گنجور

 
عمان سامانی
 

در بیان اشتداد وجد و حال و انقلاب حالت آن سید بی همال که مباداقدایی آید یا بدائی رخ نماید:

ز آن نمی‌آرم بر آوردن خروش

ترسم او را آن خروش آید بگوش

باروش آید که ما را تاب نیست

تاب کتان در بر مهتاب نیست

رحمت آرد بر دل افکار ما

بخشد او بر ناله‌های زار ما

اندک اندک دست بر دارد ز جور

ناقص آید، بر من، این فرخنده دور

سرخوشم، کان شهریار مهوشان

کی به مقتل پا نهد دامن کشان

عاشقان خویش بیند سرخ رو

خون روان از چشمشان مانند جو

غرق خون افتاده در بالای خاک

سوده بر خاک مذلت، روی پاک

جان بکف بگرفته از بهر نیاز

چشمشان بر اشتیاق دوست، باز

بر غریبیشان کند خوش خوش نگاه

بر ضعیفیشان بخندد، قاه قاه

لب چو بربست آن شه دلدادگان

حرز جا جست، آن سر آزادگان

گفت: کای صورتگر ارض و سما

ای دلت، آینه‌ی ایزد نما

اول این آیینه از من یافت زنگ

من نخست انداختم بر جام سنگ

باید اول از پی دفع گله

من بجنبانم سر این سلسله

شورش اندر مغزمستان آورم

می بیاد می پرستان آورم

پاسخش را از دو مرجان ریخت، در

گفت احسنت انت فی الدارین حر

قصد جانان کرد و جان بر باد داد

رسم آزادی به مردان، یاد داد