گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرملطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگوکه من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدسکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسانکه فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۳

 

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرمخبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم
می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانمکه من بی‌دل بی یار نه مرد سفرم
خاک من زنده به تأثیر هوای لب توستسازگاری نکند آب و هوای دگرم
وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنمغلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم
پای می‌پیچم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱

 

همه کامیم برآید، چو در آیی ز درمکه مرید توام و نیست مراد دگرم
بر سر من بنهد دست سعادت تاجیاگر آن ساعد و دست تو بسازد کمرم
پیش دل داشته بودم ز صبوری سپریمرهمی ساز، که تیر تو گذشت از سپرم
رشته‌ای نیست نصیحت، که ببندد پایمسوزنی نیست ملامت، که بدوزد نظرم
فال می‌گیرم وزین جا سفری نیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرموه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گلزین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروشگاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنممن از این کوی اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۱

 

بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برم
کی بود باز که چون بخت در آیی ز درم؟
گفتم احوال دل خویش بگویم به کسی
لیکن از بی خبری رفت به عالم خبرم
پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت بسر
بعد از این تا ز فراق تو چه آید به سرم
جان سپر ساخته ام ناوک هجران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳ - گوهرفروش

 

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوزمن بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل میخورم و چشم نظر بازم جامجرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۷

 

آخر ای راحت جان جور تو تا چند برم
وز پی وصل تو خوناب جگر چند خورم
چند بر آتش هجران خودم خواهی سوخت
چاره ای کن که گذشت آب فراقت ز سرم
دست من گیر که در پای فراقم کشتی
به ازین بود به اشفاق تو جانا نظرم
در زبان همه مرد و زن شهر افتادم
تا شد از جرعه ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۳

 

توبه ای کردم و گفتم که دگر می نخورم
تا منم باز دگر نام من و می نبرم
به ستم توبه ی مستحکم من بشکستند
چه قضا بود که ناگاه درآمد به سرم
طمعم بود که از غیب حضوری بخشند
چون بدیدم من مسکین نه سزای حضرم
محشر این است که من هر دم و هر لحظه درو
بل که خود هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۳۶ - و قال ایضاً یمدح سلطان الشّریعهٔ رکن الدّین

 

ای بزرگی که چو من راه مدیحت سپرم
همه بر شارع اقبال بود رهگذرم
مهر و کین تو نهد قاعدۀ کون و فساد
کرد صدباره ازین منهی فکرت خبرم
چون نهد روی بدین گنبد پیروزه نمای
دان که اندیشۀ مدح تو بود راهبرم
سیم در چشم حسود تو فرو شد ، یعنی:
کز شبیخون کف سیم کشت برخذرم
کیست دریا که دهد زحمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۳۷

 

روز وشب از غم عشق تودر اندیشه درم
گرنه از صبر از هجر تو به هرلحظه درم
اشک همچون در و رخسارة چون زر دارم
غیر ازین هست و مرا نیست دگر وجه درم
گرچه در خانه دلگیر فراقم ناگاه
در حریم حرم وصل کشانید درم
مرض عشق ترا صبر دوا می سازم
نو جفا میکنی و من بوفای تو درم
تا ببینم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی