گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۸

 

آنچ در سینه نهان می‌داریدرنیابند چه می‌پنداری
خفته پنداشته‌ای دل‌ها راکه خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دلآن بدیده‌ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روزتا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتریگر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشیگر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانندکو چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۸۱ - و قال ایضآ یمدحه

 

ای بتو مملکت و ملّت را
تازه گشته زنو استظهاری
فخر دین صاحب عادل که بشست
دولت تو اثر هر عاری
از کتاب لطفت گل ورقی
وز لباس عدوت شب تاری
نه چو حلم تو بود کم سخنی
نه چو جود تو بود مکثاری
باد بی یاری لطف نزند
صبحدم مروحۀ گلزاری
ابر بی رخصت دستت ننهد
پای بر کنگرۀ کهساری
زد بدست تو کرم بر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل