گنجور

 
کمال خجندی
 

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی

تا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی

فرض کردیم که سجاده فکندی بر آب

چون نداری گهر معرفتی کم زخمی

تا نیاری قدم از منزل هستی بیرون

سالها گر بروی راه به جانی نرسی

ای که از دل نفست راست برون می آید

نفس اینست که از خویش ببری

نیست حاجت که بود سد سکندر در پیش

نفسی در میان تو و او مانع و حایل تو بسی

رانده اند از شکرستان سعادت زایتست

که شب و روز هواخواه هوا چون مگسی

حاصل از زهد بجز دردسری نیست کمال

تا که در صومعه مشغول هوا و هوسی