گنجور

 
ابوالحسن فراهانی

بهر قتلم یک نفس بس نرگس جانانه را

شعله ای کافی بود بال و پر پروانه را

خون تراوش می کند از چاک های سینه ام

طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را

مردم چشمم کنند از دل به سوی دیده اشک

همچو موری کو بسوی خانه آرد دانه را

من مسلمان نیستم گبرم ولی از بیم خلق

می‌فروزم در درون خانه آتش خانه را

تکیه بر دیوار نتوانم نمود از بس که دل

تا فتد از آه آتش بار این ویرانه را