گنجور

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۷

 

گر نخواهم که به فرمان دل آرم جان را

به که با خویش گذارم دل نافرمان را

شاد از اینم که به او زخم دگر تا نزند

نتواند که بر آرد ز دلم پیکان را

من از این دست که دارم به گریبان پیداست

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲

 

روز آن را که سیه گشت ز چشم سیهت

روشنی نیست جز از پرتو روی چو مهت

ز یکی جان بستاند به یکی جان بخشد

جان من این چه اثرهاست که دارد نگهت؟

عجبی نیست اگر صید حرم را ز حرم

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱

 

چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟

هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است

نخل آرد رطب اما چو قدت موزون نیست

قد موزون تو سرویست که بارش رطب است

تا چه ملت بگزینیم و چه آئین که پدید

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶

 

تا زهر صید نه در دام تو غوغایی هست

میتوان گفت که خوش تر زچمن جایی هست

گر چه خواهند از او داد من، اما نتوان

بی سبب کشته شد امروز که فردایی هست

با وجودم به دلی غم نه و تا من هستم

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

آن چه شمعی است فروزنده رخ یار من است

آن چه روشن نه از آن شمع شب تار من است

آن چه ناز تو فزون می‌کند و رحم تو کم

اثر صبر کم و نالهٔ بسیار من است

آن چه از کار کسان عقده گشاید لب توست

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲

 

روشن از شعلهٔ دل عارض جانانهٔ ماست

شمع را روشنی از آتش پروانهٔ ماست

حاجتی نیست که پرسی ز کسی در همه شهر

خانه‌ای را که ندانی تو همین خانهٔ ماست

عاقلی گر نبود شیوهٔ طفلان چه عجب

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵

 

امشب آن شمع شب‌افروز به کاشانهٔ کیست

روشن از ماه جهان‌تاب رخش خانهٔ کیست

آنکه ز افسانهٔ من دوش نمی‌رفت به خواب

امشبش دیده به خواب خوش از افسانهٔ کیست

زلف و خالی همه دین و دل خلقی بربود

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

اشک من مانع آه سحری نیست که نیست

ورنه آه سحری را اثری نیست که نیست

خبر این است که کس نیست ز خود بیخبران

ورنه در بی خبریها خبری نیست که نیست

مست آن شد که لب از باده ی مستانه نیست

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶

 

آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوست

دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست

مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا

آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست

چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲

 

میل رفتن گر از آن گوشهٔ بامم باشد

لذت سنگ جفای تو حرامم باشد

کشتنی باشد و خون ریختنی تا امروز

دل خود کام ترا میل کدامم باشد

خوش بود وصل تو بی مدعی ای ماه تمام

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳

 

دل که او بیخبر از روز سیاهش باشد

گو سر زلف سیاه تو گواهش باشد

رسم انصاف در اقلیم نکوئی نبود

خاصه بیدادگری همچو تو شاهش باشد

شب آن کز مه رخسار تو روشن چه عجب

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸

 

تا زحال دل من دلبر من غافل بود

آنچه کام من و دل بود از او حاصل بود

رست جان از تن و صد شکر که زایل گردید

آنچه یک چند میان من و او حایل بود

تا نه جان بود فدای تو از این بودم شرم

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰

 

دل اگر از غم او کار مرا مشکل کرد

آنچه با من غم او کرد غمش با دل کرد

دید گردون که هلاک از ستم او نشدیم

دل بی رحم بتان را به جفا مایل کرد

ز آب چشم آنچه کشد مردمک دیده سزاست

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

هر کجا کو به چنین خط و چنان خال رود

چه عجب گر دل خلیقش به دنبال رود

همه اطفال روند از پی دیوانه مگر

دل دیوانهٔ من کز پی اطفال رود

با همه سنگ جفای تو ز بامت هر گه

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷

 

با دل آگه شدم آن شوخ ستمکاره چه کرد

از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد

رحمی آمد به دلش عاقبت از گریهٔ من

قطرهٔ آب ببینید که با خاره چه کرد

کرده دورم ز برت با همه ثابت‌قدمی

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰

 

هیچگه با من محنت زده بیداد نکرد

آسمان کآن بت بیداد گر امداد نکرد

دل ز من یاد بدام تو چو افتاد نکرد

یافت ذوقی که زمحرومی من یاد نکرد

تا نپرداخت به ویرانه ی دلها غم تو

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸

 

دل کز اینگونه ز هجران تو خون خواهد شد

حال دل بیتو توان یافت که چون خواهد شد

خط او سرزد و اکنون بسر کوی ویم

اعتباریست که هر روز فزون خواهد شد

شوق آن زلف چو زنجیر که من می بینم

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳

 

سوی این زهد فروشان بگذر باری چند

سبحه‌ای بدل ساز به زناری چند

همچو گل سرزده از برگ گلش خاری چند

لیک خاری که بود غیرت گلزاری چند

می کشیدیم یکی ناله ی مستانه اگر

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

این نه خط است که آرایش حسن تو فزود

سایه ی زلف سیاه تو رخت کرد کبود

این نه خط است که آرایش او خواست چو دود

دود آه من از آیینهٔ او عکس نمود

خط او سر زد و شادم که به عشاق او را

[...]

سحاب اصفهانی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳

 

خسروا صحن فلک ساحت میدان تو باد

گردش گوی خور از لطمهٔ چوگان تو باد

نرسد پای وجودت چو بر اقلیم وجوب

برتر از کون و مکان عالم امکان تو باد

در حریم حرم عیش و طرب مهر و سپهر

[...]

سحاب اصفهانی
 
 
۱
۲
۳