گنجور

 
سحاب اصفهانی

آن دل آرام که دل آینه دار رخ اوست

دوستش دارم و داند که ورا دارم دوست

مرغ دل صید شد از تیر نگاهش زیرا

آن کمانکش مژه اش تیر و کمانش ابروست

چشم مست سیهش رهزن هوش و خرد است

دام دلها شکن طره ی آن مشکین موست

بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طرب

تا که آن سرو سهی سایه فکن بر لب جوست

نکنم رو بسوی کعبه و بتخانه و دیر

هر کجا دوست در آنجاست مرا رو سوی اوست

سوز دل رفع نگردد ز مداوای طبیب

وصل یار است که بیماری دل را داروست

بگزین یار خوش آواز و نکو چهره (سحاب)

ز آنکه قوت دلت آواز خوش و روی نکوست

 
 
 
مشکلات اینترنت
انوری

به خدایی که معول به همه چیز بدوست

به رسولی که چو ایزد بگذشتی همه اوست

که به اقطاع نخواهم نه جهان بلکه فلک

نه فلک نیز مجرد فلک و هرچه دروست

ابن یمین

هرگز از یاد نخواهد شدنم صحبت دوست

کی فراموش شود چون همه هستی من اوست

بی سهی سرو و سمن سای تو ایجان جهان

همچو اوراق دلم خون جگر تو بر توست

تا برفتی ز برم در نظرم قامت تو

[...]

کمال خجندی

دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوست

من دگر دوست ندارم بجز این مونس دوست

فکر بسیار چه حاجت در رخش چون دیدم

گر بازم سر و گر نیز نظر هر دو نکوست

خوانده قصه طوبی که برآمده ز بهشت

[...]

جنید شیرازی

مکن ای یار ملامت که دلم در پی اوست

هر که را عقل بود صورت خوش دارد دوست

که تماشای جمالش کنم ای خواجه مرا

نظری هست که حسن آینه قدرت اوست

مهرورزی و نظربازی و بی‌سامانی

[...]

جهان ملک خاتون

دل من در خم چوگان دو زلفش چون گوست

که کند چارهٔ درد دل ما را جز دوست

رود خون می‌رود از دیدهٔ من در غم او

دل سنگین نگارم مگر از آهن و روست

نام و ننگ و دل و دین در سر کارت کردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه