گنجور

 
کمال خجندی

دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت

دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت

عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت

چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت

چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی

هیچ عاشق فرصت بوسیدن پایی نیافت

همچو نرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد

تا سر خود زیر پای سرو بالایی نیافت

با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت

همچو این گوهر کسی در هیچ دریایی نیافت

دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد

کی کند فهم دقایق چون معمایی نیافت

یافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال

لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت