گنجور

 
کمال خجندی
 

آن گل نو از کدامین بوستان برخاسته است

کز نسیم او ز هر سو بوی جان برخاسته است

عندالیان تا حکایت کرده زان بالا بلند

از درون سرو فریاد و فغان برخاسته است

گرد لب خال وخط او سینه ها از بسکه سوخت

دودها اینک ز جان عاشقان برخاسته است

گرد مشک است آن نشسته گرد رویش خط سبز

ظاهرا این گرد هم زان بوستان برخاسته است

ناله بالانشین از درد ننشیند فرو

بر سر صدری که این بنشیند آن برخاسته است

نقش هستی بر میان دوست نتوانیم بست

با وجودش نام هستی از میان برخاسته است

هر کسی گوید ز سر برخاست در عشقش کمال

سر چه باشد از سر جان و جهان برخاسته است

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.