گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶

 

ای چراغ چشم توفان بار مابیش ازین غافل مباش از کار ما
هر زمانی در به روی ما مبندگر چه کوته دیده‌ای دیوار ما
شکر آن که خواب می‌گیرد به شبرحمتی بر دیدهٔ بیدار ما
ای که با هر کس چو گل بشکفته‌ایبیش ازین نتوان نهادن خار ما
کاشکی آن رخ نبودی در نقابتا نکردی مدعی انکار ما
با چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

ای غم عشق تو یار غار ماجز غمت خود کس نزیبد یار ما
کار ما با غم حوالت کرده‌اینی، به این‌ها برنیاید کارما
در ازل جان دل به مهرت داد و اینتا ابد مهریست بر رخسار ما
ما همان اقرار اول می‌کنیمگر دو گیتی می‌کنند انکار ما
ساقی، از رندان حریفی را بخوانتا به می بفروشد این دستار ما
می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷

 

از کرم بنواخت ما را یار ما
لاجرم بالا گرفته کار ما
جان فروشانیم در بازار عشق
تن چه باشد در سر بازار ما
آب چشم ما به هر سو می رود
باز می گوید روان اسرار ما
منصب عالی اگر خواهی بیا
خاک ره شو بر در خمّار ما
از حباب و موج دریا آب جو
تا بیابی این همه آثار ما
جز یکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴

 

گر به جستن باف گشتی یار ما
غیر جویانی نبودی کار ما
گر شدی دیدار او دبدن به خواب
خواب جستی دیده بیدار ما
گر به داغش سینه زخمی بافتی
یافتی مرهم دل افگار ما
کس دوای ما و درد ما نیافت
چند می جوید طبیب آزار ما
جان و سر در حلقه سودای او
گر به هیچ ارزد زهی بازار ما
هر حکایت کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی