گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵

 

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسیای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اندشاهبازان طریقت به مقام مگسی
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتمگفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بودهر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
لمع البرق من الطور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۴

 

به شکرخنده اگر می‌ببرد دل ز کسیمی‌دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی
گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدشگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منمبیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرتگر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۸

 

به شکرخنده اگر می‌ببرد جان ز کسیمی‌دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی
گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدیگه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثارگه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدرتا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۰

 

گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسیچه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی
ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهیخود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سر برودبه ز من در سر این واقعه رفتند بسی
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دستحیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
تا به امروز مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴

 

در دلم بود کزین پس ندهم دل بکسیچکنم باز گرفتار شدم در هوسی
نفس صبح فرو بندد از آه سحرمگر شبی بر سر کوی تو برآرم نفسی
بجهانی شدم از دمدمهٔ کوس رحیلکه کنون راضیم از دور ببانگ جرسی
نیست جز کلک سیه روی مرا همسخنینیست جز آه جگر سوز مرا همنفسی
عاقبت کام دل خویش بگیرم ز لبتگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳

 

از کرم در من بیچاره نظر کن نفسیکه ندارم به جز از لطف تو فریادرسی
روی بنمای، که تا پیش رخت جان بدهمچه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی؟
در سرم نیست به جز دیدن تو سوداییدر دلم نیست، به جز پیش تو مردن هوسی
پیش از آن کز تو مرا جان به لب آید ناگاهنظری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۴۳

 

من ترا دارم و جز لطف توام نیست کسی
در جهانم نبود غیر تو فریاد رسی
نفسی بی تو نیارم زدن، ای جان، گر چه
نکنی یاد من خسته به عمری نفسی
هر کسی راست هوایی و خیالی در سر
من به جز فکر و خیال تو ندارم هوسی
غرقه در بحر غم عشقم و در خون جگر
می رود بی رخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵۹

 

کس ندارم که پیامی برد از من به کسی
چون کنم دسترسم نیست به فریاد رسی
بر کسی شیفته ام باز من خام طمع
که چو من سوخته خرمن یله کرده است بسی
از منش یاد نمی آید و خود می داند
که از او صبر ندارم من مسکین نفسی
هوسی بود که با من به ضرورت می باخت
چند بردارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری