گنجور

 
ادیب الممالک فراهانی
 

ایکه گیتی همه جسم است و تواش چون روحی

عالم ملک سفینه است و تو دروی نوحی

بسخن مرهم زخم کبد مجروحی

آیت رحمت آن دادگر سبوحی

عرش دل را ملکی ملک خرد را ملکی

گوهر پاکی و در رشته جان منسلکی

عقل دانا به دبستان تو شاگرد آید

مایه دانش در گنج دلت گرد آید

نامت اندر لب ارباب همم ورد آید

تا گل از خار و زر از معدن گوگرد آید

تو درین خاک چو زر باش و درین باغ چو گل

زده فکرت بفلک پایه و بر دریا پل

شجر خلدی و بستان تو بخت تو بود

عقل در قامت چالاک تو رخت تو بود

مکرمت سایه هنربار درخت تو بود

معرفت شاخ و نسب ریشه سخت تو بود

این درختی است که در باغ صفا خواهد بود

اصل آن ثابت و فرعش به سما خواهد بود

خانه دل را مهر تو متاع است و اثاث

وین متاع آمده بر من ز نیاکان میراث

چه برین چار عناصر چه موالید ثلاث

تو ملاذی و معاذی تو پناهی و غیاث

که جوان مردی و رادیت بگیتی سمراست

آن درختی که هنر برگت و دانش ثمر است

من که افتاده ام اندر صف این بوالهوسان

شاهبازستم و گردیده شکار مگسان

چین اگر نازد بر نافه و مصر ار به لسان

نافه شد ناف دوات و بلسانم بلسان

زکریا نهد از مشکم مرهم بجروح

شده گیسوی مسیح از بلسانم ممسوح

منم آن کوه که بر چرخ ستیغ است مرا

دل چو دریا کف بخشنده چو میغ است مرا

نامه و خامه به از استر و تیغ است مرا

نه ز جانبازی پروانه دریغ است مرا

جان بتن از پی قربان ره دوست نکوست

مغز بادام چو بیرون شود از پوست نکوست

بسکه روزم سیه و بخت کجم خفته بود

درد من پیش تو پوشیده و بنهفته بود

دلم از دست قضا خسته و آشفته بود

لیک عذرم بر فضل تو پذیرفته بود

که مرا چرخ ستم بیشه بهم برشکند

بیخ و بنیاد اساسم ز زمین بر نکند

یکدم ای خواجه بیا درد دلم را بشنو

که درین دیر کهن نیست چنین قصه نو

مزرع عمر مرا آمده هنگام درو

خانه تاراج حوادث شده جانم بگرو

چاره ای کن غم و اندوه و جگر سوز مرا

روشنی ده ز کرم اختر فیروز مرا

بود در خوان من از لخت جگر ما حضری

شاهد شوخی و شمعی و شراب و شکری

بزم عیشی و در آن بزم بت سیمبری

محفلی همچو بهشتی صنمی چون قمری

اندران بزم رخم سرخ و دلم شادان بود

آب در جوی روان گلشنم آبادان بود

جیش سالاری پیدا شد و تاراجم کرد

مفلس و معسر و بی مایه و محتاجم کرد

قرمطی بود و بتر ز ابن ابی الساجم کرد

کلهم برد و ز افلاس بسر تاجم کرد

جانم آزرده دلم سوخته ستخوانم کوفت

خانمانم را از گرد علایق همه روفت

در دلم جز غم و در سینه بجز آه نماند

عیش و شادی را در خلوت من راه نماند

عزت و ثروت و ناز و شرف و جاه نماند

تکیه جز بر کرم و رحمت الله نماند

چشمه خون شد ازین غصه زلال خضرم

کرد طباخ قضا لخت جگر ما حضرم

متوالی شد باران بلا از چپ و راست

رفت سالار و مجاهد پی غارت برخواست

هر کسی از پی قتلم صفی از کین آراست

آسمان با من مسکین دمی از جور نکاست

اینقدر کردی که چون خاک زمین پستم کرد

دل پر از اندوه وز مایه تهی دستم کرد

آن معاشی که سلاطین سلف از شفقه

با مناشیر و فرامین به نیاز و صدقه

داده بودند مرا بهر لباس و نفقه

وکلای خر دادند بگاوان ورقه

دست خون آمد در هفدهمین خصل حریف

نیمه ای قطع شد و نیمه دیگر تنصیف

ربع آن ماند که آنهم بسیه چال افتاد

از کف رند برون شد کف رمال افتاد

زر ما مس شد و آن مس بته غال افتاد

نزد صراف ندانی به چه احوال افتاد

شد چو زیبق بدل بوته که بعد از دم و دود

شعله زرد و کبودش شده بر چرخ کبود

منحصر شد گذرانم بجهان گذران

بمعاشی که ترا بر من حق هاست در آن

پشتم ای خواجه دو تا شد برت از بار گران

نگرانم سوی شکر تو نیم چو دگران

شکر احسان تو از بنده فرامش نشود

شمع فضل تو چراغیست که خامش نشود

مرده بودم تو دگر باره حیاتم دادی

وز طلسم غم و اندوه نجاتم دادی

جام آب خضر اندر ظلماتم دادی

قدر دانستی و حلوای براتم دادی

کشتی فضل توام داد ازین لجه عبور

طعمه حلوا شد و رختم کفن اهل قبور

گور بندی را پابست و گرفتار شدم

تا که در گور کنی همسر کفتار شدم

مرد گفتار بدم در پی رفتار شدم

ناپسندیده به رفتار و بگفتار شدم

خوانده از لوح خرد آیت الهیکم را

پست کردم بطمع مرده خوران قم را

اینک آن وجه براتی است که نه مه زین قبل

اعتصام من بربست بدامان تو حبل

تا برون تاخت سمند کرمت از اصطبل

وز پی یاری این بنده نوازیدی طبل

آختی بهر هوا خواهی من خنجر و کارد

گاه با محتشم السلطنه گه با مرناد

خایه مالیدی مر محتشم السلطنه را

سیر کردی ز کرم صد شکم گرسنه را

منع فرمودی از خوردن خونم کنه را

مهربان کردی دزدان سر گردنه را

تا ز بیمت همگی ترک رذالت کردند

نیمه قطع و دگر نیمه حوالت کردند

نصف باقی را بر شرق نوشتند چکش

بملک زاده فرستاد ز گردون ملکش

گفتم امروز دگر کنده شده از جا کلکش

غافل از آنک نخواهد رسد آهو بتکش

رفته در منطقه جدی و در ایوان جدی

شده جائی که در آنجا عرب اندازد نی

اختر از چاه برون آمد و در چاله فتاد

حاجت طفل چهل ساله بگوساله فتاد

گرد ماه کرم از ابر طمع هاله فتاد

نعش بی بی بکف سوسن غساله فتاد

نیم باقی را فرزند ملک بلع نمود

از زمین ریشه امید مرا قلع نمود

بارها گفتمش این نکته بعجز و الحاح

گر همی جوئی قدر و شرف و فوز و فلاح

ابدا خوردن این وجه ترا نیست صلاح

این نه مال ملکستی که بود بر تو مباح

صدقاتست و زکات است و بما وقفست این

محفل عیش نه ویرانه بی سقف است این

این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کرد

وجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد

کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کرد

بسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد

آرزوئی به دل خسته بجز مرگ نماند

چوب خشک است درختی که در او برگ نماند

شمر از دست حسین تو بفریاد آید

دجله خشک از طمعش در صف بغداد آید

آنچه بربنده از آن حرص خدا داد آید

چون بیاد آرم چنگیز مرا یاد آید

آنچه او کرد بمن لشکر چنگیز نکرد

خیل افغان ز سپاه ستم انگیز نکرد