و غبه

این مَثَل بشنو از منِ ناشاد

کاین مثل را هم از تو دارم یاد

هست اندر میانِ نامه تو

این مَثَل از زبانِ خامه تو