گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارشگل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشندخواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جای آن است که خون موج زند در دل لعلزین تغابن که خزف می‌شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبوداین همه قول و غزل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶

 

سرو را پای به گل می‌رود از رفتارشواب شیرین ز عقیق لب شکر بارش
راهب دیر که خورشید پرستش خوانندنیست جز حلقهٔ گیسوی بتم ز نارش
هر کرا عقل درین راه مربی باشدلاجرم در حرم عشق نباشد بارش
قرص خورشید ز روی تو به جائی ماندورنه هر روز کجا گرم شود بازارش
سر زلف تو ندانم چه سیه کاری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷۱

 

بس که آمیخته ناز بود رفتارش
باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش
گو بیا سیر رخ و زلف و بنا گوشش کن
هرکه دین و دل و طاقت نبود درکارش
می کند نامه سربسته لب قاصد را
نقل پیغام ز لعل لب شکربارش
شبنم از لاله و گل نعل در آتش دارد
که نظر آب دهد چون عرق از رخسارش
سپر هاله ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷۲

 

عندلیبی که به دل هست ز غیرت خارش
نفس صبح قیامت دمد از منقارش
از بهار چمن افروز چه گل خواهد چید؟
می پرستی که نباشد به گرو دستارش
دست از پرورش شاخ امل کوته دار
کاین نهالی است که باشد گره دل بارش
گلشنی راکه بود دیده گلچین در پی
مژه برهم نزند خار سر دیوارش
حاصل نعمت دنیا همه زرق است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷۳

 

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش
آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش
نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین
که ز موی کمر خویش بود زنارش
نفسی کز جگر سوخته بیرون آید
تادم صبح جزا گرم بود بازارش
لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد
محملی نیست که لیلی نبود دربارش
به که از کوی خرابات نیاید بیرون
هرکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۲

 

گردش جام که زد صنع ازل پرگارش
سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش
سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدر
سایه بر بام فلک می فکند دیوارش
نیست وجه من مخمور جز این دلق کهن
وای من گر نستاند به گرو خمارش
بنده پیر مغانم که در اطوار سلوک
کار ما یافت گشاد از گره زنارش
خیر مستان طلبد هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قطعات » شمارهٔ ۲۵

 

هیچ سودی نکند تربیت ناقابل
گر چه برتر نهی از خلق جهان مقدارش
سبز و خرم نشود از نم باران هرگز
خار خشکی که نشانی به سر دیوارش


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۵۷

 

گر چه جان می‌دهم از آرزوی دیدارشجان نو داد به من صورت معنی‌دارش
بنگر آن دایرهٔ روی و برو نقطهٔ خالدست تقدیر به صد لطف زده پرگارش
بوستانی‌ست که قدر شکر و گل بشکستناردان لب و رخسارهٔ چون گلنارش
ملک خسرو برود در هوس بندگیشآب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش
نقد جان رفت درین کار خریدارش رابرو ای حسن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۶

 

گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش
جان نو داد بمن صورت معنی دارش
بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال
دست تقدیر بصد لطف زده پرگارش
بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست
ناردان لب و رخساره چون گلنارش
ملک خسرو برود در هوس بندگیش
آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش
نقد جان رفت درین کار خریدارش را
برو ای حسن و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱

 

چون صبا شانه زند طرهٔ عنبربارشدل یک جمع پریشان شود از هر تارش
عشق گوید که به یاد خم مشکین مویشعقل گوید که مرو بر دم پیچان مارش
صف شکافی که چنین چشم خمارین داردچشم امید مدار از مژهٔ خون خوارش
سر زلفی که به یک جو نخرد یوسف راای بسا سر که شود خاک سر بازارش
آن که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی