گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳

 

از تو یک ساعت جدایی خوش نمی آید مرا

با دگر کس آشنایی خوش نمی آید مرا

گویی ام رو زین در وسلطان وقت و خویش باش

بعد سلطانی گدایی خوش نمی آید مرا

چاکرانت را نمی گویم که خاک آن درم

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳

 

بعد از امروز آشکارا دوست می دارم ترا

از تو چون پوشم نگارا دوست میدارم ترا

در وجود من ز هستی هر سر مویی که هست

دوست میدارد مرا تا دوست میدارم ترا

خواه در دل باش ساکن خواه درجان شو مقیم

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۷

 

در چمن می رفت ذکر قامت دلدار ما

سرو دامن بر زد و آمد به بستان راست پا

تا چرا پیراهن اول آن تن نازک بسود

می کند از غیرت آن در برش گرمی قبا

ما نکو دانیم شکر نعمت و حق نمک

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳

 

دوست می دارد دلم جور و جفای دوست را

دوست تر از جان و سر درد و بلای دوست را

زحمت خود با طبیب مدعی خواهم نمود

تا بسازد چاره درد بی دوای دوست را

چون مراد دوست جان افشاندن است از دوستان

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۳

 

کعبه کویش مراد است این دل آواره را

با مراد دل رسان یا رب من بیچاره را

دل در آن کو رفت و شد آواره من هم می روم

تا از آن آواره تر سازم دل آواره را

در میان خار و خارا گر تویی همراه من

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۲

 

با رخ آن مه به دعوی کی برآید آفتاب

کی نماید ذره هر جا رخ نماید آفتاب

سوختم از حسرت ای ابر افکن آنجا سایه

س نا دگر بر خاک پایش رخ نساید آفتاب

تو رو ای دربان که من در سایه دیوار او

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۳

 

جانبِ ما خوب می‌آید. که می آید؟ حبیب

وز پی او زشت می‌آید. که می‌آید؟ رقیب

برنتابد جان ما دردسر هر کسی دگر

می‌نشیند درد او در دل تو برخیز ای طبیب

چون کشی خوان به پیش جگرخواران غم

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

 

حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب

سخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب

بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبی

تا بشویم لب که بوسیدم به آن دست رقیب

ای که خواهی دادبخش غم به مسکینان خویش

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷

 

دل مقیم کوی جانانست و من اینجا غریب

چون کند بیچاره مسکین تن تنها غریب

آرزومند دیار خویشم و باران خویش

در جهان تا چند گردم بی سر و بیپا غریب

چون تو در غربت نیفتادی چه دانی حال من

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲

 

مطلع انوار حسن است آن رخ چون آفتاب

مطلعی گفتم بدین خوبی که می گوید جواب

باتو چون زلفت چه خوش باشد شب آوردن به روز

کاشکی این دولت بیدار میدیدم به خواب

گو دل ریشم بجوئید آن در چشم از راه لطف

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

 

آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته است

کز نسیم او ز هر سو بوی جان برخاسته است

عندالیان تا حکایت کرده زان بالا بلند

از درون سرو فریاد و فغان برخاسته است

گرد لب خال وخط او سینه ها از بسکه سوخت

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۸

 

باز عقلم برد از سر کاکل مشکین دوست

بست بر دل بند دیگر کا کل مشکین دوست

در دلاویژی و دلبندی سر یک موی نیست

از کمند زلف کمتر کاکل مشکین دوست

گر نه شمشادست کز باد صبا در تاب رفت

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳

 

حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست

و شیوه عاشق کشان غیر از جفا گر نیست نیست

در سر او اینکه ریزد خون ما گر هست هست

کشته را از آن لب امید خونبها گر نیست نیست

عشرت و عیش بتان با عاشقان جور و جفاست

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴

 

حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوست

گوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست

صبحگاهی می گرفتم عقد گیسویش به خواب

زان زمان دست خیالم تا به اکنون مشگ بوست

دل که چون گویست در میدان عشق آشفته حال

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱

 

داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است

هر که محروم است ازین دولت سزای محنت است

گر بلا افزون فرستی من بدین نعمت هنوز

شکر می گویم که در شکرت مزید نعمت است

از بزرگی گر سگ خود خوانیم که گه رواست

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

درد من گویید با یاران که درمان یافت نیست

پار، درمان‌است درمان چیست چون آن یافت نیست

دل سکندروار خواهد تشنه‌لب جان برفشاند

از دهانش چون نشان آب حیوان یافت نیست

بر جراحت‌های پیکان خسته آن غمزه را

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹

 

در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفت

نکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت

سرگذشتی گفتم از دل آتش جان شعله زد

گرم شد هنگامه خوابم بر سر افسانه رفت

آگه از سوز دل ما دل فروزانند و بس

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴

 

در گلستانها تماشائی به از روی تو نیست

در بهشت عدن جائی خوشتر از کوی تو نیست

بامدادان از پشیمانی بماند در خمار

هر که امروزش چو نرگس مستی از بوی تو نیست

همچو اشک زاهدان خواهند زد بر روی او

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶

 

دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت

دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت

عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت

چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت

چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی

[...]

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷

 

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت

شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت

دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست

لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت

شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت

[...]

کمال خجندی
 
 
۱
۲
۳
۷