سوی این زهد فروشان بگذر باری چند
سبحهای بدل ساز به زناری چند
همچو گل سرزده از برگ گلش خاری چند
لیک خاری که بود غیرت گلزاری چند
می کشیدیم یکی ناله ی مستانه اگر
بود گوش همه کس محرم اسراری چند
باغبانان گر از اینگونه جفاساز کنند
نگذارند به مار خنه ی دیواری چند
ما در اندیشه که از ما بود این سیر و سکون
غافلیم از اثر ثابت و سیاری چند
نیست اندیشه ای از ناوک بیداد سپهر
سینه ای را که بود آه شررباری چند
خلقی آسوده درین شهر و مرا هست (سحاب)
دل زاری و گرفتار دل آزاری چند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به نقد زهد و ریاکاری افرادی میپردازد که به ظاهرسازی و تظاهر به دیانت مشغولند. او از زیباییهای طبیعی و واقعی سخن میگوید و نارضایتی خود را از حالتی که در آن گرفتار است، ابراز میکند. شاعر همچنین به اندیشههایی که در پس این سرگرمیها و جفاها نهفته است، اشاره میکند و به رابطه بین انسان و طبیعت و سختیهایی که تحمل میکند، پرداخته است. بهطور کلی، شعر ترکیبی از اندیشههای فلسفی و احساسات عمیق است که به درگیریهای درونی و اجتماعی شاعر اشاره دارد.
هوش مصنوعی: به افرادی که خود را زاهد و دیندار نشان میدهند، ننگر و از آنها فاصله بگیر. کمی از زهد و تقوا را به زندگیات اضافه کن، اما فراموش نکن که خود را با دنیا و لذایذ آن نیز گره بزنی.
هوش مصنوعی: مثل گلی که از میان برگهایش چند خار سر برآورده است، اما خارهایی که وجود دارند به خاطر غیرت و پیامدهای وجود گلزار هستند.
هوش مصنوعی: اگر صدای شاد و سرمستانهای میکشیدیم، این طور بود که همه میتوانستند گوش بدهند و هیچکس به رازهای نهفتهمان پی نمیبرد.
هوش مصنوعی: اگر باغبانان اینقدر بدی و ظلم کنند، دیگر اجازه نمیدهند که مارها به خانهای در دیوار راه پیدا کنند.
هوش مصنوعی: ما در فکر این هستیم که چه کسی باعث این حرکت و آرامش شده است، اما از تأثیر ثبات و تغییر چندان غافل هستیم.
هوش مصنوعی: هیچ ذهنیتی نمیتواند از تیر ظلم و فشار روزگار به دور باشد، هیچ دل و سینهای نیست که از زخم اندوه و درد بینصیب مانده باشد.
هوش مصنوعی: در این شهر، مردم زندگی راحت و بیدغدغهای دارند، اما من در دلتنگی و ناراحتی به سر میبرم و از رنجی که میکشم، احساس ناآسودگی میکنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کی شود سرو من آگه ز دل افکاری چند
تا چو گل در ته پا نشکندش خاری چند
چون گل از پرده برون آی و مبین لاله صفت
خانه آتش زده سوخته زاری چند
ایکه با همنفسان روز و شبی میخواره
[...]
ما اسیران چه کسانیم، گرفتاری چند
روزگار خوش ما چیست، شب تاری چند
سینه برهنه بر گلشن از آن میمالم
کز ره مرغ چمن، چیده شود خاری چند
دل چو مویی شد و نگشود کس از وی گرهی
[...]
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چند
بر سر ما و دل آورده غمت کاری چند
لعل خندان تو ضحاک و زجادوئی زلف
رخنه ها کرده بمغزم زفسون ماری چند
بوده آن حلقه مو منزل دلهای خراب
[...]
تا به دل خوردهام از عشق گلی خاری چند
باز گردیده به رویم در گلزاری چند
دست همت به سر زلف بلندی زدهام
که به هر تار وی افتاده گرفتاری چند
تا مرا دیده بر آن نرگس بیمار افتاد
[...]
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.