گنجور

 
کمال خجندی
 

گر به جستن باف گشتی یار ما

غیر جویانی نبودی کار ما

گر شدی دیدار او دیدن به خواب

خواب جستی دیده بیدار ما

گر به داغش سینه زخمی بافتی

یافتی مرهم دل افگار ما

کس دوای ما و درد ما نیافت

چند می جوید طبیب آزار ما

جان و سر در حلقه سودای او

گر به هیچ ارزد زهی بازار ما

هر حکایت کز لب او می کنیم

بوی جان می آید از گفتار ما

بار چون بشنید گفتارت کمال

گفت مولانائی و عطار ما

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.