گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۰

 

خبر از عیش ندارد که ندارد یاریدل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کردتا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرمتو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمد و غم‌های دگر پاک ببردسوزنی باید کز پای برآرد خاری
می حرام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۱

 

ای دلم بسته ز زلف سیهت زنارینافهٔ مشک تتار از سر زلفت تاری
خط مشکین تو از غالیه بر صفحهٔ ماهگرد آن نقطهٔ موهوم کشد پرگاری
بر گل عارضت آن خال سیاه افتادستهمچو زنگی بچه‌ئی بر طرف گلزاری
گر کسی برخورد از لعل لبت اولی منور دل از دست رود در سر زلفت باری
کار زلف سیهت گر بدلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۵۵

 

ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاریعمر تو موسم کار است و جهان بازاری
اندر آن روز که کردار نکو سود کندنکند فایده گر خرج کنی گفتاری
همچو بلبل که بر افراز گلی بنشیندچند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری
ظاهر آن است که بی‌زاد و تهی دست رودگر ازین مزرعه کس پر نکند انباری
زر طاعت زن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱

 

ای ز بازار جهان حاصل تو گفتاری
عمر تو موسم کارست و جهان بازاری
اندرآن روز که کردار نکو سود کند
نکند فایده گر خرج کنی گفتاری
همچو بلبل که برافراز گلی بنشیند
چند گفتی سخن و هیچ نکردی کاری
ظاهر آنست که بی زاد و تهی دست رود
گر ازین مزرعه کس پر نکند انباری
زر طاعت زن و اخلاص عیار آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸

 

من به غیر از تو کسی یار نگیرم، آریهمت آن است که الا تو نگیرد یاری
ای سر زلف قمرپوش عجب طراریعقربی، میرشبی، بلعجبی، جراری
دوش یک نکته ز بوی تو حکایت کردمتا صبا مهر کند خانهٔ هر عطاری
طبلهٔ مشک تتاری همه آتش گیردگر تو بر باد دهی زان خم گیسو تاری
هم از آن موی سیه مایهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۴

 

در خرابات مجو همچو من میخواری
که به عمری نتوان یافت چنین خماری
کار سودازدگان عاشقی و میخواریست
هر کسی در پی کاری و سر بازاری
دل ما بود امینی و امانت عشقش
آن امانت به امینی بسپارند آری
عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی
خونبها می دهمش از لب خود هر باری
کفر او رونق ایمان مسلمانان است
بسته ام از سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۷۵

 

هر کجا تازه بخندید گل رخساری
بر رخم بشکفد از خون جگر گلزاری
عشق بازی به جهان کار چو من بی کاریست
که جزین کار ندانم من ومشکل کاری
بر دل از عشق حرج نیست که نادر یابی
آب بی تیرگی و آینه بی زنگاری
گر تنی داری جانیت بباید ناچار
ور دلی داری نگزیردت از دلداری
اندرین واقعه تنها نه منم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی