گنجور

 
کمال خجندی
 

کعبه کویش مراد است این دل آواره را

با مراد دل رسان یا رب من بیچاره را

دل در آن کو رفت و شد آواره من هم می روم

تا از آن آواره تر سازم دل آواره را

در میان خار و خارا گر تویی همراه من

گل شناسم خار را دیبا شمارم خاره را

گر از آن دامن باین درویش وصلی می رسد

پاره ای می دوختم این جان پاره پاره را

سوی زلفش رفتم و دیدم که دربند دلست

جز من شبرو که داند مکر این عیاره را

پیش نا اهلان چه حاصل ذکر پردازی کمال

دانه گوهر چه ریزی مرغ ارزن خواره را