گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷۴

 

در فنای محض افشانند مردان آستیدامن خود برفشاند از دروغ و راستی
مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جانآخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی
سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه دادگفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی
کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویشلیک هم مطلق نه‌ای زیرا که در غوغاستی
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱

 

هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستیدر دل هر خار غم گلزار جان افزاستی
گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختینقش بند جان آتش رنگ او با ماستی
ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه رااین زمین خاک همچون آسمان درواستی
در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدیذره ذره در طریقش باپر و باپاستی
دیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۱

 

این چه خیمه است این که گوئی پر گهر دریاستییا هزاران شمع در پنگان از میناستی
باغ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتریچرخ اگر در باغ بودی گلبنش جوزاستی
از گل سوری ندانستی کسی عیوق رااین اگر رخشنده بودی یا گر آن بویاستی
صبح را بنگر پس پروین روان گوئی مگراز پس سیمین تذروی بسدین عنقاستی
روی مشرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۴۱

 

آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستی
مجلس ما خُرّمَستی کار ما زیباستی
خفته و مست است و پنداری که از ما فارغ است
عیش ما خوش نیست بی او کاشکی با ماستی
گرچه می خوردست و از مستی به خواب اندر شدست
هم توانستی بر ما آمدن‌ گر خواستی
گر بدو پیداستی از مهربانی یک نشان
صد نشان از خرمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲

 

بامدادان راست‌ گو تا رخ‌ کرا آراستی
وز خمار و خواب دوشینه کجا برخاستی
گر نه آشوب مرا برخاستی از خواب خوش
زلف جان آشوب پس بر گل چرا پیراستی
من ز یزدان دوش دیدارت به‌ حاجت خواستم
تو چرا امروز آشوب دل من خواستی
بی‌مشاطه آینه بنهادی اندر بیش روی
خویشتن را چون عروس جلوگی آراستی
پیشه کردی بامدادان ساحری و دلبری
دلبری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی