گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۱

 

خوش بود یاری و یاری بر کنار سبزه زاریمهربانان روی بر هم وز حسودان برکناری
هر که را با دلستانی عیش می‌افتد زمانیگو غنیمت دان که دیگر دیر دیر افتد شکاری
راحت جان است رفتن با دلارامی به صحراعین درمان است گفتن درد دل با غمگساری
هر که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارداختیار این است دریاب ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۷

 

پادشاهست آنکه دارد در چنین خرم بهاریساقیی سرمست و جامی، مطربی موزون و یاری
نوش کن جام صبوح و کوش کز شاخ گل‌تربلبلی هر دم بنالد، بلکه چون بلبل هزاری
چون به دستم باده دادی شیر گیرم کن به شادیتا توانم صید کردن، گر به دست افتد شکاری
آمد آن موسم که: هر کس با دلارامی که داردباده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶

 

زان فشانم اشک در هر رهگذاریتا به دامان تو ننشیند غباری
زلفت از هر حلقه می‌بندد اسیریچشمت از هر گوشه می‌گیرد شکاری
از برای بی قراران محبتآه اگر زلف تو نگذارد قراری
اختیاری آید اندر دست ما راگر گذارد عشق در دست اختیاری
چشم تو گر گوشهٔ کارم نگیردپیش نتوانم گرفتن هیچ کاری
رنج عشقت راحت هر دردمندیزخم تیغت مرهم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷ - پریشان روزگاری

 

زلف او برده قرار خاطر از من یادگاریمن هم از آن زلف دارم یادگاری بیقراری
روزگاری دست در زلف پریشان توام بودحالیا پامالم از دست پریشان روزگاری
چشم پروین فلک از آفتابی خیره گرددماه من در چشم من بین شیوه شب زنده داری
خود چو آهو گشتم از مردم فراری تاکنم رامآهوی چشم تو ای آهوی از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۴

 

دلبرا با ما سر پیوند داری یا نداری
راست برگو الله الله راست داری یا نداری
عیب نتوان کرد باید سر به مسکینی نهادن
گر به پیوند چو من شوریده ای سر در نیاری
با تو ما باری به یک دل در میان داریم صد جان
تا تو خود با ما و از ما در میان یا برکناری
سر برآوردیم با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۳ - زبان حال فاطمه صغرا زمان حرکت حضرت سیدالهشدا(ع)

 

از مدینه چون شه لب تشنه با افغان و زاری
شد به راه کربلا عازم به عزم جان نثاری
دست زد بر دامنش صغری غم‌پرور که بابا
این دل من چو نکند بعد از تو اندر سوگواری
کردی از حرف خدایی نی همین پرخون دل مرا
صبر و طاقت از دل غمدیده من شد فراری
خوش تسلی می‌دهی بر من تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی