گنجور

 
کمال خجندی

روز و شب از غم عشق تو در اندیشه درم

گرنه از صبر از هجر تو به هر لحظه درم

اشک همچون در و رخساره چون زر دارم

غیر ازین هست و مرا نیست دگر وجه درم

گرچه در خانه دلگیر فراقم ناگاه

در حریم حرم وصل کشانید درم

مرض عشق تو را صبر دوا می‌سازم

نو جفا میکنی و من به وفای تو درم

تا ببینم رخ زیبای تو ناگاه ز دور

من دلخسته کوی تو از آن در گذرم

ای ملک صورت خوب تو چو شد ملک دلم

جان ز دست غم عشقت به سلامت نبرم

دست از عشق تو و پای ز کویت نکشم

اگر اندر ره عشق تو ببرّند سرم

از سر هر دو جهان بگذرم از شادی آن

گر کند چشم نواز لطف دگر یک نظرم

زانکه در خاطر من عشق گرفته ست کمال

هست در خاطر از آن درد و الم بیشترم