گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید

 

ویحک ای پردهٔ پرده‌در در ما نگرانبیش از این پردهٔ ما پیش هر ابله مدران
یا مدر یا چو دریدی چو لئیمان بمدوزیا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران
جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلانآب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران
ماهت ار نور دهد تری آبست درومشک ار بوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۸۰ - در اظهار نیک‌نفسی خود گفته است

 

من توانم که نگویم بد کس در همه عمرنتوانم که نگویند مرا بد دگران
گر جهان جمله به بد گفتن من برخیزندمن و این کنج و به عبرت به جهان در نگران
در بد و نیک جهان دل نتوان بست ازآنکگذرانست بد و نیک جهان گذران
جز نکویی نکنم با همه تا دست رسدکه بر انگشت نپیچند بدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۱

 

ای شه تنگ قبایان مه زرین کمران
سرور کج کلهان خسرو شیرین پسران
مرهم سینه بی کینه آشفته دلان
مردم دیده غمدیده صاحبنظران
تا کی افتم به رهت آه زنان اشک فشان
تا کی آیم به درت نعره زنان جامه دران
گذری کن به سر عاشق مهجور که هست
محنت عاشقی و دولت خوبی گذران
با خیال تو سحر معذرتی می گفتم
کای شده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳ - تو بمان و دگران

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیتو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهندهر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسممحرم ما نبود دیده کوته نظران
دل چون آینه اهل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

 

حلقه بستند سر تربت من نوحه کران

دلبران زهره وشان گل برنان سیم بران

در چمن قافلهٔ لاله و گل رخت گشود

از کجا آمده اند این همه خونین جگران

ایکه در مدرسه جوئی ادب و دانش و ذوق

نخرد باده کس از کارگه شیشه گران

خرد افزود مرا درس حکیمان فرنگ

سینه افروخت مرا صحبت صاحبنظران

بر کش آن نغمه که سرمایه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

هلالی جغتایی » قطعات » قطعهٔ شمارهٔ ۷

 

دوش دیدم که به خواب من مدهوش آمد
مونس جان من آن دلبر خونین‌جگران
چون چراغ نظر افروختم از شمع رخش
گفتم ای چشم و چراغ همه صاحب‌نظران
چه سبب بود که با این همه بیداری من
دیده در خواب شد امشب به جمالت نگران
گفت این دولت بیدار از آن‌ست که تو
بسته‌ای چشم خود امشب ز خیال دگران


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی