گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۵

 

نیست عیب ار دوست می‌دارم منشبا چنان رویی که دارد دشمنش؟
دشمن از دستم گریبان گو: بدرمن نخواهم داشت دست از دامنش
از دری کندر شود ماهی چنینمهر گو: هرگز متاب از روزنش
کس نمیخواهم که گردد گرد اوتا گذار باد بر پیراهنش
آه من گر خود بسوزد سنگ راباد باشد با دل چون آهنش
عشق را با عقل اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی