گنجور

شعرهای با وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)» و حروف قافیهٔ «انهرا»

 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۱۹

 

خانه پر بود از متاع صبر این دیوانه را

سوخت عشق خانه سوز اول متاع خانه را

خواه آتش گوی و خواهی قرب، معنی واحد است

قرب شمع است آنکه خاکستر کند پروانه را

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹

 

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من

می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۳۲

 

جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بیش

ما به بویی مست وساقی پر دهد پیمانه را

حاجتم نبود که فرمایی به ترک ننگ و نام

زان که رسوایی نیاموزد کسی دیوانه را

خسرو است و سوز دل و ز ذوق عالم بی‌خبر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمیز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را

برگ بیدی فرش‌کردم خانهٔ دیوانه را

مطلبم از می‌پرستی تر دماغیها نبود

یک دو ساغر آب دادم‌گریهٔ مستانه را

دل سپندگردش چشمی‌که یاد مستی‌ش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

هلالی جغتایی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

گه نمک ریزد بخم، گه بشکند پیمانه را

محتسب تا چند در شور آورد می خانه را؟

هر کجا شبها ز سوز خویش گفتم شمه ای

شمع را بگداختم، آتش زدم پروانه را

قصه پنهان ما افسانه شد، این هم خوشست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

هلالی جغتایی
 

قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۵

 

باش تا از ابلهی دستی بدارد پیش شمع

آنکه گوید می‌نسوزد شمع جز یروانه را

شمع‌راجز پرتوی کزعشق‌آن‌*‌ٻروانه‌سوخت

پرتوی دیگر بود کآتش زند بیگانه را


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۱۰

 

در شب تاریک شمع ما بود پروانه‌سوز

لیک چون شد روز سوزد پا و سر بیگانه را

شمع را هم نور و هم نارست سوزد لاجرم

نار او بیگانه را و نور او پروانه را


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱

 

نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را

سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را

دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم مست

من که بر سر می کشیدم این نفس میخانه را

این که کردم خرده جان صرف این بی حاصلان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را

شمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را

کعبه را ده روز در سالی بود هنگامه گرم

موسم خاصی نباشد زایر بتخانه را

عشق عالمسوز دل را از زمین گیری رهاند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳

 

سنگ طفلان مومیایی شد دل دیوانه را

شد شکستن باعث آبادی این ویرانه را

نغمه در جوش آورد خون من دیوانه را

می رساند ناخن مطرب به آب این خانه را

آنچنان کز موج گردد شورش دریا زیاد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴

 

از خرابی چون نگه دارم دل دیوانه را؟

سیل یک مهمان ناخوانده است این ویرانه را؟

چاک سازند آسمان ها خیمه نیلوفری

دست اگر بردارم از لب نعره مستانه را

عشق اگر از حسن عالمسوز بردارد نقاب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را

سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را

محو شد در حسن آن کان ملاحت، دیده ها

از زمین شور، بیرون شد نباشد دانه را

عشق سازد حسن عالمسوز را در خون دلیر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

بیش شد از چوب گل سودا من دیوانه را

شعله ور سازد خس و خاشاک، آتشخانه را

می کند روشن نظر بستن دل فرزانه را

چشم روزن می کند تاریک این غمخانه را

نیست پروای دل ویران من جانانه را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷

 

از سر و سامان چه می پرسی من دیوانه را؟

جوش می برداشت از جا سقف این میخانه را

تا نگردد آب دل از ناله های آتشین

نیست ممکن یافتن آن گوهر یکدانه را

ابجد عشق مجاز از نونیازان خوشنماست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

کو سرانجامی که شب روشن کنم کاشانه را

آورم شمع و بدست آرم دل پروانه را

بی لبت در پای گلبن بس که خالی مانده‌است

می‌کند بلبل خیال آشیان پیمانه را

کلبه ما بی‌سرانجامان چراغی گو مدار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

آشنا منما به گیسوی پریشانه شانه را

آگه از سر دل خلقی مکن بیگانه را

دل به خال کنج ابرویت قانعت کرده است

مرغ من دیگر ندارد میل آب و دانه را

اشک چشمم باعث آبادی تن گشته است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی