گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

کی به چشم آرم لباس و مسند شاهانه را

من که خواهم دلق فقر و گوشه میخانه را

طایر فرخنده عیش است رام نقل و می

از پی صیدی چنین میریزم آب و دانه را

بهر ما دریا کشان باید که سازد می فروش

از تغارش جام را وز خم می پیمانه را

خویش را کشتم چو می کردی علاجم ای حکیم

هر که را باشد خرد چون می دهد دیوانه را

مستی آرد بوی خاک میکده ای پیر دیر

گویی اندودی به لای باده این کاشانه را

غفلت آرد واعظا در دل مسلسل گفتنت

ساختی گویا ز بهر خواب این افسانه را

یک دمم با یاد نی احباب آید نی رقیب

چون بگنجد آشنا کی ره بود بیگانه را!

کلبه ام صد رخنه از سنگ حوادث کرد چرخ

بر سرم خواهد فکندن گویی این ویرانه را

جان فدایت سازم ای فانی اگر خواهی رساند

وقت جان دادن به سر وقتم دمی جانانه را